خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

همه‌دون

من اون آدمیم که هزار و یه جور کار و درس‌ و مشق ِ تلنبارشده  دارم اون‌وخ آخر هفته -تو این سرما و برف و بارون- بلند شدم رفتم همدون.

که تو راه بارون شدیدی میومد و از پشت شیشه‌ی ماشین تابلوی سورئالی می‌دیدی از شره‌کردن آب و اشباح درهم آمیخته‌ی اتوموبیل‌های درحال تردد. اون‌وخ قسمت‌هایی از جاده هم از زمون رضاشاه به این‌ور اصلاح و تعریض نشده‌بود به‌نظرم. بعد فضا به‌صورت کلاسیک همونی بود که کارگردانا برای صحنه‌ی تصادف و مرگ قهرمان داستان می‌چینند: شب و بارون و جاده‌ی باریک و کامیونایی که از روبه‌رو میاند و جون می‌دند برای شاخ‌به‌شاخ کردن با سواریا.

حالا فک‌کنین با هم‌چین مصیبتی کوبیدم رفتم همدون، اون‌وخ بیشترین قسمت ِ سفر رو فارغ از جاذبه‌های توریستی-گردشگری و بدون درنظر گرفتن جنبه‌های تاریخی-فرهنگی ِ منطقه، به استراحت در هتل و لمیدن در لابی و نِت‌گردی و نهایتا مسائل و حواشی مربوط به خورد و خوراک و تناول غذا گذروندم.

یعنی الان دو-سه ساعتیه که برگشتیم تهران و من کماکان غارعلی‌صدر و گنبدعلویان و کاخ‌هگمتانه رو از نزدیک ندیدم به‌زندگیم.

می خوام بگم سرجمع چهارساعت بیرون از هتل بودم که اونم به گشت‌وگذار در سطح شهر گذشت.

بعد به پشتوانه‌ی همین چهار ساعت اگه بخوام قضاوتی بکنم، بایس بگم که فضای شهر و آدماشو دوس‌داشتم. مخصوصا مدل حرف‌زدن آدما به‌دلم نشست. که یه‌جوری یواشی و ملایم و ریلکس تکلم می‌کردند و وُلوم ِ صداشون پائین بود و من تازه فهمیدم تو تهران ملت -مِن‌جمله خودم- چقدر دار دار می‌کنند و اربده می‌کشند.

اون‌وخ اینا به خیابون و میدون و فرمون و خونه هم می‌گفتند خیابان و میدان و فرمان و خانه.

حالا می‌دونین چرا ما خیابون ومیدون و قندون و گلدون می‌گیم؟ چون گشادیم. چون حال نداریم وسط کلمه دهنمونو تمام‌قد باز کنیم و بگیم “آآآ”. چون “اوو” گفتن انرژی کمتری می‌بره از آدم.

دیگه جونم براتون بگه که مغازه‌داراشم به‌طرز معنی‌داری بامرام و معرفت و اینا بودند. مثلا یه‌کیلو گردو میخریدی و موقع خروج چهارتا مغزبادوم به‌عنوان اشانتیون می‌دادند بریزی تو جیبت. یا یه‌جعبه شیرینی می‌خریدی و آقاهه دوتا گز از طبخ روی پیشخون برمی‌داشت می‌داد دستت. که آدم یاد بابابزرگش میفتاد. کلا جو ِ عطوفت و مهر و محبت بود.

حالا بذارین یه توصیه بهتون بکنم برا زمونی که احیانا گذرتون بیفته همدون. صبحای جمعه ساعت ده-یازده این‌طورا تو مقبره‌ی باباطاهر یه‌سری پیرمرد گوگولی میان آواز می‌خونن و شعر دکلمه می‌کنند و نی و سنتور و دَف می‌زنند، همین‌جوری هوای دِلی. اسم تشکیلاتشونم انجمن ادب  و فرهنگ ِ باباطاهره.

بعد محفل کلا تو رده‌ی سنی ِ مثبت هفتاد ساله. یعنی اطفالی به سن‌وسال من انگشت‌شمار بودند توی جمع.

اون‌وخ دیدزدن این پیرمردا که احساساتی شدند  و بغض‌کردند و اشک‌ تو چشماشون حلقه‌زده و یاد عشق‌ عهد شبابشون افتادند و هی سرتکون می‌دند و تو حال خودشونند، آدمو رقیق‌القلب و لطیف و اینا می‌کنه و یه حالت روحانی بهت دست می‌ده که دلت می‌خواد یه پیرمرد بازنشسته‌ی هفتاد ساله باشی.

مخصوصا من چند سالیه متوجه‌شدم هدف و انگیزم از زندگی رسیدن به‌دوران بازنشستگیه. اصلا من آدم ِ بازنشست شدنم. بایس به‌حال خودم باشم و برای خودم وِل بچرخم و ماه‌به‌ماه هم مستمری و حقوق بگیرم.

