چندروز پیشا رفته بودیم این فروشگاا گندهه که جدیدا باز شده، هایپراستار.
بعد یهچیز بیدروپیکری بود که سر تا ته سووپرمارکتشو فقط میخواستی بری یکی دو ساعت تو راه بودی. البته که تو خارجه ازین فروشگااهای غولپیکر عادیه لابد، اما تو نظر منکه تا ده-پونزده سالگی از بقالی ده متری محلمون تنقلات خریدم و دیگه نهایت با والدینم رفتم شرکت تعاونی صدمتری محل کارشون و بعدها هم گندهتر از شهروند و رفاه چیزی ندیدم، هایپراستار یه فضای عظیم با مقیاس فراانسانی بود.
اونوخ از لوازم منزل تا گلوگیاه و البسه و طلاجات و خوراکیجات هم پیدا میشد تو بساطشون. بعد انتهای سوپرمارکت هم غرفهی عرضهی اغذیهی گرم آمادهی بلع -زرشکپلو با مرغ، پیتزا و ماکارونی- داشتند.
درکل آدم احساس پوچی میکرد. من خودم حسکردم یه انگل هستم که در دریایی از مارکها و برندهای اقلام مصرفی غوطهور شدم.
مخصوصا که از تکنیک های کثیف و خانمان براندازی مثل “دوتابخر، سه تا ببر” در راستای بازاریابی برای برخی اجناسشون استفاده کردهبودند و فضارو بهسمت دربند کشیدن و تحت سلطه قراردادن انسانمعاصر سوق دادهبودند.
یعنی من همینجور قفسههارو زیرچشمی رد میکردم و به خدا پناه میبردم از شر وسوسهی خرید هزار و یکجور جنس غیرضروری.
میخوام بگم کل مجموعه مدلی از یک آزمون و امتحان الهی بود. که برای تزکیهی نفس و مبارزه با هوا و هوس و رذائل انسانی، خوبه آدم بره بین قفسهها بچرخه، خرید نکنه و بیاد بیرون.
دیگه عیب و ایراد اگه بخوام بگیرم، اینو بایس بگم که چرخدستیهاش یه سایز داشت فقط و اونم سایز دبلایکسلارج بود. یعنی هرکدوم اندازهی یه وانت نیسان جنس جا میگرفت توش. که حس میکردی گاری بستی به خودت.
نکتهی قوتش ولی، بهنظر من پارکینگش بود. یعنی اشک تو چشمای آدم حلقه میزد بسکه پارکینگه جادار و دلباز و روشن و استاندارد بود. اونوخ مفتی هم بود. یعنی دیگه چی میخواد آدم از یه فروشگاا.
اونم واسه مائی که از پارکینگ مراکز خرید، پارکینگ تندیس رو دیدیم مثلا. که آدم به عقل طراحش شک می کنه اصلا.
بعد یکی از تفریحات سالم من تو سووپرمارکتا اینه که برم واستم دم صندوق و خریدای مردمو تماشا کنم.
که محتویات سبدخرید ِ مردم، حرف میزنند با آدم.
مثلا میبینی یکی کلمبروکلی داره تو سبدش و ساقهی کرفس و شیرسویا و نونسبوسدار و روغنزیتون و جوانهی گندم. یعنی طرف ازین جوندوستهای سلامت و تندرست ِ خستهکنندست.
بعد یکی دیگه همهی اینهارو داره بهاضافهی یهبسته پاستیل یا شکلاتفندقی. اینم جوندوسته، ولی خستهکننده نیست و آدم قابل معاشرتیه.
یکی هم میبینی که تا خرتناق سبدش پر چیپس و بستنی و شکلات و کنسروجات و سوسیسکالباس و مرغسوخاری و نوشابست. یعنی محض رضای خدا یه بطری شیر یا چمیدونم یهبسته ریحون تو سبدش نیست. خوب اینو با تاثر تماشا میکنی و فکر میکنی تا ده سال آینده سینهی قبرستون خوابیده لابد.
اونوخ اینجوریه که میگم تو سووپرمارکت میشه آدمارو شناخت. بعضی آدما خیلی خوشسووپرمارکتند مثلا. آدمو بهوجد میارند بسکی ماجراجوئند و همهچیو زیر و رو می کنند. ذائقهی کول و منعطفی هم دارند و از طعمها و رنگها و اقلام جدید استقبال میکنند.
