از همونلحظه که صف دور و دراز مسافرین هفتتیر رو تو فلان ایستگاه تاکسی شمالی ِ شهر دیدم، فهمیدم که امروز روز ماست. اولین بار تو زندگیم بود که ازینکه صف تاکسی اینقدر درازه که هرچیم ون و تاکسی میاد از طولش کم نمیشه خوشحال بودم.
بعدتر از دل همون ترافیک مدرس ماجرا شروع شد. دوباره بوق ماشینا و وی نشوندادنا و روبانسبز بستنا بهراه بود.
تاکسی تا خود میدون نمیرفت طبیعتا و ما یهجایی تو فرعیهای اطراف میدون، بین مردمی که فریاد میکشیدند و شعار میدادند و وسط دود آتیش و گاز اشکاور از ماشین پیادهشدیم.
تعدادی گاردی سر فرعی ایستادهبودند و راه رسیدن به هفتتیر رو سد کردهبودند و اینطرف جمعیت ملتهبی بودند که شعار میدادند و بهسمت گاردیها پیشروی میکردند.
من تو اکثر تجمعات اینچند ماه شرکتکردم، اما اینیکی یه تفاوت آشکاری با قبلیها داشت و اونم اینکه جسارت مردم بهصورت تصاعدی و جهشی و پرشی بالا رفتهبود بهنظرم. عینهو فولادی که گداخته تا مقاومتش چندبرابر شده، نیرو و ظرفیت مردمم چندبرابر شدهبود انگاری. آدم اعتماد بهنفسش میرفت میچسبید به سقف آسمون، بسکه فضا حماسی بود.
بعد لطف ماجرا به همینه اصلا، که میبینی هرتجمع مختصات جدیدی داره برای خودش. که میبینی ازین تجمع تا تجمع بعدی مردم قدکشیدند و پختهشدند.
یهجا گاردیها حملهکردند و جمعیت میدوئیدند و تو کوچههای فرعی میرفتند و زنگ خونههارو میزدند تا دری بازشه و پناه بگیرند. اونوخ من همینطور که میدوئیدم دست انداختم به دستگیرهی درعقب پژوئی که تو حاشیهی کوچه پارک شده بود و درو باز کردم که سوار شم، بعد همینجور که همراهمو میکشیدم که اونم سوارشه، سهنفر از سمتچپ سوار شدند. من و همراهمم سوارشدیم که میکنه به عبارتی پنجنفر آدم گندهی کامل و بالغ. دوتا آقا هم جلو نشستهبودند. بعد حالا در بسته نمیشد و گاردیها درچند قدمی بودند، خلاصه یکیدو نفر رو سر و کول و کتف من نشستند تا بلاخره در بستهشد. بعد گاردیها زوزهکشان باتومشونو تو هوا میچرخوندند و بغل گوش ما در آمدوشد بودند، ازینور ما عینهو کنسرو ماهیساردین پرس شدیم به همدیگه و نفسنفس میزنیم از هیجان.
بعد خانومی که شوهرش تو بغل من نشسته بود هم تو اون هاگیرواگیر قاهقاه بهصورت هیستیریکی می خندید و بیتابی میکرد. دوتا آقایی که جلو نشستهبودندم هی التماسش میکردند که باباجان آروم بگیر الان میان ماشینو رو سرمون خورد میکنندا.
هیجان بعدی تو خیابون تختطاووس وارد شد بهمون. که چندهزار نفربودیم و تجمع منسجم و متراکمی بههم زده بودیم. بعد چندنفر هم لیدر شدهبودند و خلاصه خیابونو بستیم و جلوی ماشینا ایستادیم تا سپرمون باشند و گاردیها نتونند صفمونو بشکنند. ماشینا هم بوقمیزدند و همراهیمون می کردند طبعا.
خلاصه یه نیمساعتی وضع پایدار و مناسبی داشتیم و همهجوره شعاری دادیم و جمعیت هیزیاد شد. که دیگه تهش معلوم نبود کجاست. نشون به اون نشون که من چهار تا آشنا دیدم تو جمعیت. یعنی همینجور که گلوپاره میکردم یهدستی میخورد رو شونم و میدیدم اِ اینکه فلانیه که.
بعد یوهو نمیدونم چمونشد که راهافتادیم و متعاقبا ماشینایی که پشتسرمون گیرکردهبودند هم راه افتادند و ترافیک روون شد. خوب گاردیهای موتوردار هم عینهو اجلمعلق از لابهلای ماشینا نازلشدند رو سرمون و صف اول شکست و همینجور انگاری موسی عصاشو به دریای نیل زدهباشه جمعیت از وسط میشکافت و مردم بهسمت پیادهروها و فرعیها میدوئیدند.
اینبار در یه ساختمون تجاری باز شد و بالای صدنفر آدم رفتیم چپیدیم تو حیاطش. بعد از لابهلای نردهها مردم ِ درحال فرارو که تماشا میکردم، بهنظرم اومد یهجور ِ سرخوش و رهائی دارند میدوئند. خرامان میدوئیدند اصلا.
میخوام بگم وحشتی من تو چهرهها نمیدیدم مثل سابق. خشم و نفرت هم. درعوض فراغبال و شوق و سرزندگی، روحیهی غالب جمع بود.
شاید بهخاطر اینبود که واقعا بیشمار بودیم. نمیدونم… هرچی بود گاردیها تو نظرمون حقیر و ناچیز میومدند.
بهخیابون که برگشتیم، اینطرف و اونطرف کپسولای گاز اشکاور افتادهبود و اشک از چشامون سرازیر شد. دختری که نمیشناختم و هرگز نخواهمش شناخت، سیگاری گیراند و بهدستم داد. منم دو-سه کامگرفتم و ردشکردم به نفربعد.
یه تعدادی هم زیر بغل باتومخوردههارو گرفتهبودند و میبردنشون.
بعد یکییکی در ساختمونا باز شد و انگاری در ِ هر ساختمونی به یه منبع لایزالآدمیزاد وصل باشه، همینجور مردمی که پناهگرفته بودند دستهدسته بیرون میومدند.
بعد بذارین براتون از شبش بگم که با شال و دستبند سبز داشتم خرید میکردم برای خودم که یه خانوم جوونی چندثانیه زل زد به مچدستم و یوهو انگاری چیزی یادش افتادهباشه اومد و ابتدا بهساکن ازم پرسید “خوب چهخبر، چیکار کردین امروز؟”.
انگاری صد ساله منو میشناسه. بعد مختصر براش تعریفکردم که خوب بود و ایشالله دفعهی بعد خودت بیای ببینی.
میخوام بگم همین ظرافتای ماجراس که دل آدمو میبره. اینکه آدما بواسطهی یهسری مشترکات اینقدر بههم نزدیک میشند. اینکه روابط جدیدی تعریف میشند اینوسط. که غریب ِآشنا یعنی همین اصلا. یعنی تو تختطاووس سیگار دهنی ِ یکی دیگهرو از دستش بگیری و پوک بزنی. یعنی گاردیها که رفتند برای لحظاتی هفتنفری باهم توی پژو بخندین و خداحافظی گرمی بکنید و بیاید بیرون هرکدوم برید پی زندگی خودتون. یعنی یکی که قیافشم یادت نیست روبان سبز گرهبزنه دور مچت و بعد تو جمعیت گم بشه.
و بهاین فکر میکنم از دیشب تاحالا، که چه فیلمایی ساختهشه بعدا ازینروزا و چه داستانها نوشته و چه شعرها سروده شه. که لابد یهزمونی سینمای جنبشسبز خواهیم داشت و ادبیات جنبشسبز نیز هم. بعله.

به به. بازم که گل کاشتی. دست مریزاد. خسته نباشید.
