امشب سرمو تو اعماق کمد لباسام فرو بردهبودم و دنبال جوراب پشمی میگشتم که به یه کیسه پلاستیک حاوی چند تکه لباس و یه مسواک و خمیردندون برخوردم.
فوران احساسات وقتی به اوج رسید که یه تکه کاغذ چروکیده که با دستخطی لرزان اسمم روش نوشته شدهبود رو هم ته کیسه پیدا کردم.
کیسهای بود که والدینم میخواستند بیارند دم زندون تحویل بدند تا بهدستم برسه.
تیشرت بنفشم که دور یقش گلای صورتی و قرمز داره و جزو نوترین و آبرومندترین تیشرتهامه هم توی همین کیسه بود. چقدر مامانمو تحسین کردم که اینو گذاشتهبوده که مثلا بهخیال خودش بیاره بده تو زندون بپوشم.
میخوام بگم کی جز مامان آدم میتونه اینقدر طبع لطیفی داشته باشه که تو برزخیترین شرایط درستترین تیشرترو انتخاب کنه.
بعد من اونروزا آدمی بودم که نصفی از ابروهامو با تیغ زدهبودم و شدیدا وابسته به یه مداد ابروی قهوهای بودم تا صبحبهصبح باهاش دنباله و دمب انتزاعی برای ابروهای نصفم ترسیم کنم.
اونوخ یهبار مامان گفت ازین بابت که تو زندون به مدادابرو دسترسی نداشتم و ابروهام نصفه و کچل میمونده ناراحتم بوده.
همچین آدمیه یه مامان. کجای دنیا من دیگه کسیرو گیر بیارم که نگران اعتیادم به مدادابرو باشه و فکر کنه حالا چجوری بیمدادابرو سر میکنم.
البته که تو زندون آینهای وجود نداره و تو نمیدونی چه ریختی شدی حتا. که من آخرین تصویری که از خودم داشتم همونی بود که صبحروزی که از خونه خارج میشدم توی آیینهی اتاقم دیدهبودم. آرایششده و سرحال.
بعدتر -اون شبی که رفتیم برای بازجوئی- بیرون اتاق بازجو، یه آینهی بزرگ بود که طعم اینکه میگند “فلانی خودشو تو آیینه دید و نشناخت” رو بهم چشوند. هیچوخ یادم نمیره. از تاثیرگذارترین صحنههای زندگیم بود.
دو سهبار با حرکت دادن عضلات صورتم چک کردم تا مطمئن شم تصویر مال خودمه. شال و چادر تیره و در مرکزش صورتم بهرنگ سفید گچی. فکر نمی کردم پوستم قابلیتشو داشتهباشه که تا ایندرجه مهتابی و بیرنگ بشه.
ابروهای نصفه و چشمای قرمزم بهکنار، یه حالت مصیبتزدهای تو صورتم بود انگاری همین حالا از زیر آوار کشیدنم بیرون و درحال احتضارم.
آدمیزاد پیزوریه دیگه. زودتر از اونی که فکرشو میکردم زردنبو و رنگورو رفته شدهبودم.
بعد فقط بابت یهچیز افسوس میخورم. اینکه کاش دوربین داشت آدم تو زندون.
که یکی دو صحنهی ترتمیز بود که بدجوری دوربینعکاسی میطلبید.
یهجا زندانبانه خیلی باهامون رفیق شدهبود و مرام و معرفترو بهجائی رسوند که برای نهار در سلولو باز کرد تا بیایم توی راهرو که هواش بهتر بود بشینیم.
بعد دهنفری نشسته بودیم کف راهرو. پیر و جوون درهم. قیافهها داغون و موها ژولیده. دو-سه نفر از گرما شلوار پاشون نبود. یه قابلمه روحی حاوی خورشت قیمه وسطمون بود و چند نفرمون با قاشق خم شده بودند روی این قابلمهه مشغول غذا کشیدن بودند. من و یکی دو نفر دیگه هم به دیوارهها تکیه دادهبودیم و لیوان آب دستمون بود. اون وخ ته راهرو ازین هواکش پروانهائیها داشت لخ و لخ برای خودش میچرخید و از لابهلای پرههاش نور خفیف میپاچید تو راهروی کدر تاریک. با پرسپکتیوی از درهای آهنی سلولها در طرفین راهرو.
عکسی که نگرفتم و از تو ذهنمم نمیشه اسکنش کرد، یه همچین فضایی داشت.
عکس بعدی، مربوط به همون شب میشه. که آزاد شدم. مامان و بابا قاطی یهسری آدم دیگه واستاده بودند دمدر و با دیدن دختر ابرو نصفهی کپکزدشون ذوقزده بودند. آدم دوس داشت عکس بگیره از قیافشون. که به غیر از والدینم، بعید میدونم کسی حاضر میشد آغوششو باز کنه تا منو با اون وضعیت ایدزی و هپاتیتی و کر و کثیف بغل کنه.