بعد تو پنجاه‌و پنج سالگی اگه حساب کنیم بازنشست شم، هفتاد و پنج‌سالم که عمر کنم، دوران بازنشستگیم میکنه به عبارتی بیست سال.

حالا حرفم سر اینه که حاضرم ازون‌ور تا شصت سالگی کار کنم، که ازین‌ور پنج‌سال بازنشستگیمو -از حالا تا سی‌سالگی- پیش‌خور کنم.

به‌ولله دنیارو بد چیدند. من سِن بازنشستگیم الانه.

دو و نیم ِ صبح نوشت

ببینم شمام اونقدری که من گرفتارم و دستم‌بنده، گرفتارید و دستتون‌بنده یا نه؟

فک‌کن صبح پا‌میشم می‌رم دانش‌گا تا عصر. بعد تا میام استراحتی‌بزنم و معاشرتی با خانواده کنم و البته گودرو صفر کنم شب شده. یه دو ساعتم میشینم سر درس و مشق که میکنه یک‌نصفه‌شب و  دیگه می‌رم می‌خوابم تا صبح فردا که دوباره چرخه رو به‌همین صورت ادامه بدم.

یعنی روکاغذ اگه بخوام فعالیت‌هامو بنویسم معلوم می‌کنه که هیچ حرکت خاصی نزدم. اما درعمل واسه همین سه-چهار تا حرکت نصفه‌نیمه‌ی روزانه وقت کم میارم.

که یه‌وختایی مثل چند شب پیشا مجبور می‌شم تا صبح بیدار بمونم بدبختیای عقب‌افتاده‌ رو راست‌وریس کنم.

بعد نیست طبع راحت‌طلب و لَشی دارم، اینه که مغزم فشرده‌بودن زندگی رو برنمی‌تابه و برای تعدیل کردن شرایط به‌صورت خودکار می‌زنه یه قسمت‌هایی رو تعطیل می‌کنه تا فشار بهم نیاد یه‌وخ.

الان مثلا مدتیه حافظه و هوش و حواسمو از دور خارج کرده.

که چند‌وخ پیشا بنا بود صبح بابارو تا یه‌مسیری برسونم. اون‌وخ همراه ِ بابا اومدم پائین و ازقضا بهم دست‌فرمون هم داد تا ماشینو دربیارم و سروته کنم، بعد همین‌جوری باباهه رو وسط کوچه گذاشتم و گاز دادم رفتم. که تو آینه می‌دیدمش که متعجب دم در خونه واستاده و کوچیک و کوچیک‌تر میشه.

و حس‌ می‌کردم یه‌جای کار می‌لنگه اما باز تا ته خیابون چیز خاصی یادم نیومد.

چند‌وخ قبل‌ترش هم تو راه‌ دانش‌گا واسه یه وانتی نوربالا زده بودم و بعد یادم رفته‌بود نوره رو خاموش کنم. تا جایی که همون‌جوری با نوربالا ماشینو پارک کردم و رفتم که به درس و مشقم برسم.

اون‌وخ چهار-پنج ساعت بعد که مراجعت کردم باتری ماشین خوابیده بود و استارت‌ نمی‌خورد طبیعتا.

آخرش یه‌‌پسری اومد زد به شیشه و داوطلب‌شد که بره ماشینشو بیاره برام باتری‌به‌باتری‌کنه. که سرتاپاش گریسی و خاکی شد تا ماشینو راه انداخت بلاخره.

حالا باز اگه بخوام یه‌چشمه از گیج‌زدنم براتون بگم، بایس ازون روزی بگم که دیسو گذاشتم در قابلمه‌ی پلوی ته‌دیگ‌دار و برش گردوندم تا پلوهه بیفته توی دیس. بعد که کارم تموم شد متوجه‌شدم دیسو پشت‌و‌رو گذاشته‌بودم دَر ِ قابلمه و نتیجتا پلو پشت دیس افتاده‌بود.

کلا می‌خوام بگم اوضاعم وخیمه. الان وارد مرحله‌ای شدم که دونه‌-‌دونه پسوردامو دارم به‌دست فراموشی می‌سپارم. دیشب گوشیمو خاموش کردم، بعد صبح پین‌کُدشو یادم نمیومد دیگه که روشنش کنم.

اینه که دست‌به‌کار شدم و پسوردای کارت ‌ای.تی‌.ام و بلاگ و ای‌میل و جی‌میل و فلان و بیسار رو یه‌گوشه یادداشت کردم تا به‌مشکل برنخورم دیگه ایشالله.

بعد دیدم کلا سندروم فراگیریه و خیلیا با فراموشی دست‌وپنجه‌ نرم می‌کنند.