بهترین گزارشی بود که خوندم، البته اگه اسمش گزارش باشه
مرسی
و با اجازه مطلبتون لینک شد
زنده باد…
اون خرامان دویدن رو عالی اومدی. گزارشگر ویژه که میگن توئی.
لنگدراز جان اینا شوخی بود یا جدی؟
چــــــــــــــــی میگی تو؟
من شوهرم 2تا از دنده هاش شکسته!
خودم هم 2 تا باتوم توی سر وصورتم خورد سرم شکست ابروم شکافته شد زیرچشمم کبود شد!
دوست شوهرم از دیروز تا حالا به خونه برنگشته وهیچ کس خبری ازش نداره :( مامانش که امروز باهاش صحبت میکردم داشت خودشو میکشت:((
اونوقت تو اومدی طوری تعریف کردی که انگار اعتراضات توی پاریس بوده!!
توی کریمخان افراد زیادی را دیدم که تا حد مرگ کتک خوردن
لادن عزیز، من اونچه که دیدمو نوشتم همونطور که شما اونچه که دیدی و تجربهکردی رو داری مینویسی. که هرکدوم ما گوشهای از وقایع رو دیدیم و طبیعیه که روایت آدما متفاوت باشه. که مسلما یه تجمع چند ساعته که چندین و چند خیابون و منطقه رو درگیر کرده، باعث میشه اونچه که من تو فلان ساعت تو فلان خیابون دیدم، با اونچه که شما تو بهمان ساعت تو بهمان خیابون دیدی متفاوت باشه.
لنگی اول از همه خدا رو شکر سالمی … من نمیتونستم بیام و همش پای voa نشسته بودم ببینم چی میگه … اوج قضیه اونجا بود که مردم رو پوستر ر ه ب ر داشتن راه میرن و اصلا این بابا رو به هیچ ورشون حساب نمیکردن .. یعنی انزجار تا این حد … نمیدونم آخرش چی میشه … ولی همین اتفاقا باعث میشه مردم بیشتر همدیگه رو دوس داشته باشن … که متحد بشن … امیدوارم به جایی برسیم که به قول تو سینمای جنبش سیز هم داشته باشیم … دموکراسی هم داشته باشیم + آزادی بیان
همون سبز سبزید … ریشه دارید ….
پاینده باااااد ….
kheili shojaaiiiiii
ke bazam raftii
مرسی كه نوشتی. واسه آدمهایی كه دورند این نوشته ها خیلی ارزش داره كه بخونند تا بتونند حس کنند واقعا تو خیابونا این روزا چی میگذره.
اشک . اشک شوق .
به نظرم خدا ، خدای خودمون البته ، همونی که عجب صبری خدا دارد براش میخوندن ، دیگه داره نگاه میکنه . نگاهمون میکنه .
همون خدایی که از بس به اسمش عاشقا رو گردن زدند ، یه جورایی از چشما افتاد …
اما حالا داره نیگامون میکنه . بس که صداش زدیم توو سیاهی ی این شبهای تار …
خوش به حالتون.من نتونستم حتی نزدیک شم . من از ولی عصر داشتم می یومدم ولی گاردیا نمیزاشتن مردم جم شن.اون قد اونورا پرسه زدم که راه پیدا کنم نشد.ولی ساعت 3 رسیدم هفت تیر.دیر بود ولی یه چیزی شنیدم که یه جورایی اشکم در اومد.یه گاردیه داشت با شوقو ذوق و افتخار به دوستاش میگفت که کسیو نزده.اینکه اونا هم یه کم احساس دارن آدمو یه جور احساساتی میکنه.مردم ایران فوق العاده ان.من یه دستشونو دیدم با شالو دستبند سبز وسط میدون صادقیه چنان شجاعانه ویساده بودن میخواستم برم ماچشون کنم.
کمک کمک
جوجوهااااااااااااااااااااااااااااااااا
جوجوها دیونه شدن
بیا کمکشون کن
کممممممممککککککککککککککک
ما هم که سر تخت طاووس قائم مقام بودیم حسابی کتک خوردیم. پسرخالم فرق سرش بدجوری شکافت. ولی کلن شب که اومدم خونه و با بدن کبود و کوفته از خودم نمیتونستم بیشتر از این راضی باشم. با اون بدن داغون خیلی خوب خوابیدم دیشب :-)
هی دیونه ها .خیلی دوستون دارم
گاردی ها که مثه همیشه خشن بودن ولی خب سیر صعودی افزایش شجاعت مردم در هر تظاهرات نسبت به تظاهرات قبلی کاملا” مشهوده.
من هم تلخ ترین روز رو گذروندم.. یکی از بدترین ها رو توی وبلاگ ندای آزادی نوشته ام از روزهای اول تظاهراتها من اونجا کامنت میذاشتم :
http://mahid.wordpress.com
صد البته فیلتره.فیلتر شکن که دارین؟ من اونجا نوشته ام مخصوصا توی دو پست اخیرش کامل توضیح داده ام توی کامنتها که چی گذشته بر مردم در هفت تیر…..جهنمی بود که من در شنبه سیاه هم ندیدیم ..شنبه سیاه گارد در فاصله نزدیک رو به روی ما تو انقلاب نشست و اسلحه ها رو نشونه رفت به سمت ما و گفت برین وگرنه می زنیم..20 نفری با هم !!! دیدن نمی ریم فرمانده اشون گاز اشک آور زد..اما دیروز و هفت تیر چیز دیگه ای بود…من تو اون وبلاگ نوشته ام..تو وبلاگ خودم هم ساعت 7 صبح نوشتم که خبر دادن مسیر ها بسته است و هر رقمه نیرو که بخواهین ولو تو خیابونه با احتیاط بیاین!!!!!!!!
ببینین چقدر بد بود اوضاع تو میدون 7 تیر که نگهبان بنیاد شهید دلش سوخته در و باز کرده ما رو کشونده تو زیر زمین که از شدت اشک آور و فلفل بتونیم نفس بکشیم ! و ما تو دوربین مدار بسته اش خیابون رو میدیدیم…نمی دونم چی بگم…بوده این و دیده این دیگه…چی بگم..می تونید اخبار رو از وبلاگی که گفتم دنبال کنین… من مفصل نوشته ام توی کامنتهای دو پست اخیرش..
شاید لنگدراز طعم تلخندی از طنز به نوشته اش زده تا کمی با آرامش بخونین.. مثه ماها که دیروز فرار می کردیم گاردی ها دنبالمون بودن تو کوچه مروارید هفت تیر..پسر ها می گفتن آهای گاردی ها نترسین به تعداد همه اتون هست به هرکی دو سه تا از مردم می رسه واسه تجاوز..گریه و خنده داشتیم و صد البته فرار..یا یه جا که رفتیم کمک مردم دیگه ای که گیر افتاده بودن از بیرون بچه ها می گفتن از بچه ها کی گرگه گاردی کله گنده اما همه اش 1 دقیقه هم نمی شد کتک بود و اشک آور بعدش ..اینها رو می گفتیم تا از درد و اشک نجات پیدا کنیم..در هر حال وحشی بازی رژیم در میدون چیزی نیست که فقط بشه گفتباید می بودینم و می دیدین..من تو زیر زمین بنیاد شهید سر زنی رو که با باطوم شکافته شده بود بانداژ کردم و تا سنایی بردمش که به کلینیک برسه..دستهای خونی من و سر شکافته شده اون زن و بدبختانه شوهرش هم که کشون کشون بردنش چون به کتک زدن زنش و تو سرش زدن اعتراض کرده بود چیزی نیست که من بهش بگم تفاوت خوب ! دیروز تلخ بود از یه سری جهات خوب بود از اینکه دیدن هر چقدر سرکوب کنن و بگیرن باز هم مردم میان..اینها نمی تونن همه رو برن زندان واسه همینه که مردم هم میان…. خواهشا 16 اذر مسلحانه بیاین بیرون چوبی چماقی کوکتل ملتفی ..چیزی ..کار کشیده به جنگ تن به تن …رد باطومها و جای لگد کفشهاشون رو تن من هنوز باقیه ..خوشحالم لنگدراز تو کمتر آسیب دیده ای جوون…مراقب خودت باش دختر جون..