بعضیها عوضش محافظهکارند. جسارت تِست کردن چیزای جدیدو ندارند. سالهاست که شامپوی خمرهای زدند به سرشون و راضی بودند و هیچوخ نخواستند شامپوی تخممرغی رو هم امتحان کنند. یا همیشه ماکارونی رشتهای خریدند و تاحالا وسوسه نشدند ازونائی که شکل جونور داره و رنگوارنگه بخرند. چمیدونم، هیچوخ نخواستند شیرمیوهای بخورند. یا پنیر گردوئی. خریدشون کلاسیکه به عبارتی. همیشه سبدشون یهجوره.
نمیخوام بگم کدوم دسته آدم باحالاند و کدوم دسته آدم بیخودا.
میخوام بگم تو سووپرمارکت جزئیاتیو از آدما میشه شناخت، که هزاریم که با یارو کافیشاپ، سینما، مهمونی، پیکنیک رفته باشی و سروکله زده باشی، جزئیات با این کیفیت دستگیرت نمیشند.
بابا خیلی باحال بود.واقعاً راست میگی آدما رو حتی از رونوع خریدشون میشه شناخت.
دوم شدن هم توو بلاگ لنگدراز صفایی دارد و نمیدانستیم!
kheili khallaaghi. bravo
به لنگ دراز یه سنگ بدن از اون یه متن می سازه بیا و ببین بابا عجب ذهن خلاقی داری تو!!!
دیدن خریدای مردم همیشه واسه منم هیجان انگیزه D:
من که همیشه وسوسه می شم خرید می کنم ): عمرا بتونم خودمو کنترل کنم
من هم باهات موافقم…اين سبد هاي خريدش خيلي بزرگه…ولي جالب اينجاست كه بيشتر جنساش ايرانيه…اون هم جنساي مرغوب و نسبتا با كيفيت..طراحي فضاش هم شبيه كرفوره….ولي خوب اميدوارم در آينده كيفيت كالاهاش بهتر بشه
يه وانت نيسان خيلي باحال بود!!!
یعنی من عاشقتم!
وبلاگ نویس عزیز وبلاگ ….
پرشين بلاگ در نظر دارد به منظور تقدير از بانوان برتر وبلاگ نویس ،
همايشی را در تاریخ هفتم آبان ماه در محل تالار شهریاران جوان واقع در
خیابان استادنجات الهی ، نبش خیابان ورشو . برگزار نماید . به دلیل اینکه
وبلاگ شما در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست
شده است از شما دعوت می کنيم تا ضمن اینکه در اين همايش شرکت میکنید برای
اطلاع از رتبه وبلاگتان ودریافت لوح یادبود به دبیرخانه مستقر در تالار
مراجعه فرمایید .
ساعت این همایش 16 الی 18 مي باشد . موفق باشید
در صورت نیاز به کسب اطلاعات بیشتر می توانيد از ساعت 16 الي 20 با شماره 09122070357
تماس حاصل فرمایید
che jaleb ma hamishe az in marketa mirim vali be sabad kharida deghat nakarde budam!
واقعاً تا حالا به اين فكر نكرده بودم
خيلي جالبه ها …
خب درسته پارکینگ بسیار معقولی بود
خدا زیادش کنه
منم از پارکینگ مجانیش خوشم اومد و قسمت سوپر مارکتش و پخت نون و غذاهای امادش. به نظرم بقیه اش بی خوده.
مشهد اومدي بگو آدرس بدم از همين ماركتها ، ولي نسبتا ميني…D:
لنگ دراز جون با اجازه ات لينكت كردم…
خوش باش با هايپر ماركت…
راستي اونجا دلت نخواس كه ني ني ميبودي ، مينشستي تو همون چرخ دستي ها؟
نه والله
آدم ها رو از نگاه کردن به کیسه های زباله اشون هم میشه شناخت! باور کن. فردا شب که داشتی میرفتی خونه از کنار کیسه زباله ها آروم رد شو خوب توشون رو نگاه کن ببین چقدر به اطلاعاتت درباره ی همسایه هات اضافه میشه. جدی. اصلآ به نظر من شناسنامه ی خانوادگی اند این کیسه های زباله!
ایده جالبی بود لنگ دراز جان!
خیلی با مزه بود لنگدراز جون
راست میگی ها میشه از رو سبد خرید آدمهارو روانشناسی کرد
alie.lahne neveshtehat va mozoohaye entekhabito kheily doost daram
هایپـراستار !!!