والدینم که یه سامسونت شناسنامه و کارتشناسائی و مدرک و سند و فیشحقوقی و گردش حساببانکی و دفترچه پسانداز و قبض آب و برق و فاکتور خشکشوئی و بقالی همراهشون اوردهبودند که یهوخ برای آزادیم چیزی کم و کسر نیارند.
این عشق پدر و مادر به بچشون مخصوصا عشق مادره ازون عشق هاییه که با هیچ منطقی جور در نمیاد طوری که گاهی وقتا با خودم میگم اگه منم یه روزی بچه داشته باشم فکر نمی کنم اینجوری فداکاری کنم، که مثلا آخرش چی بشه ؟!! …
ايكاش بقيه پدر مادرا هم اينطوري بودن
هر چند بعضی از پدر و مادرها در چنین لحظاتی از شدت هول کردن و نگرونی نمی تونن مثه همیشه رفتارهای دلسوزانه ی مختص پدر و مادرها رو نشون بودن…
دلم میخواد بشینم گریه کنم… مو به تنم سیخ شد از تصور حرفاهایی که از زندان و حال خودت گفتی…
آخ که چقدر این پستت تلخ بود. نمیدونم کی این کابوس لعنتی میخواد دست از سرت برداره.
صحنههایی در ذهن آدم به روشنی حک میشه و وقتی آدم به گذشتهاش فکر میکنه تک تک این صحنهها کنار هم گذشته فرد را میسازه.
هیچ عشقی مثل عشق پدر و مادر پاک و بیآلایش نیست.
خدا حفظشون کنه
می خوام بپرسم توی اون لحظه که دیدیشون، تو رنگ پریده تر بودی یا مامان؟؟
تونستی بفهمی حال کدومتون خرابتره؟؟
see lngee….this is happiness,to have a careing parents
امیدوارم از یان به بعد سوژه های خوش و ناب برای تعریف کردن و حتی عکس گرفتن داشته باشی….عکسهاتم که تعریف کردی تصویری بود…
میگن: هرکی به وسع سطح فکر خودش از بدیهیات!! میفهمه.
قضیه مولوی و فیله است!
آخه لامصب، از اینهمه چیزای خوب “پدر و مادر”، جرجیسشو فقط فهمیدی؟:)
……. مادر شی جوون!
عالی
لنگ دراز عزيزم
اين يكي از تاثير گذارترين پستهات بود.از معدود نوشته هاي اينترنتي كه باهاش گريه كردم.مخصوصا پاراگراف آخرش و تصور حال پدر و مادرت موقع جمع كردن هر مدركي كه اونجا ممكنه به دردشون بخوره
این پاراگراف آخر خیلی باحال بود. تمام صحنه هارو تجسم کردم.
تو فوق العاده ای دختر
فکر تصویر یک جفت پدر و مادر نگران، دم در زندان، یکی از یاس آورترین تصویرای دنیا میتونه باشه.
فک کن که یک دختر ابرو بریده ی ِ رنگ و رو پریده، چه حس و حالی به اونها تزریق کرده… دنیا همینه دیگه!
salam,mishe begi chand rooz bazdasht boodi?
خوش به حالت، حسودی کردیم…
ننه بابای من عمرن حرکتی برای آزادیم نمیکردن… تازه از شادی دوباره باهم عروسی میکردند :دی
والّـــا…
من عاشق نوشته هاتم. باهاشون مي خندم و گريه مي كنم. اين يكي از گريه دارهاش بود.. مي ميرم براي موجوداتي به نام پدر و مادر…
ایشالا که دیگه هیج وقت گیر اینچور جاها نیفتی این بیچاره ها بیشتر از تو عذاب کشیدن چون دیدم میدونم
اصلا هرکی لنگ درازو ناراحت کنه خره
لنگی جان این زاد روزت 18 مهر بود؟
واو…پسرم عجب حافظهای داری. آره همین حدودا یعنی بیستمه.