حالا که حوصله کردی تا اینجای کامنت رو خوندی یه لطفی بکن شنبه عصر ساعت 5 بیا پارک لاله تجمع مادران عزاداره هر هفته اونجا من می رم شما هم بیاین بذارین تعدادمون بیشتر بشه …ممنون.نفس همه گرم.
بالاترین که حتما می خونین و مشتری پر و پا قرصشین…این مطلبش رو اصلا از دست ندین:گزارش یک شاهد عینی از مراسم راهپیمایی ۱۳ آبان در دانشگاه تهران (همراه با تصاویر)
news.gooya.com
http://www.mosibat.com/index.php?q=aHR0cDovL25ld3MuZ29veWEuY29tL2RpZGFuaWhhL2FyY2hpdmVzLzIwMDkvMTEvMDk1ODQ5LnBocA%3D%3D
من با فیلتر شکن رفته ام..مال جلوی داشنگاه تهرانه..
دیروز منم هفت تیر بودم،همش به این فکر میکردم که یه موجود لنگ دراز هم ممکنه تو جمعیت باشه،دیروز منم دیدم جمعیت تو چشماشون شهامت موج میزنه،حتی تو راه که داشتم میومدم مطمئن بودم اونایی که دارن میان دیگه از هیچی نمیترسن،ولی نمیدونم چرا از دیروز تا حالا دپ زدم،همش فک میکنم دیگه آرزو هامون داره کمرنگ میشه،این که دو ماه یه بار بیایم تو جمعیت هیچ فایده ای نداشته باشه بهمم میریزه.نمیدونم چیه ولی احساس میکنم اینجوری بیشتر غرورمونو ازمون میگیرن.حالا شایدم من یکم دچار نا امیدی شدم و اینجوریا هم نیست.یه چیز دیگه که هست اینه که،دلم میخواد بیام بگم که به بهت افتخار میکنم بابت این همه شجاعتی که نمیشه ندید ولی نمیتونم چون نامردیه،هیج فکرشو کردی اگه دوبار بگیرنتت کارت سخته،من که میدونم دفعه بعد هم باز پیشقدم میشی،و هیچ کی نمیتونه جلوت رو بگیره ولی جون هر کی دوست داری تو دل ماجرا نرو،خیلی نگرانتم،به عنوان یکی از این همه آدما که دوستت دارن ازت میخوام مراقب خودت باشی
شجاعتت مایه افتخاره. در پناه حق موفق و سربلند باشی.
I am so proud of you
مطلبت خیلی جالب بود ولی یه خورده در حق کبودیا و سر شکستنا کم کاری کردی. دیروز سر منم شکست جوری که خونش تا 3ساعت بعدش داشت میومد ولی هر کی یه چیزی بهم میداد تا باهاش خونشو پاک کنم یه جوری بهم رسیدگی میکردن که انگار فامیل نزدیکمن از روز قدس خیلی دلم واسشون تنگ شده بود نمیدونم چه جوری خداروشکرکنم که همچین ملتی داریم خیلی برام سخته تا16آذر نمیتونم در کنار این ملت باشم سبز باشین
چقدر تفاوت دیدگاه ها، در شرحی که آدم از یک ماجرا داره اثر می ذاره!
من هم هفت تیر بودم. اما چیزی که می دیدم، کمی سبز ها بود در مقابل بچه های خودمون که فقط از دوتا دانشگاه بودن! بقیه هم که طبیعتا خیابون طالقانی بودن چون مراسم اونجا بود. چیزی که برام خیلی ناراحت کننده بود، پرتاب کردن سنگ توسط سبزا بود به جمعیت ما که فقط شعار می دادن.
تو بنده ای با برده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برو چشم پزشکی تا تعداد سبز ها رو از این به بعد بهتر ببینی !!!!!!!! خیابون طالقانی رو هم که از صبح بستین ! و حکومتی هاتون رو با ون ها خالی کردین اون تو..با ماشین آدم می برین که مردم نیان مثه روز قدس بی آبرو بشین؟ رفته آبروتون سالهاست رفته ! خبرش هم 7 صبح به من رسید !!!!!!! شماها مشکل دیدن و شنیدن دارین…که البته مهم نیست خب جیره اتون رو رژیم میده باید هم سرتو مثه کبک بکنی زیر برف و مسخره باشی توی ایران..من هفت تیر بودم اگه تعداد ما کم بود قشون کشیتون واسه چی بود؟ رودل روز قدسه که اینجوری دارین بالا میارین؟ البته تا مدتها مردم خواهند خندید به حماقتهاتون و کور دلی هاتون اصلا مهم نیست..آبروتون همه جا رفته…دنبال یه ریزه آبرو با کاسه گدایی نگرد جناب برده ! خدا رو شکر فیلمها عکسها و خبر ها با سرعت زیاد پخش می شه…توکلی اتون هم که نه voa می بینه نه جیره خور اسرائیله نه bbc داره مسخره اتون می کنه…طفلک بچه های علم و صنعت که خفت نکبت دولت بعد از نهم رو با اسم دانشگاهشون می شنون…صدای اصولگراهای با ایمان مخلص ره ب ریتون هم در اومده…با این حال برده جون یه کمی برو پیش رئیسهات دروغ گفتن بهت یاد بدهن.. چون تابلو دروغ گفتی … راستی چه خبر از کشتی اتون که فرستاده بودین برای حزب الله لبنان؟ نماینده لبنان رو که می شناسی حتما نه؟ روز قدس گمونم خودتو واسه لبنان کشتی تو ! چرا موقع سخنرانی ا.ن عزیزت گذاشت رفت و انقدر آدم حسابش نکرد بشینه گوش بده به حرفش؟ کشتی رفت حیف شد کاش شماها هم رفته بودین کمکش ..دور و بر ا.ن به قول توکلی به اندازه کافی بیسواد هست شما دیگه زحمت نکش درس نخون..برو کمک لبنان حیفه حروم بشی اینجا..شاید اونجا چشم پزشک خوبی هم پیدا بشه مداوات کنه !!!!!!!
ممنون از گفتمان مودبانه و متمدنانه تون. به نظرم هنوز تا رسیدن به فضای وبی که افراد در اون، درست و با اصول با هم صحبت کنن، خیلی راه مونده.
کاملا باهات موافقم دوست عزیز، تفاوت دیدگاهها در شرحی که آدم از یک ماجرا داره اثر میذاره. بههرحال من قصد ندارم چیزی رو به شما یا دیگران بقبولونم یا باور شمارو تغییر بدم. من فقط مینویسم و خواننده در هرنوع برداشتی آزاده. اگه نوشتهای می خوای برای اینکه مهر تایید پاش بزنی، اینجا بعید میدونم چیزی بتونی پیدا کنی. به فارسنیوز و ایرنا و کیهان سری بزن، اونجا شاید مطالب دلخواهتو پیدا کنی.
قصد تایید و یا تکذیب نبود. مطلبی رو از شما خوندم. پاش نوشته شده بود: نظرات. من هم نظر خودم رو گفتم. اینکه آدم فقط سایت های موافق نظر خودشو بخونه و کیف کنه، فکر نکنم هنر زیادی بخواد. یا اینکه خواننده هاش همه براش به به و چه چه کنن. تعامل محترمانه و منطقی با نظرات مخالف، برای هر دو طرف صحبت، می تونه اثر مثبتی داشته باشه. از آشنایی تون خوشوقتم.