من دلم اون آب هویجی که توو یخ میذاره رو میــخواد د د د د !!!
هایپـراستار !!!
من دلم اون آب هویجی که توو یخ میذاره رو میــخواد د د د د !!!….
سلام . از آهو بدینجا رسیده ام . هنوز گیج و ویج ، سر در نیاورده از گوگل ریدر که او را چه میشود که بی که ! قبلن ( قبلا ” سابق) گذارم بدینجا اوفتاده باشد ، اسم و رسمم در دو مستطیل از سه مستطیل حک شده است .یاللعجب .
و مرتبط اینکه یادم باشد بهنگام خرید در شهروند و نظایر آن ،شامپو خمره ای را ته گذاشته و مواظب آنی که کنار صندوق کمین کرده و محتویات نیسان ببخشید سبد را می پاید باشم .
1
آورده اند روزی شیختنا طویل الرجله با جمعی از مریدان به وادیه شد. به متجری گذر کردند مالامال از متاع پر زرق و برق دنیوی که مریدان به طمعش آشفته بودند و از فرط حب طعام ملون آب دهانشان از لب پایین فروهشته. ناگه یکی از مریدان شیخ را پرسید : یا شیخ، سعادت در چه باشد ؟ ( یارو هم سوال گیر آورده بود این وسط ). شیخ فرمود : از این پرسش در گذرید که شما را تاب شنیدن این گفتار نباشد. مریدان اصرار همی کردند. عاقبت شیخ لب به سخن گشود و فرمود : “برای تزکیهی نفس و مبارزهبا هوا و هوس و رذائل انسانی، خوبه آدم بره بین قفسهها بچرخه، خرید نکنه و بیاد بیرون”. مریدان تا این کلام بشنیدند، جمله گریبان بدریدند و سر به بیابان نهادند.
2
گویند شیخ کرامات بسیار داشت و چیزی که در مرغ سوخاری و کلم براکلی می دید، علمای دهر در تلسکوپ آیینه ای نمی دیدند.
شیر و کنسرو بر شیخ مامان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما می کرد
3
روزی رندی شیختنا را گفت : یا شیخ، شلوار کردی ای داشتم که بدل به لوله تفنگی شده است. سبب در چه باشد؟
شیخ به عتاب فرمود :
Don’t rub my nose in it.
و گویند شیختنا به زبان هفتاد و دو ملت واقف بود. رند چون این بشنید، متحول شد و از عرفای زمانه بگشت.
4
ما را نیز شفاعت فرمایید که در جنت برین خوش باشیم.
لول. با این استعداد و قریحهتان در قلم فرسائی، شمارو چه حاجت به شفاعت ما
” فضارو بهسمت دربند کشیدن و تحت سلطه قراردادن انسانمعاصر سوق دادهبودند. ”
یا خدا ! چی میشنوم ، یعنی این همون لنگدراز !
نه امکان نداره !!!
این همه تحول ممکنه ؟
یعنی از چونه استخوانی و شیکم سیکس پک هم میشه به این مفاهیم رسید ؟
khafan bood ziyaddddd
اینی که میگی ادما عوض نمیشن و شامپو خمره یی رو با تمام وجود حس کردم. نگفتی خودت جزو کدم دسته بودی و چه خریدی کردی ؟
اینبار استثنا” جزو دستهی جوندوستها -کلمبروکلی و ساقهی کرفس با پاستیل- بودم. اما اکثرا جزو دستهای که تا ده سال آینده سینهی قبرستونند هستم.
(خصوصی)هی مدیته می خوام بیام یه چیزی بهت بگم اما نمی دونم درسته گفتنش یا نه.
اما یه چیزی ته دلم می گه حداقل به عنوان یه خواننده ی قدیمی و البته خاموش حق دارم فقط نظرمو بگم تا همین حد البته.
لنگدراز جان بعد از اینکه توی وبلاگت نوشتی که دیگه قرار نیست تو این وبلاگ مسائل خصوصی زندگیت رو باز کنی و فقط تو چارچوب مشخصی پست می ذاری و…حس سابق رو به وبلاگت ندارم.من واقعا از خوندن پستهات لذت می بردم و می برم اما اون راحتی که تو پستای سابقت می کردم رو الان ندارم.