من مامانمو میخواااااااااام…
مامانم ایناااااااااا منم از اینااااااااااااا :(
لنگی نمیخواستم اینو برات بنویسم اما نتونستم مقاومت کنم و بهت نگم که بهت حسودیم شد … تو که غریبه نیستی … فکر کنم حاضر بودم ابروهامو کامل از دست میدادم اما میتونستم مثل تو بنویسم والدینم !! یعنی پدر و مادر با هم … نه فقط یکی شون … نه اینکه اون یکی منکر داشتن دختری مثل تو بشه … قدر بدون دخترم (:
مث اینکه این دفعه من مامان بزرگ شدم:دی
لنگدراز!! شره کردن یه اصطلاح تو ولایت ماست!!! من کلن با رفلکس نشون دادن نسبت به این واژه که یکی از فعلهای مورد علاقمه اصالت آدمها رو شناسائی می کنم! دفعه ی پیشش هم تو کتاب “بگذریم ..” بهناز علی پور عسگری بود که فهمیدم ای آقا، این بابا همشهری ماست
وقتی که من آمدم از زندان بیرون یک دمپایی بزرگ مردانه پایم بود و یک چادر پوسیده. کنار خیابان ایستادم تا مینی بوسی مرا سوار کرد. همه ی آدم ها به من نگاه می کردند و من چشمم را از آن ها می دزدیدم. وقتی پیاده شدم گفتم خیلی آهسته که از زندان آمدم و پول ندارم با عصبانیت مرا بیرون کردند. به کارخانه همسرم رفتم و به دربان گفتم که با مهندس فلانی کار دارم. به من گفت: مادر !!! مهندس آدم ژولیده ای مثل شما را نمی شناسد!
انقدر خواهش کردم تا همسرم را آورد. از دیدن من نزدیک بود سکته بکند مرا بغل کرد و بلند گریه می کرد. نگهبان هم گریه می کرد. اولین کاری که کردیم رفتیم سر راه لباس و کفش خریدیم و بعد به محل زندگی مان رفتیم که کسی مرا این شکلی در کوچه مان نبیند… این شرح حال ما زنان سیاسی دهه ی شصت بود….
ایضا ما نیز چون پدر و مادرت در انتظار آزادیت :!: بودیم !
اولا كه پيشاپيش تولدت مبارك مهربون
دوما كه گاهي اوقات آدم توي احوالات اين والدين ميمونه
يعني همچين مهربون ميشن و دركت ميكنن كه ايول
گاهي اوقات همچين اصلا نادرك ميشن كه باز هم آدم مجبوره بگه ايول
ولي مامان تو واقعا ايول از نوع اول داره ها
سلام
راستش خواستم بگم خيلي باحالي و دوست مي دارم.
ای خدا ….لنگدراز جون. نمی دونی چقدر با خوندن هر پستت بهت احساس نزدیکی می کنم. انگار تو از اعماق قلب من و از خود فراموش شده من حرف می زنی. چقدر با اومدن پیش تو احساس آرامش می کنم.
راستی تولدت هم مبارک باشه
خيلي قشنگ بود
عزیزم…انشالله والدینت همیشه سلامت و از خوشبختی تو شاد باشن…همه جوره!!
من یادمه یه بار یکی از دانشجویان دربند چپ گرا یکی دو سال پبش تو یه مصاحبه ای گفته بود اگه برگرده عقب تنها دلیلی که کار سیاسی نمی کنه اینه که نمی خواد شکسته شدن پدر و مادرش رو ببینه که تو جریان دستگیری و زندانیش کلی پیر شده بودن
لنگی خانومی فردا اینجا شلوغ میشه و اصولا من از تکرار کردن چیزی که در یک روز خاص صد نفر به آدم میزنن متنفرم … پس ترجیح میدم از الان پیشاپیش تولدت رو تبریک بگم تا اینکه فردا تبریکم بین بقیه ی کامنتات گم بشه :دی
آرزوم برات اینه : امیدوارم صد ساله بشی و به ازای هر روز که زنده ای خوشگلتر از روز قبل بشی !! :دی … فکر کردم شاید از این آرزو خوشت بیاد … البته خوشگلی در کنار خوشبختی (;
خیلی نوشته نوستالژیکی بود. من همش فکر می کنم به وقتی که ایران باشم و گیر بیفتم و قیافه بابا را مجسم می کنم وقتی که اومده ملاقات… یا وقتی که در بزرگ باز می شه و بیرون میام. یعنی می دونی؟ من وقتی بعد از یک سال میام ایران بابا وقتی که منو از لابلای شیشه ها می بینه شونه هاشو می بینم که می لرزه و وقتی منو بغل می کنه راست راستی هق هق می کنه. وای به حال وقتی که آدم گیر افتاده باشه…
چقدر مامان باباهای ماها گناه دارن بیچاره ها… همش باید دلشون برای بچه هاشون بلرزه
سلام مامان جون منم بهادر . دل من و بابا دانی حسابی برات تنگ شده.
بابا مامانا بیشتر از خود آدم غصه مونو می خورن:(
خداییش خودت یاد مداد ابروت و ابروهای نصفه ت بودی؟!!
حبس مال مرده
اونم پشت نرده
I am very sorry to hear your story and nana’s story as well .(in the comments)….It has just been proven that being born in 60 era is much better than going to prison in that era…….
خوش به حالت چقدر مامانو بابای خوبی داری.من از بابام بشتر از لباس شخصیا می ترسم