گرچه من همچنان معتقدم بین بندگی تا بردگی فرق بسیار ه …….. روز 13 آبان من تو هفت تیر بودم..می خواهین براتون بگم لباس شخصی ها و گاردی ها چه فحشهای دادن؟ اینها دیگه تو کوچه خلوت نبوده که سرپوش مشکوک بودن بذارین روش و رئیس جمهورتون بگن برنامهریزی خارج بوده برای بد نشون دادن ماموران مودب و وظیفه شناس ما !!!!!ضبط کرده ام صداشون رو تصویرشون رو…نکنه اینها جز سپاه افتخار آفرین کنترل چیان روز 13 آبان نبوده اند و اینها هم مثه عوامل مرگ ندا اسرائیل وارد خاک ما کرده اتشون؟؟؟؟؟؟؟ اتفاقا بی سیم داشتن کتک می زدن و نیروی انتظامی جلوشون رو نمی گرفت تا اینکه دوست من رو که عروس یه آخوند محترمه و چادر ملی می پوشه و کاملا محجبه بود رو با دستو پا هاشون کتک زدن و طبعا فکر کردن !!!!!!!!!! بهش حلالن دیگه نه؟؟؟ این خانم معترض شد که دارم راه می رم چرا می زنی و اونوقت همین ها که مسلما ادب رو بسیار خوب بلدن ..کلماتی رو که در شان خودشون و طرفدارنشونه برزبان آوردن و مردها و زنها یک صدا اونجا فقط یه چیز می گفتن ” ادب مرد به ز دولت اوست ” ووای به رژیمی که به مردم رکیک ترین کلمات رو می گه…ضمن اینکه مردم رو من دیدم تو هفت تیر به کسی سنگ نزدن..تعدادتون هم روز قدس بسیار کم بود هم 13 آبان!!!!! من نمی گم عکسها فیلمها و شواهد می گن صد البته ممکنه باور نکنن اونهایی که خودشون رو به خواب زده اند !!! اما بزرگنمایی از وزارت کشور پخش شده تو بعضی ها و همه چی رو برای خودشون زیاد می بینن..من همه اش 10تا 15 نفر دیدم مسن با پرچم و عکس ره بر که راه می رفتن شعار میدادن مردم از کنارشون رد می شدن شعار خودشونو میدادن! اگه قرار بود سنگ بزنن روز قدس این کار و میکردن که البته همه اونروز اجازه دادن تعداد کم برادران فدایی ره بر رد بشن و کسی هم سنگی نزده…به گاردی که تو سر یه دختر می زنه..به گاردی که سر یه زنو می شکافه و به مردبی ادبی که کلمات رکیک می گه شاید سنگ بزنن اما من ندیدم حداقل من 3 ساعت تو هفت تیر بودم کسی سنگ نزد مگه تربیت وحشیانه برادران گارد اجازه می داد ! گاز اشک آور گاز فلفل و باطوم در بابر دستهای خالی مردمی که آمده بودند بگن مخالفن !!!!
اگه طاقت داشتین می ذاشتین مردم متمرکز بشن تو خیابون آروم و بدون دعوا مثه 25 خرداد در آرامش راه برن جوابشو چی دادین ؟ گلوله !!!!! روز قدس چه کردین کتک و بگیرو ببر و زندان و گاز فلفل تو میدون ولیعصر و بستن راه مردم که نرن طرف دانشگاه تهران ! بعد تو وبلاگها دنبال گفتمان می گردین ؟ عجبا که عجبا که..جایی که همسر نوه خمینی هم میگه لباس شخصی ها بهش حمله کرده اند دیگه حرفی نمی مونه.حالا نوه خمینی رو هم حتما رسانه های بیگانه گول زده اند !!! و حتما همسر نوه خمینی هم چشمش دچار مشکل شده که بر خلاف شما در مسیر هفت تیر کمی از سبز ها ندیده بلکه کمی از برادران ره بر رو دیده و البته بسیار زیاد گارد و لباس شخصی و اذعان کرده مردم برای ابراز همدلی با هم و با کروبی تعداد بسیار زیادی اومده بودن……
جالبه که جمعیت شما فقط شعار میدادن اینو دیدین تو هفت تیر هم بودین اما کتک زدنها رو ندیدین ! می دونی عجیب نیست چرا رای مردم هم دیده نشده !!! احتمالا اونها هم همینطوری به قضیه نگاه کرده اند تو وزارت کشور.. مردم دنیا فیلمها و عکسها اون روز رو دیده اند ………
راستی چه خوب شد جناب آقای خاتمی کلمه گفتمان و گفتگوی تمدنها رو مطرح کرد تا فقط به استفاده ابزاری برسه برای یه عده از مردم یعنی گفتمان در محیط وب رو بخواهیم اما لگد پران و کتک زننده به مردم بشیم در خیابون به اسم دفاع از اسلام و ….
بندهء دیکتاتور این همه تلوزیون و رسانه دستتونه اینجام ولکن نیستین؟ ما شهید دادیم و اعصاب نداریم اگه 1بار دیگه نظربدی هر چی فحشه نثارت میکنم بیشرف
آقا یا خانم بنده
اسم فرمایشاتتون رو “نظرات” گذاشته بودید.
مطمئن باشید شما همین که “نظرات” تون رو در صدا و سیما و نشریاتتون با دروغ، در زندان و بازداشتگاه با کابل و بطری و انفرادی و در خیابان در روز روشن با چماق به اطلاع هموطنان میرسونید کفایت میکنه. “نظرات” شما اینجا خواننده نداره، وقتتون رو هدر ندید.
khasteh nabashi ! ajab jaryan va harekati dorost shode !in kheili arzeshmande ! …. rasti behet hasoodim mishe
به امید اون روز. :)
گریم گرفت…
یکی از دوستای عزیزم 4شنبه تو همون شلوغیها بازداشت شده…
این چند وقته، هر چیز مرتبطی با وقایع این روزها منقلبم می کنه و اشکم از دم مشکم چیک چیک میچکه بیرون…
امروز روز 13 ابان است و هزاران نفر از مردم تهران قصد دارند تا این روز را که دیرگاهی به عنوان روز ملی مبارززه با استکبار جهانی تبلیغ می شد ، به روز اعتراض مدنی به نمادهای استبداد و استکبار تبدیل کنند. از صبح خیلی زود و قبل از اینکه مردم تهران بیدار شوند ، صدها گروهان سازماندهی شده توسط نیروی زمینی سپاه ( بسیج سابق ) در نقاط مرکزی تهران و مقابل دانشگاههای سراسر تهران مستقر شدند.
تراکم نیروهای سراسر زرهپوش در میدان 7 تیر و خیابان کریم خان مشاهده می شد جایی که قرار بود مهدی کروبی در ساعت ده و نیم به جمعیت معترض پیوسته و برای تظاهرات به سمت سفارت سابق امریکا در خیابان طالقانی حرکت کنند. خیابان کریم خان در مرکز تهران از ساعت 8 صبح مملو از نیروی انتظامی بود که لباسهای ضد ضربه سر تا پای آنان را پوشانده بود و مجهز به باتوم ، شوکر ، گاز اشک آور و سایر تجهیزات ضد شورش بودند.
صدها اتوبوسی که این نیروها را به صحنه درگیری احتمالی منتقل کرده بودند به صورت دیواری فلزی شرق تا غرب خیابان طویل کریم خان زند را از دو لاین رفت و برگشت از پیاده روها جدا کرده بود و هزاران تن از مردمی که از خیلی زودتر به محل آمده بودن فقط اجازه داشتند در پیاده روها و آرام و بی صدا تردد کنند. ورودی ها و خروجی های خیابان کریم خان زند بر روی خودروهای شخصی و غیر نظامی بسته بود و مغازه ها کرکره های خود را پایین کشیده بودند.