همه اش فکر می کنم داری همه چیو سانسور می کنی.الان خودت نگا کن به این پستت یه موضوع خرید کردن ساده رو چقدر کش دادی.البته اینم تو نوع خودش هنریه که بتونی 20خط از یه موضوع ساده بنویسی اما می خوام بگم اون شیوه ی روزانه نویسیت خیلی قشنگ بود.البته همونطور که گفتم این فقط نظر منه اینجا وبلاگ شماس و منم به عنوان یه خواننده هر مدلی که بنویسی مهمونت می شم:دی.
موفق باشی.
اولا مرسی که گفتی، چون این دغدغهی خودمم هست یهجورائی. ببین رفیق، واقعیت اینه که اون قدیما دامنهی وبلاگم جمعوجورتر بود و خوانندهها کمتر بودند و هویت واقعیم کاملا پنهان بود و خوب مرز بندی سفت و سختی بین اینجا و دنیای واقعیم بود که طبیعتا آزادی بیشتری تو نوشتن بهم میداد. الان ولی از خانواده و دوستانم کسانی هستند که اینجارو میخونند و طبیعتا تاحدی رو نوشتن منم تاثیرگذاشتند. علاوه بر اون دیگه خودم مثل سابق تاکیدی رو مخفی موندن هویتم ندارم و با اینکه فلان خواننده بدونه من بهمان آدم دنیای واقعیم هم مشکلی ندارم. میخوام بگم بله شیوهی نوشتنم و نگاهم به بلاگستان عوضشده، نوشتههام از زندگی شخصیم فاصله گرفته و کلیتر شده. قبول دارم که روال قبلی شاید جذابتر بود برای خواننده، اما خوب این طبیعته وبلاگه. آدم با گذشت زمان عوض میشه و نوشتههاشم عوض میشه. هیچ وقت پست اول یه وبلاگ مشابه پست صدمش نیست مثلا. با تموم اینها رفیق، علاقهی اصلی من تو وبلاگنویسی، سادهنویسی و روزمرهنویسی و شخصینویسیه. اصلا وبلاگ زدم که بیام اینجا از مسائل زندگیم بگم. الان ولی زندگی شخصیم واقعا تو یه مرحلهی ثبات و رکوده و هیچ اتفاق قابل ملاحظهای نیفتاده که بیام بنویسم! میخوام بگم سانسوری در کار نیست به اون صورت، هنوز اینجا خونهی امن منه. شاید با آزمون و خطا تو بعضی از پستها نوع دیگهای از نوشتنو دارم تمرین می کنم برای خودم، اما هرجا مورد خاصی پیش بیاد به زندگی شخصیمم گریز میزنم . چون به این کار نیاز دارم اصلا. بلاخره اینکه آغوش این وبلاگ برای انتقادات و پیشنهادات و اینجور چیزای شما بازه همیشه.
پس من با توجه به اين متن تو جزو اون دسته از ادماييم كه 10 سال ديگه سينه قبرستونند! در ضمن ميبينم كه جزو وبلاگاي برتر شناخته شدي.. :) حالا جشن پرشين بلاگو ميري يا نه؟؟
نه. ولی جشن عروسی چیزی اگه دعوتم کنین میام.
تو عزیز دل من بیدی لنگدراز جون ….بچه تو با هر پستت یه دور برو سر چهار راه یه اسفندی برات دود کنن این بچه های آسمان
آخ آخ چرخ دستی گفتی و داغ دل تازه کردی! یعنی خدا نخواد شلوغ هم باشه، مجبور باشی با این وانته لایی هم بکشی! باسن و شست پای مردم به فنا میره رسماً!
راستی لنگی جون! حرفتو نیوشیدیم و رفتیم بی پولی و نرفتیم تردید! خوب بود، ولی وقتی داشتیم میومدیم بیرون، همه اش جیبامو چک می کردم ببینم پول به اندازه کافی واسم مونده یا نه! خیلی حس بی پولیش عمیق بود!
دراز لنگ عزيز خوشحال و مشعوف گرديدم بس فراوان از خواندن اين پست كه در اين روزگار قدار!!(غدار؟)يافتيم كسي را با منش خود!آخه ميدوني چيه من عاشق نگا كردن سبد خريد مردمم و قضاوت كردن در مورد اخلاقا شون…االبته خونواده بي احساس بهم ميگن فضول!!
حدس میزدم که جشن پرشین رو نری … پارسال هم نرفتی … فک کنم هنوز مونده تا به اون جایی برسی که از لو رفتن شخصیت واقعیت نگرانی نداشته باشی … نگرانی که نه البته … بالاخره آدم همیشه هم دوست نداره خودشو بر ملا کنه … اونم وقتی که ضرورتی ایجاب نمیکنه (:
لنگی حالا که دیگه از مرزهات به خوبی گذشته مراقبت نمیکنی و ویزا گرفتن آسون تر شده میشه ملاقاتت کرد ؟؟ :دی
عروسی در پیش نداریم اما جشن تولد نانا همین هفته س !! مختلط هم نیست !! و کلی بچه ی فسقلی وجود داره که میتونه آدم رو از زندگی سیر کنه :دی
این وبلاگت هم که قربونش برم کامنت خصوصی نداره … کنار کامنت هم که بنویسی خصوصی همه توجهشون جلب میشه و کامنتت بیشتر به چشم میاد :دی یه فکری به حالش بکن
هایپر رو خیلی دوس دارم ببینم اما مامان اصلا پایه نیست … هی امروز و فردا میکنه … دفعه ی دیگه که رفتی از طرف منم نایب الزیاره ای !! یه چادر سرت کن و هفت دور طواف کن :دی اگه تونستی دو رکعت نمازی چیزی هم بخون … التماس دعا :دی
بامزه نوشتی.
دوست داشتم.
سلام دراز لنگ عزیز
3 روزه وبتو یافتم و خوندیدم تا اونجا که دیگه پست ها رمز دار بود و سوختم که رمزشو ندارم
کلا باحالی دیگه . الخ
عالي بود…خيلي خوشم اومد و باس بگم منم تا 10سال ديگه سينه قبرستونم…آره خلاصه
جشن پرشين بلاگ چرا نميري؟ اين پرشين بلاگم كه ماهي دوبار جشن ميذاره…هي بابا…ملت و دعوتم ميكنن نميره…
هوس کردم اینجا رو برم…منم خیلی سرک کشیدن تو خریدهای دیگران و دارم.و به امید خدا و پیشگوئی شما ده سال دیگه سینه قبرستونم.
این زمستونه قرار شد من برم برفای رو پشتبونشو پارو کنم،خیلی عریض و طویه لامصب ولی از اون دسته فروشگاهاس که فقط یه بار ارزش دیدن داره
جاست پرفکت :)
منم حال کردم با پارکینگش خفن …
یکی از اقوام ما که شرکت برنامه نویسی داره قراره برای صندوق هاشون برنامه نویسی جدید داشته باشن اون می گفت داره بشدت ضرر می ده فقط برای جلب مشتری … قیمت ها رو که می دیدم باورم شد درست می گه تازه شم یه برنامه داره یه دفعه در هفته یه ساعتی اعلام می کنه تا یه ساعت صندوق ها همه 50% آف … من که تا حالا به تورم نخورده ولی فک کن چه حالی می ده نصف قیمت :دی
منم جشن نمی رم … عروسی رو منم هستم :دی
من هر روز ميام و نوشته هاتو ميخونم ،ولي تو هيچ وقت نمياي .
سلام لنگ دراز جونم. من دیشب خواب تو رو دیدم. که میام برات تعریف می کنم. اگه بشه خصوصی نوشت که خیلی بهتره. اونقدر همه چیز طبیعی و حقیقی بود که وقتی بیدار شدم گفت به به! من چه استعدادی در خواب دیدن دارم:دی البته نمیدونم چرا تا حالا فقط در مورد تو تحقق پیدا کرده (:
خیره ایشالله… اگه تو کامنتدونی قابل مطرح کردن نیست ایمیل بزن برام پس!
من هم همین حس رو در فروشگاه ها و بازارهای اینطوری دارم…
مردمی رو که مسخ شده اند رو دوست دارم ببینم و خریدهاشون…
مرسی از جواب منطقی که بهم دادی.
کاملا حق با تو بود.
من تازه کشفت کردم و جداَ کف کردم . خیلی شبیهیم!هم سنیم. مدل حرف زدن،خزبل گفتن،حتی فک کنم الان قیافمونم تو یه مایه باشه! ( منم ابرومو نصفه کرده بودم و الان طبق همون نظریه سن و سال و اینا چند وقتیه علف وار و خودروو شده). موندم من شبیه توام یا تو شبیه منی یا کلا دخترای این سنی همه مثل همن!