در میانه خیابانهای جنوبی کریم خان که به خیابان طالقانی – محل برگزاری تظاهرات حکومتی – منتهی می شد ، خیابانهای فرعی با فنس های انتظامی بسته شده بود و دهها گرهان نیروی بسیج و انتظامی آماده بودند تا از ورود راهپیمایان جنبش سبز به محوطه امن تظاهرات حکومتی ممانعت کنند. خودروهایی با انواع نوشیدنی و خوردنی در این کوچه ها آماده پذیرایی از مامورانی بود که معلوم بود خیلی قبل از طلوع آفتاب به محل آورده شده بودند. مدعوین تظاهرات حکومتی از مسیرهای جنوبی با اتوبوس و مینی بوس به مخل آورده می شدند و مسیر حرکتی آنان را از مسیر حرکت جنبش سبز جدا کرده بودند.
در خیابان کریم خان زند و میدان 7 تیر اما مردم زیادی در حال تردد بودند و اجازه توقف به کسی داده نمی شد . هنوز حدود یک ساعت به زمان حضور مهدی کروبی در میان تظاهر کنندگان مانده بود که هزارات تن از طرفداران وی و جنبش سبز با سر دادن شعارهایی توانستند میدان 7 تیر را از تسلط ماموران خارج سازند و شروع به سر دادن شعارهای جنبش کنند. در چشم به هم زدنی تمامی ضلع غربی میدان 7 تیر مملو از جمعیتی بود که شعار ” زندانی سیاسی ، آزاد باید گردد ” سر می دادند.
تسلط مردم بر میدان دیری نپایید و هزاران لباس شخصی به همراه ماموران نیروی انتظامی با حملات بی امان و وحشیانه به سوی مردم حمله بردند و اغلب تظاهر کنندگان را از ناحیه سر و صورت مضروب کردند. با وجود استفاده ازشلیک کپسول های گاز اشک آور ، اسپری های فلفل ، باتوم های معمولی و الکتریکی و شوکرهای برقی مردم به راحتی صحنه را ترک نکردند و به دادن شعارهای خود ادامه دادند.
شعارهاییی نظیر ” کروبی قهرمان ، امید نسل جوان ” ، ما منتظر کروبی هستیم ” ، ” مرگ بر روسیه ” و ” درود بر موسوی ، سلام بر کروبی ” به همراه شعار محوری ” یا حسین ، میرحسین ” و “مرگ بر دیکتاتور” به رغم اعمال خشونت وسیع همچنان در پیاده روهای خیابان اصلی و خیابانهای فرعی به گوش می رسید. تعدادی زیادی از مردم در حمله اول مجروح شده و عده ای از پسران جوان بازداشت شدند.
بخش دوم :
جنگ و گریز میان جوانان معترض که به آرامی شعار می دهند با نیروهایی که به تدریج آنان را تا مناطق شمالی تر هدایت می کرد ، ادامه یافت و تماسهای تلفنی حاکی بود که نیروهای ضد شورش ماموریت داشتند تا پراکنده کردن و منصرف ساختن تظاهرکنندگان آنان را تا خیابانهای تخت طاووس و عباس آباد و حتی دورتر تا میدان آرژانتین عقب بزنند.
یگانهای موتورسوار نیروی انتظامی و لباس شخصی های بسیجی ماموریت تاراندن جمعیت را داشتند اما عده از تظاهرکنندگان که به پایداری شیخ اصلاحات بر وعده اش مبنی بر حضور در میدان 7 تیر باور داشتند در خیابنهای فرعی اطراف میدان 7 تیر ماندند و از این خیابان به آن خیابان به یک بازی فرسایشی با نیروهای انتظامی مشغول بودند.
ساعت 10 صبح بار دیگر فریادهای مرگ بر دیکتاتور در حوالی تقاطع خردمند در خیابان کریم خان بلند شد و در آنی مردم خود را به آن نقطه رساندند. عده از دانشجویان دانشگاه امام حسین در ضلع جنوبی این محل به سر دادن شعارهای حکومتی مشغول بودند اما درگیری میان آنان و طرفداران جنبش سبز رخ نداد. با اینحال صدها موتور سوار نیروی انتظامی و بسیج با یورش به سوی مردم و در پیاده روها به ضرب و شتم مردم پرداختند.
حالا دیگر زمان رسیدن شیخ اصلاحات بود چرا که ساعتها زمان 30: 10 را نشان می داد . اما خبری از شیخ نشد اما گزارشها حاکی بود که شیخ به رغم تدابیر بسیار شدید امنیتی در میدان 7 تیر حاضر شده و توسط عده ای از رجاله های حکومتی با شلیک مستقیم کپسول گاز اشک آور کمی هم مجروح شده و وی را مجبور به بازگشت کرده اند. این خبر به نظر دقیق می آمد چرا که به عنوان یک تظاهرکننده ناشناس می توانستی مرتب تغییر مسیر دهی و در میان معترضان حضور داشته باشی اما چنانچه شناسایی می شدی مطمئنا همواره عده ای مزاحم مانع از حضور مجدد می شد.
ساعت 11 صبح جنگ و گریز در خیابان کریم خان زند همچنان ادامه دارد و مراسم رسمی و حکومتی نیز در مقابل سفارت سابق امریکا آغاز شده است . به نظر می آمد که نیروهای عمل کننده در کریم خان زند از این وضعیت راضی هم بودند که جمعیت را در همین خیابان سرگرم نگاه دارند تا مراسم رسمی بدون دردسر برگزار شود.
از شب گذشته برخی از سایتهای اینترنتی اعلام کرده بودند که میر حسین موسوی نیز در خیابان طالقانی به تظاهر کنندگان خواهد پیوست و بنابر این عده ای تلاش داشتند تا با گذشتن از سد نیروهای انباشته شده در خیابان فرعی خود را به این نقطه برسانند اما گویا یگانهای موتور سوار با تجمع در مقابل خانه میرحسین مانع از خروج وی از منزل شده وی را محبوس کرده اند. به آرامی و همچون یکی از شهروندان سر به راه به سوی تظاهرات حکومتی حرکت کردم . خیابان ایرانشهر جنوبی به سمت طالقانی دقیقا ضلع غربی سفارت سابق امریکاست .
در جای جای خیابان نیرو مستقر است و معلوم است که این حجم نیرو برای آرام نگاه داشتن تظاهرات دولتی تمهید شده تا در مقابل خبرنگاران خارجی که صرفا به این محل آورده شده اند ، نشان دهند که گویی که هیچ اتفاقی در خیابانهای تهران جریان ندارد و انگار که در مقابل خوردنی های رنگ و وارنگی که در حاشیه مراسم رسمی توزیع می شد ، در طرف معترضان هیچ باتومی بر سر کسی نمی خورد و کسی از تنفس گاز اشک آور و فلفل نفسش نگرفته بود.
در حالیکه در خیابان کریم خان و 7 تیر عده ای از ماموران فقط به دنبال روزنامه نگاران آماتوری بودند که با دوربین های کوچک و موبایل مشغول فیلمبرداری بودند و دهها تن از ذآنان بازداشت شدند و موبایلهای آنان ضبط شد ، در بخش حکومتی صدها روزنامه نگار داخلی و خارجی اجازه داشتند با دوربین های مستقر و مجهز از آیین تکراری و کسالت باری که به مد بادکنک های رنگی و … برای کودکان دانش آموز تحمل کردنی شده بود ، تصویر برداری کنند. ادامه گزارش به تدریج و با خط جدا کننده به گزارش پیوست می شود.