امروز به دوستم میگفتم تا حالا هایپر استار نرفتم،برای جلوگیری از عقده ای شدن می خوام برم. که اومدم ببینم بلاگت چه خبره امروز، دیدم تو پیش دستی کردی! =)
کلاًموفق باشی!!
ایده جالبیه
میشه حتی ازش برای تحقیقات خواستگاری هم استفاده کرد
فکر کن
مثلاً وقتی میان خواستگاری بپرسی “ببخشید، آقای داماد از کدوم فروشگاه خرید می کنن؟؟”
بعدم بری سبد خریدش رو چک کنی و از فروشنده و بقیه کارکنان فروشگاه راجع به اخلاق و روحیاتش بپرسی
بهتر از اینه که از همسایه سوال کنی
نه؟؟
لنگ دراز جون ناراحت نشی ولی بعضی چیزایی که میگی بهشون فکر میکنم ولی هیشکی مثل تو نمیتونه دربارش بنویسه.اینم بزار به حساب حسودیم بهت:) منم فکر میکنم راههای دیگه ای جز رفتن کافی شاپ برای شناخت آدما هست.من به راه رفتن،در باز کردن و دست دادن خیلی حساسم.یه بارم عاشق یکی شدم البته فقط از پشت دیدمش که خیلی با ابهت راه میرفت.
خیلی خوب توصیف کردی من نرفتم این هایپر استار ولی حق با توست آدما رو از خریدشون میشه تا حدودی شناخت
خیلی شیرین مینویسی
بد نیست این فیلم و ببینی : http://en.wikipedia.org/wiki/The_Mist_(film)
میشه تایتل این نوشتت رو روی این فیلم گذاشت- البته قیلش باید از استفان کینگ اجازه بگیری-.
راستی ..کدوم رو ترجیح میدی؛ بازار تهرون یا superstore آقای دکتر؟
حالا از تفریحات ناسالمتم تو سوپرمارکت میگفتی دیگه…
بیشتر از سوژه از نوع نوشتنت لذت بردم
دوست خوبم دارم آرشیوت رو می خونم ولی همه نوشته های اولیه حفاظت شده هستند چی کار کنم ؟؟
اون بغالیه بچه گی و تعاونی محل کار پدر و مادر برام خیلی تصویری بود
lezatnake inja sar zadan
گمونم دوستتون میاد خودش خبر میده بهتون…اما دیروز در جشن پرشین بلاگ اسم وبلاگتون که اومد ما با کلی ذوق و شوق دست زدیم و هورا کشیدیم و شلوغ کردیم و صد البته که خوشحالیدیم که لوح و جایزه و اینا می گیرید هی دستمان را که مچ بند سبز داشت هوا گرفتیم و توی هوا کف مرتب زدیم !!…بعدش شما که نبودی و مام می دونستیم نیستی و خبر داده بودی که بیلاخ پرشین من نمیام و اینا…دیدیم حتما حال هم نمی کنی بکوبی بری بعد جشن هم شده لوحت رو بگیری ..این دوست خوبت (اسمش رو نمی نویسم چون فعلا خودش نیومده اینجا خبرت کنه یه جورایی هم چالش می شه حالا فکر می کنی کی بوده و اینااا) بعد از تموم شدن مراسم رفت لوحت رو برات گرفت و از دیشب تا حالا لوح شما در منزل ما به سر می بره نترس عزیزم ! ندزدیدیمش به خدا ما وزارت کشوری نیستیم رای و لوح و اینا بدزدیم.. امانتی نگهش داشته ایم تاخودتون با هم هماهنگ کنید و براتون برفستیمش!!!!!!!!!!حالا بسی جای خوشحالی است و افتخار که لوح زیبای شما در منزل حقیر ما مدتی کوتاه سکنی گزیده است!!! من همیشه خواننده خاموش وبلاگت بودم…دیروز با اینکه می دونستم نیستی کلی خوشحال شدم برای انتخاب شدنت و امیدوارم سرفراز و تندرست روزگار بگذرونی …اگه می شد کامنت خصوصی بذارم اسم دوستت رو می نوشتم اما حالا که نمی شه فقط بدون که در دل خواننده هات انقده جا داری که دلشون نمیاد برگزیده شدنت توی دبیر خونه پرشین بمونه و به دستت نرسه…موفق باشی ..