بخش سوم :
در حصار انبوهی از نیروهای امنیتی که از چند روز پیش عهد کرده بودند نگذارند صدای مخالفان در مراسم رسمی شنیده شود ، عده ای متفاوت از مردم در این نقطه گرد آمده و به سخنان حداد عادل گوش می دادند.
چهره تجمع کنندگان در این محل نشان می داد از چند خیابان آن طرف تر اصلا اطلاعی ندارند چرا که نه ترس و واهمه ای در چهره آنها بود و نه احساسی از خستگی فیزیکی اما تا جایی که به راحتی می شد حس کرد ، هزاران دانش آموز بی توجه به آیین و سخنرانی مشغول خوردن و شیطنت های کودکانه بودند. معلوم بود که نیروهای امنیتی کاملا موفق شده اند تا نگذارند پای هیچ یک از طرفداران جنبش سبز به این محل برسد . سخنرانی پایان یافته بود و سر گروهها به طور منظمی مردم را به سمت خودروهای جمعی پارک شده در خیابانهای اطراف قبل از کریم خان هدایت می کردند.
از پشت تریبون گوینده ای از رفتگران شهرداری خواست دهها تن زباله ( شامل بسته بندی های خوراکی و نوشیدنی ) و تراکت ها و اقلام تبلیغاتی که از سوی کودکان در جای جای خیابان رها شده بود ، جمع آوری کرده و خیابان را به حالت عادی در آورند. چند خبرنگار خارجی یک دختر بچه چادری را که چفیه ای بر گردن داشت مرتب مقابل پرچم نقاشی شده امریکا بر روی دیوار سفارت قرار داده و از زوایای مختلف عکس می گرفتند. چندین دوربین فیلمبرداری هم مشغول مصاحبه و گفت و گو با شرکت کنندگان بودند.
اوضاع ناراحت کننده ای بود نه به این دلیل که تظاهرات حکومتی در کمال آرامش برگزار شده بود ، بلکه به این دلیل که قرار بود گزارش های نوشتاری و تصویری که تظاهرات جنبش سبز را پوشش می داد در فضای رعب و و حشت و بدون تجهیزات اختصاصی پوشش داده شود و در این سوی صدها خبرنگار آزادانه مشغول تهیه گزارش هایی از این مراسم تکراری بودند.
از خیابان مفتح جنوبی و از مقابل ورزشگاه امجدیه که اکنون پر بود از نیروهای ضد شورش به سمت میدان 7 تیر بازگشتم و الان ساعت حدود 11:30 دقیقه بود. سراسر خیابان را تا میدان هفت تیر لباس شخصی های بسیج و نیروی انتظامی در قرق خود داشتند و به میدان که نزدیک می شدی ، گهگاه چهره های گر گرفته آشنا را می دیدی که اشک چشمان آرایش صورتهایشان را ریخته بود و یا سر و صورت خونین خبر از ادامه درگیری می داد.
گزارش های همکاران به صورت تلفنی از مقابل دانشگاه تهران حاکی بود به رغم ممانعت صدها پلیس ضد شورش برای پیوستن دانشجویان دانشگاه تهران به مردم ، درهای دانشگاه بسته شده و به کسی اجازه خروج داده نمی شد. از خیابان آزادی و کارگر شمالی هم خبر درگیری ردم با پلیس ضد شورش می رسید. میدان 7 تیر همچنان شلوغ بود . در جای جای میدان مردم منتظر ایستاده بودند و ماموران گویی خسته از درگیری به تماشای آنان مشغول بودند.
هر از چندگاهی که فریادهایی از گلوهای خشکیده و گاز خورده به هوا بلند می شد ، عده ای موتور سوار به آنها حمله کرده ، آنها را به خیابانهای اطراف پراکنده می ساخت. تا پیش از ساعت 11 ، اغلب جمعیت معترض را جوانان زیر 30 سال تشکیل می دادند اما اکنون افراد مسن تر نیز کارهای اداری خود را رها کرده و به میدان آمده بودند.
عده ای از تظاهر کنندگان در حوالی پل کریم خان به سردادن شعار الله اکبر و یا حسین میرحسین پرداختند. حمله ای صورت نگرفت و جمعیت تا سر خیابان حافظ بدون درگیری ادامه داد و اندک اندک جمعیتی زیادی به آنان پیوست اما بار دیگر نیروهای موتورسوار که اینک با موتورهای قویتری به میدان آمده بودند ، وارد عمل شدند. از برخوردهای خشن صبح معلوم بود مشابه شرایط بعد از خطبه های رهبری یعنی شرایط 30 خرداد در خیابان جریان داشت . باتوم ها بی ملاحظه بر سر وصورت مردم می خورد و عده زیادی خونین و مالین در خیابان سرگردان بودند.
جمعیت از حوالی تقاطع حافظ یا کریم خان به سمت میدان ولی عصر و خیابانهای فرعی خیابان ولی عصر در حال فرار بود. تیراندازی هم شد و عده ای هم عمدتا زنان و مردان مسن زیر دست و پا ماندند. در میدان ولی عصر یک خودروی اورژانس مشغول شست و شوی زخم سر جوانی بود که دستبند سبزی بر دستان داشت.
همسرم تماس گرفت و گفت که مکررا تلفن زنگ زده و ماشینی اعلام می کند شرکت در هرگونه تجمعی برابر یک سری قوانین جرم بوده و مرتکب به مجازات می رسد ! معلوم است که شرایط در شهر پیچیده شده و بمب 13 آبان اگرچه صدایش در حوالی سفارت امریکا شنیده نشد اما در سراسر شهر ترکیده است و از قرار جنبش به شهر حال و هوایی دیگر داده است .
بخش چهارم و پایان تظاهرات
در بین آماده سازی این بخش از گزارش که آخرین بخش تظاهرات صبح محسوب می شود ، یکبار دیگر تلفن زنگ می زند اینبار به دقت گوش فرا می دهم : ” مشترک گرامی !!! برابر اطلاعات رسیده شما در تظاهرات غیر قانونی شرکت جسته اید و چنانچه اخبار یا تصاویری به خارج از کشور مخابره کنید و الخ …. ” . خوب خوشبختانه تا به امروز با حفظ نگاه انتقادی ، ارتباطی با اجانب نداشته و تا به آخر هم نخواهم داشت ! برای هموطنانم می نویسم و برای ثبت در کارنامه ایرنا که این روزها گویی فقط عادت به شنیدن صدای کودتاچیان دارد و فریاد هزاران مردم زجر دیده را هرگز نخواهد شنید .
بگذریم! جمعیت زیادی در میدان ولی عصر حضور دارد و فشار باتوم ها و گازهای اشک آوری که همه جا را فرا گرفته است مردم را به شمال میدان هدایت می کند.
بر وبچه هایی که از جنوب میدان به جمعیت ملحق شده اند به نظر در وضعیت بدتری قرار دارند . عده ای از آنها از میدان فردوسی و بقیه از میدان انقلاب و خیابان آزادی به جمعیت ملحق شده اند. کتک خورده و خسته . همان قصه سرکوب و برخوردهای خشن و همان لباس های گلی و سر و صورت ورم کرده و گاه خونین .
با آغاز شعارهایی که بی امان و بی توجه به تشنگی و گرفتگی از حلقوم های خشکیده به بیرون می آمد تکه پاره های جمعیت به سان رودهایی کوچک به هم پیوسته و به رودخانه ای طغیانگر تبدیل شد . به یکباره صداهایی به قوت و قدرت تظاهرات صبح برخاست. خشونت ها عاجز از ربودن عقلانیت تظاهرکنندگان بود واین هم از عجایب جنبش قابل احترام – و صد البته مقدس – سبز بود ، چرا که هر از گاهی که عده ای قصد برانگیختن جمعیت با نام بردن از اشخاص و مرگ بر فلانی داشت ، جمعیت شعار را تغییر داده و بدون مصداق شعار مرگ بر دیکتاتور سر می داد.