نیوشای عزیز، بغل بغل گل و پولک و عشق نثارتون که برام دست زدین و تحویل گرفتین و اینا. بهخدا من مردهی معرفتتونم. درهرحال ایشالله عروسیاتون دعوتم کنین بیام بندری برقصم و کف و سوت بزنم لطفتونو جبران کنم. بعد بگو ببینم غیر از لوح چیز دیگهائی ندادند؟ مثلا ماشینی، السیدی سامسونگی یا لاقل سکهایی چیزی. بههرحال دستتون درد نکنه که گرفتینش، این که از دست شما بگیرمش مزهی دیگهائی داره لابد. حالا یهجوری هماهنگ میکنم میگیرمش ازتون!
یه هدیه کادو پیچ شده هم هست یعنی ما که عمرا فضول و اینا نیستیم…اونجا ملت مال خودشونو وا کردن! جنبه داشته باشید ملت ! همون کادورو وا کردن نترسین !!!!!!! گمونم دیوان حافظ بود !!!!!! حالا در هر حال این کاد و لوحت هست دوستت هم که زحمتش رو کشید حتما خبرت می کنه جان خودم مطمئن باش از صندوقها همون لوح و هدیه در میاد به همین شب عزیز !!!!!!!! من قول شرف میدم ادای اونهایی که تو خیابون فاطمی تو اون ساختمون گندهه که هی آمار میده رو در نیارم و مثه بچه آدم رای که نه ببخشید هدیه و لوحت و اینا رو بهت برسونم..شاید به یه سری دیگه سکه داده باشن والله به خدا ما ندیدیم..می دونی که جونم هدایا معنویه در جهت رشد و ارتقا !!!!! معنویات… والا ملت همه به لحاظ مادیات کلهم اوضاعشون خوب و بترکونه دیگه!!!!!!!!! زت زیاد.
هورااااااااااااااااا
انتخاب شدنت مبارک.
واقعا که حقت بود………
خیلی جالب بود راست میگی والا. شامپو خمره ای رو خیلی خوب اومدی)
توجه توجه: با زلزله 10 ريشتري الله و اکبر، ديکتاتور مي لرزد! به هوش باشيد و به پشت بامها فرار کنيد! سه شنبه 12 آبان راس ساعت 10 شب يک صدا و متحد در هر کجاي ايران عزيز که هستيم با فريادهاي کوبنده الله اکبر به استقبال راهپيمايي بزرگ سبزانديشان در 13 آبان مي رويم. هر کدام از ما يک رسانه ايم. لطفا در اطلاع رساني اين زلزله بسيار مهم کوتاهي نکنيد. به دوستان و آشنايان خود بگوييد.
(اين پيام کوتاه را در ياهو مسنجر، ايميل، فيس بوک، بالاترين و دنباله و … براي همه دوستان خود بفرستيد)
بعد از مدتها یک چیز دوباره “لنگدرازی به تمام معنا” و خالص نوشتی.
مرسی
سلام.
برگزيده شدنت رو تووي پرشين بلاگ تبريك ميگم عزيزم.
شاد باشي
ای بابا…لنگدراز جان….
منظور شما همان کارفور خودمان است دیگر…
در آنجا که یک شتر درسته مو قرمز با بار 1000 کیلوییش گم می شود…!!!
اصولن کارفور همین است دیگر…یعنی در هر شعبه ای که در سراسر دنیا دارد ، می توانی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را در آن پیدا کنی به سلامتی…
سلام خانم لنگ دراز عزيز
اين اولين باريه كه دارم واست نظر مي ذارم.
كلامت ، قلمت و سبك بيانت رو خيلي دوست دارم.داستانهاي توي قطب و دانشگاه و داوود و … رو به شدت دنبال مي كردم و شديدا علاقه مند بودم.تا زماني كه ديگه به در بسته خوردم و ديگه خبري ازت نبود.خيلي ميومدم و بهت سر مي زدم تا بالاخره آدرس جديدتو پيدا كردم و خوشحال اومدم كه پاي حرفاي دوست مجازيم بشينم كه دوباره سرم به سنگ خورد.
امروز بعد از مدتها با همون نااميدي اومدم و بالاخره ظهور كردي.
اما انگار سبك موضوعي ات عوض شده :((
ايراد نداره فقط بدون كه به غير از كسايي كه واست كامنت مي ذارن آدماي خيلي زيادي هم پشت صحنه هستند كه خودشونو بروز نمي دن.