قصه سرکوب تظاهرات معقول جنبش سبز ، داستانی تکراری و مظلومانه است . در خیابان ولی عصر عمدتا نیروهای لباس شخصی عمل کننده بودند و به همین دلیل بعضا افراد خودی را هم مورد ضرب و شتم قرار می دادند که صحنه های کمیکی از برخورد میان نیروهای حکومتی بوجود می آورد. جمعیت پراکنده شد و به سمت بالای پمپ بنزین زرتشت ، فرار کرد اما فقط اندکی بعد ، جمعیت باز به دسته های کوچک تقسیم شد و شعارها متفاوت تر به صدا در آمد.
در خیابان طویل ولی عصر ، خیابانهای فرعی بسیاری وجود دارد که در این ساعت پذیرای اهالی محل بود که بدون همراهی در راهپیمایی مردم معترض با تظاهر کنندگان همنوایی می کردند. گروههای پراکنده جمعیت به تقاطع فاطمی که رسید عده ای به سمت فاطمی ادامه دادند و عده ای مقابل خبرگزاری ایرنا به سمت شمال حرکت کردند.
از این ساختمانی که روزگاری بلندگوی خواسته های مردم بود دیگر رفتارهای معمولی نیز مشاهده نمی شود . در طول راهپیمایی امروز بارها و ابرها ماموران تفنگ های نارنج انداز خود را به سوی مردمی که بر بام خانه ها یا قاب پنجره ها نظاره گر بودند نشانه رفتند و یا از آنها فیلم و عکس تهیه کردند اما دریغ که از هیچ پنجره ای از ایرنا سری بیرون نیامده بود و این نشان می داد که مدیران اخیر ایرنا واقعا فضایی ایجاد کرده اند که خبرنگاران ایرنا حتی اجازه مشاهده این وقایع ملی را از پنجره ها نیز ندارند.
باری عده زیادی از مردم به سوی تخت طاووس حرکت کردند که 3 ساعت پیش به آوردگاه پیش قراولان جنبش سبز و ماموران حکومتی بود و این را می شد از وضعیت خیابان حدس زد چرا که هزاران مامور نیروی انتظامی این خیابان را در قرق خود داشتند. مردم اجازه داشتند به آرامی و بدون سر دادن شعار از پیاده روها ترد کنند ولی شعار ممنوع بود. کمی دیگر راهپیمایی با جمعیت و حالا دقیقا ابتدای عباس آباد در خیابان ولی عصر بودم جایی که خیلی پیشتر توسط دولت کودتا برای جلوگیری از تردد رفت و برگشت معترضان یک طرفه شده بود. دیگر رمقی باقی نمانده بود.
سوار تاکسی شدم و به سمت ونک حرکت کردم . قبل از سوار شدن صدای شعارها بلند شده بود .پشت سر به جمعیت نگاه کردم باتوم ها بالا بود و بار دیگر حمله به جمعیت. سراسر ولی عصر تا ونک خیابان حالت عادی ندارد . گله گله مردم در ابتدای خیابانهای فرعی به انتظار پیام آوران جنبش نشسته اند.
تا حاضر شدن نهار رستوران و صرف آن در میدان ونک ، حدود یک ساعتی وقت گذراندم . جمعیت به میدان ونک رسیده بود. عده ای به سمت ملاصدرا حرکت کردند از دور گروهانهایی از پلیس ضد شورش و لباس شخصی ها به سوی آنان حمله بردند. حالا ساعت 3:30 دقیقه بود و به نظر می رسید اغلب مردم صحنه را ترک کرده اند اما بر خلاف تاکیدات مکرر رهبران جنبش مبنی بر اجتناب از افراط و تفریط ، گویی عده ای قصد دارند امشب را در خیابان بگذرانند. باید منتظر شد و دید . امشب قصد دارم با ماشین یک گشتی در خیابان بزنم.
چنانچه ماجرا ادامه یابد گزارش آن را ذیل همین گزارش اضافه خواهم کرد و در غیر اینصورت فردا گزارش های موثق دیگران و بقیه شهرهای میهن را تقدیم خواهم کرد. در گشت شبانه دیشب به مورد خاصر برنخوردم. هنوز در میادین اصلی پلیس ها مستقر بودند . شهر آرام بود و طرفداران جنبش برای حضور سبزی دیگر به خانه های خود رفته بودند تا راه سبز امید را زندگی کنند.
لنگدراز ای ول دارین به خدا.
خسته نباشی خانم خسته نباشی.
مرسی لنگ دراز جان….مررسی!!
به به لنگ دراز عزيز… جاي بسي شكر داره كه حاليلتت خوبه
تا باشه از اي راهپيمايي ها باشه…!
از همين جا بطري سبز دلسترمو ميگيرم بالا…( آخه چيز سبز ديگه اي دم دستم نيس )…
خدا حفظت كنه خواهر!
باید یه کاری کنیم مثل اونا که بیکار نیستن.میبینید چه قد دارن حرفه ای تر میشن.سیاستشون اینه که نزارن جم شیم.خیلی حالم بده .روز قدس خیلی خوب بود انگار جون گرفتیم همه،ولی سیزدهم سیاه بود.تورو خدا فکر کنید،مانباید تلفات بدیم..باید هوشمندانه تر عمل کنیم کاری کنیم که کمتر آسیب ببینیم. اون روز تو خیابونای اطراف پرچمو پلاکارتامونو میدیدم که افتاده بود.حتماً کسایی مثل من که با هزار زور نتونستن برسن به میدون انداخته بودن زمین،آدم دلش میگرفت.تورو خدا فکری کنیم یه کار جدید.من با هزار دروغ تو این روزا از خونه مییام بیرون.شاید بابام حق داشته باشه،خیلی آشغالن.دیگه به هیشکی رحم نمیکنن.تو این مدت بعضیا شعار مینوشتن رو دیوارا ولی همه جا دوربینه.یه کارای اینطوری که آینه دق شه براشون.
من که با اولین حمله موتورها و اولین تیر هوایی سر حافظ از ترس داشتم سکته میکردم و پریدم تو اولین تاکسی و فرار کردم ولی از قرنی که میومدم سمت کریمخان واقعا این 63% رو دیدم یک تعدادی بچه مدرسه ای که با اتوبوس آورده بودنش در جواب بنده این 63% والا 1000 نفر هم نبودن اما از زیر پل کریمخان جمعیت غوغا میکرد تازه با این حجم بالای گاردیها
لنگدراز جان درود به تو
پاسخی که برای کامنت کسی که خودش رو بنده معرفی می کنه !! گذاشته ام در جواب به این حرفشه :
ممنون از گفتمان مودبانه و متمدنانه تون. به نظرم هنوز تا رسیدن به فضای وبی که افراد در اون، درست و با اصول با هم صحبت کنن، خیلی راه مونده.
اگه بعد از جواب به مطلب شما نشسته مال طراحی wordpress …در هر حال می دونم نرود میخ آهنی در سنگ !!! اما من 3 ساعت اونجا بودم و هتاکی و بی حرمتی هایی رو دیدم که همه اونها که در هفت تیر بودند دیدند…حالا کسی باور بکنه یا نکنه به خودش مربوطه فقط من اونجا بودم دیدم مردم و بخصوص زنها و دختر ها رو چطور می زدن……. مردم کسی رو نزدن…انقدر این 30 ساله دروغ شنیده ایم و مردم هم سکوت کرده اند که دروغگو هامون باورشون شده دروغهاشون !!!!!!!!