چرخ دستی هاش واقعا سایز دابل ایکس لارجه….
از عجایب بود… پارکینگ مفتی!!!! جادار… دلباز….
خدا بگم چکارت کنه لنگدراز. از اون سر شهر کوبیدم رفتم هایپر استار تا ببینم این فروشگاه بزرگ باحاله که میگی چیه. حالا نمی خوام غر بزنم ولی فقط اینو بدون که برگشتنی نیم ساعت مثل اسگلا تو پارکینگش دنبال ماشینم میگشتم و پیداش نمی کردم. البته از بیسوادی خودم بود، تا حالا اینجور جاها نرفته بودم، عقلم نرسید شماره ستونی که کنارش پارک کرده بودم رو یادداشت کنم.
میدونی لنگ دراز جون؟ فراخی منو ببخش که وقت نکردم برات ایمیل بزنم…آخه اینجا خصوصی نداره که…بعد گفتم شاید خوشت نیاد یا جلوی خواننده ات بخوای بگی بیلاخ….لوج چیه و اینا! واسه همین خواستم برات ایمیل بزنم بیا این چایزه ی سنگینت رو از دوش ما وا کن! که حالا میبینم این نیوشای فضووووووول!!! کارشو به نحو احسن انجام داده!!!! خلاصه من هرچی پایین بالا کردم دیدم نمیتونم خودمو جای لنگ دراز جا بزنم و یکی هم خودشو جای من جا زده بود و خلاصه دل رو زدم به دریا و با اینکه اسمت توسط مجری خیلی چالب به نظر اومده بود و همه رو یک فصل خنده مهمون کرده لود؛ با شجاعت رفتم گفتم لوحمو بدین…نام؟ لنگدراز! خدایی شم چنبه داشتن و گفتن لیشون نیومده روی سن و خلاصه گرفتیمش!!! بقیه هماهنگی رو ناچارم همچنان ایمیل بزنم که منم مثل تو دیگه تمایلی به مخفی بودن ندارم! بوس بوس و میبخشی دیر شد
لنگی کجاییی بر وزنه حسنک کجایی. چرا نیستی گل دختر؟
«وفقيتتون رو تبريك ميگم.
تبریک خانمییییییی[گل]
سلام تبریک وصدتبریک البته دوسه نفر فکرکنم اونجا با اسم یا لنگ دراز مانند یا …. بخون پیداشدن البته بی بی سی میگه ما نگفتیم هاشاد وموفق
هوم چه باحال
منم از این فکر ها میکنم.کلا میشینم به ادم ها نگاه میکنم و فکر میکنم که چطوری اند :)
هیچ چیز برای من وبلاگ خون از این باحال تر نیست که تو اولین بازدید از یه وبلاگ اینقدر بخندم.منم تا چند ماه پیش که بیام تورنتو عشق هایلند و … بودم.(این هایپر استار تازه باز شده نه؟)…حالا فکر کن اینجا به قول خودت غوووووووووول! یعنی روزای اول گیج بودم بین لاین ها!
و تو نمیدونی اینا تو وسوسه خرید شیطونو درس میدن! هزار و یه جور روشهای یکی بخر دوتا ببر.
همیشه یه چیزایی حراجه حتی گوجه فرنگی و بستنی! بعد مگه میتونی نخری؟؟
من 2 ماهه که پارت تایم تو یکی ار این غولها cashier شدم. آی حال میده این فضولی سبدای خرید مردم! متن تورو که خوندم کلی دیدم کارای خودمه که!
D :
پيرانه سر ، به حرمتت ، كلاه از سر بر ميدارم و تمام قد تعظيم ميكنم در پيشگاه قامت بلند سرو قامتاني چون تو .
پستهاي قبليت را خواندم . آه از رنجي كه بردي . آه از رنجي كه مي بريم .
ایبابا شرمنده کردی
emtehane elahio khub umadi!
با هایپر استار موافقم…یه بار رفتم دیگه نرفتم…تازه جالبش اینه که اخر سالن سبزی فروشی داره…اونم چه دسته بندی نشده…مردم گونی گونی سبزی برمیدارن…
فقط تنها مزیتش اینه که دوست پسرتو ببری اونجا بندازی تو خرج اونم با اون رستوران ها و فست فود هایی که داره…
برای ادم دیدن هم خوبه…