دختر نازنین ..امیدوارم روزی برسه آرامش داشته باشیم و آزادی !!! نه اینکه ما مردم بشینیم تو خونه هامون و فقط یه عده خاص بتونن تو خیابونها راه برن وشعار بدهن و از سنگ زده یا نزده به خودشون معترض باشن ! و اگه مردم هم بخواهن راه برن و شعار بدهن سنگ که هیچ باطوم و کتک و گاز اشک آور و زندان ارمغانشون باشه چرا که لیبل ..رو یدک نمی کشن و مردمن نه مزدور رژیم!!!
دمت گرم…
سلام
اگه دوس داشتی تبادل لینکی داشته باشیم
موفق باشی
لنگدراز جان. بازم ممنون که رفتی و برامون نوشتی. شاد باشی.
شجاعت مردم در روزی که رژیم تمام چنگ و دندانش را نشان داد بی نظیر بود.
میدان هفت تیر شرایط بسیار سخت و بدی داشت.
برخورد با مردم به شدت بی ادبانه و وحشیانه به همراه فحاشی بود.
هزاران مامور از پس حضور بی شمار مردم برنیامدند.
چه زيبا دست ما را گرفتي و به قلب سبز جنبش رساندي با اين پست قشنگ.
خرم و شاد باشي
be in aghaye “bande” bayad goft….shoma osulan hagh nadari jamiyat haro baham moghayese konid…chon sharayeti ke ma ba doonestane oon be sahne miam..ba sharayete shoma ke ba otobus miaranetun fargh mikone…bahse shoma osulan eshtebahe
vaaaaaay khosh behaletun ke mirid o yekami takhlie mishe in hayejanha o hesshatun.man konkuriam o nemitunam kari konam vali be hamatun eftekhar mikonam.dar zemn in neveshte ali buuud kolli ashk rikhtam bahash ashke shogh makhsussan unja ke gofti mardom kharaman midavidand
alan ba etminan migam ke behet eftekhar mikonam,man in lengderaz o doost esh daram
اولا که با اون زندون رفتن شجاعت کردی رفتی.مرامتو رفیق!
بعد با همه ی احترامی که برای نظر مخالف قائلم کامنتا رو که خوندم حیفم اومد اینو نگم به آقا یا خانم بنده که برادر من خواهر من اگر کسی به خواهر مادر پدر برادر تو خانواده ی تو خود تو بی احترامی کنه فحشش بده کتکش بزنه شما چه رفتاری با اعقاب و انصارشون خواهی داشت؟
فکر می کنم آدمها رو که امام کاظم فرض نکردی انشاالله؟ خوب معلومه شما هم باتوم بخوری درد بکشی حبس ببرنت به جرم عقیده ات هزار تا حرف مربوط و نامربوط بهت بزنن خونواده اتو تهدید کنن با شیشه نوشابه…استغفرالله!نکن برادر من نکن این کارو با خودت!
شما که آگاهی اینکارو نکن…خدا ناسلامتی چشم داده و در مقابلش فقط ازت خواسته ببینی همین
کاشکی بنده جان این کامنتو بخونی و موضع نگیری و بدونی یه زمانی هممون کور بودیم دور از جون و اینکه ماهیو هر وقت از آب بگیری و برای جنبش بیاری عزیزی به مولا!!
گفتم شما که متمدن و مودبی اینا رو بدونی،آخه حیفه!
دیگه اینکه لنگ دراز جان خیلی زیاده از حد مراقب خودت باش بعضی زندونا با اون حبسی که کشیدی یه نموره همچی فرق اساسی داره و شیشه داره و نوشابه و مردان سیبیل کلفت!
گذشته از شوخی می ترسم…از اینکه تمام این اتحاد قشنگو نتونیم جمع کنیم که گول بخوریم بدیم دست کسایی که تو سینمای جنبش سبزمون یه فیلمی بسازن تو حد و حدودای اخراجیا! با این تفاوت که سید فیلم این دفعه بشه میر حسین!می ترسم از اونور بوم بیفتیم و این شده کابوس من!
به هر حال موفقیت بهتر از ادامه ی این زندگیه
راهمون پاینده باد
یو راک!
ببخشید لنگداز جون هیستوریم قاط زده -باید یک نظر همین جوری بزارم -حلالم کن
ما توی این سی سال همه چیز با چشم خودمون دیدیم.همه چیز رو لمس کردیم
سلام لنگ دراز جان این تازگی ها با وبلاگت آشنا شدم.
به راستی که همه ی ما یه درد مشترک داریم.گزارش جالبی بود .ما که نتونستیم کاری کنیم
موفق باشی
درود به تمام آزاديخواهان ايران سبزمون…
من عاشق شركت كردن توي اين جنبش هستم فقط مشكلي اساسي دارم و اون شير مادرمه كه حلالم نميشه چون مامانم بدون در نظر گرفتن چيزي بهم گفت تو يه باتوم بخوري مي ميري دقت كنيد بنده نه عليلم نه مشكلي دارم فكر كنم مامانم فكر كرده من 8 سالمه نه 28 سال
proud of you. i wish i were there :’(
ey baba:D tabrik migam maghame 18th ro beheton:D
http://news.persianblog.ir/post/429
سلام و عرض ادب به يه آدم مفيد جامعه
ما كه دستمون نميرسه اي شما كه دستتون ميرسه عقب نشينيد
غرض از مزاحمت كه ما يه وبلاگ زديم نوپاست داريم دنبال دوست ميگرديم
اگه منو قابل دونستي بهم سري بزن خوشهال ميشم
تا بعد……..مبارز خوب
پيش نويس قاوننو اساسي نوين ايران تدوين شد:
http://chinod.wordpress.com/2009/11/09/نسخه-اول-پيش-نويس-قانون-اساسی-نوين-ايرا/
همه خسته نباشیم. با وجود وحشیگری بیسابقه حکومت، حق باتوئه. گاردیها خیلی حقیر بودن. مردم هم با وجود کتک خوردن شاد بودن و مطمئن از اینکه پیروزن.
اما با پک زدن به سیگار H1N1 رو استاد کردیا :دی
سبز باشی همیشه
kheili jazzaabi!
boos!
کارت عالیه .مامان لنگ دراز عزیز
دخترم ایمیلاتو چک کن :دی
ایولللللل :)
با اجازه لینکتان کردیم
مرسی
عالی بود
سربلندباشی
خوش به حالت . همه نوجوانی و جوانیم منتظر یه شلوغ کاری حسابی بودم تا بتونم بگم اعتراض دارم.تا بگم من اینا رو قبول ندارم . الان که فرصت دست داده باید بشینم تو خونه و مواظب بچه باشم . یه پسر 2-3 ساله دارم و هیچ کس رو هم ندارم بتونم بذارمش پیش اون و برم بیرون .
وقتی میری به جای منم داد بکش . منم اینا رو نمی خوام . به جای منم داد بکش
من سیگارم بلد نیستم بکشم . اه اه
لنگی دهن آدمو میگا… تا یه پست بنویسیاااااا………….خوب بنویس دیگه لوسیننننننننننننننننننننننننننن
سلام .چرا آپ نمیکنی؟
کجایی؟ دارم نگران می شم…
رنگ زرد خیلی بهت میاد
خانم خانوما! نوشته های قشنگتو هر هفته در تورنتو میخونم، خسته نباشی و به امید اینکه 16 آذر هم با شور بیشتری از شجاعت سبزهای جوان بنویسی برات آرزوی اوقاتی خوش و سرشار از کامیابی و موفقیت دارم، ضمنا” منو ببخش که اسم خودمو با تقلید از لقب تو انتخاب کردم آخه قشنگه، شاد باشی
baba ey valla