انگاری عصر آی‌-تی صاف حافظه‌ی آدمیزادو نشونه رفته. یه‌زمونی کلی شماره تلفن حفظ بودیم که حالا به مرحمت فون‌بوک گوشیمون شماره‌ی نزدیک‌ترین رفیقمونم ازبَر نیستیم. بعد کلی تاریخ‌تولد حفظ بودیم که اونم دیگه معنی نداره الان. که فیس‌بوک خودش تولد همه‌رو حفظه و به‌وقتش آلارم می‌ده به آدم. دیگه تا همین دوسال پیش آدرس ده-بیست تا وبلاگو حفظ بودیم اقلا، که حالا با گودر و بلاگ‌چرخون اونم به خاطره‌ها پیوست.

چندوخ دیگه لابد پسورد و رمز‌عبور و این بازیام پاک برچیده میشه و سیستم از رو قیافمون شناساییمون می‌کنه.

اون‌وخ یکی یه‌دونه جی‌-پی‌-‌اس وصل می‌کنیم به‌خودمون و چند گیگ حافظه هم میذاریم تو جیبمون و هی ارتباطمون با حافظه‌ی طبیعیمون کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر میشه.  

گمونم سیر ِ تکامل بشر به‌سمت آلزایمری‌شدن باشه.

عصر ِ بعدی هم عصر نسیان و فراموشیه لابد.

سیزده‌بدر‌آبان

از همون‌لحظه که صف دور و دراز مسافرین هفت‌تیر رو تو فلان‌ ایستگاه تاکسی شمالی ِ شهر دیدم، فهمیدم که امروز روز ماست. اولین بار تو زندگیم بود که ازین‌که صف تاکسی این‌قدر درازه که هرچیم ون و تاکسی میاد از طولش کم نمی‌شه خوشحال بودم.

بعدتر از دل همون ترافیک مدرس ماجرا شروع شد. دوباره بوق ماشینا و وی‌ نشون‌دادنا و روبان‌سبز بستنا به‌راه بود.

تاکسی تا خود میدون نمی‌رفت طبیعتا و ما یه‌جایی تو فرعی‌های اطراف میدون، بین مردمی که فریاد می‌کشیدند و شعار می‌دادند و وسط دود آتیش و گاز اشکاور از ماشین پیاده‌شدیم.

تعدادی گاردی سر فرعی ایستاده‌بودند و راه رسیدن به هفت‌تیر رو سد کرده‌بودند و این‌طرف جمعیت ملتهبی بودند که شعار می‌دادند و به‌سمت گاردی‌ها پیشروی می‌کردند.

من تو اکثر تجمعات این‌چند ماه شرکت‌کردم، اما این‌یکی یه تفاوت آشکاری با قبلی‌ها داشت و اونم این‌که جسارت مردم به‌صورت تصاعدی و جهشی و پرشی بالا رفته‌بود به‌نظرم. عینهو فولادی که گداخته تا مقاومتش چندبرابر شده، نیرو و ظرفیت مردمم چندبرابر شده‌بود انگاری. آدم اعتماد به‌نفسش می‌رفت می‌چسبید به سقف آسمون، بس‌که فضا حماسی بود.

بعد لطف ماجرا به همینه اصلا، که می‌بینی هرتجمع مختصات جدیدی داره برای خودش. که می‌بینی ازین تجمع تا تجمع بعدی مردم قدکشیدند و پخته‌شدند.

یه‌جا گاردی‌ها حمله‌کردند و جمعیت می‌دوئیدند و تو کوچه‌های فرعی می‌رفتند و زنگ خونه‌هارو می‌زدند تا دری بازشه و پناه بگیرند. اون‌وخ من همین‌طور که می‌دوئیدم دست انداختم به دستگیره‌ی درعقب پژوئی که تو حاشیه‌ی کوچه پارک شده بود و درو باز کردم که سوار شم، بعد همین‌جور که همراهمو می‌کشیدم که اونم سوارشه، سه‌نفر از سمت‌چپ سوار شدند. من و همراهمم سوارشدیم که میکنه به عبارتی پنج‌نفر آدم گنده‌ی کامل و بالغ. دوتا آقا هم جلو نشسته‌بودند. بعد حالا در بسته نمی‌شد و گاردی‌ها درچند قدمی بودند، خلاصه  یکی‌دو نفر رو سر و کول و کتف من نشستند تا بلاخره در بسته‌شد. بعد گاردی‌ها زوزه‌کشان باتومشونو تو هوا می‌چرخوندند و بغل گوش ما در آمد‌وشد بودند، ازین‌ور ما عینهو کنسرو ماهی‌ساردین پرس شدیم به‌ هم‌دیگه و نفس‌نفس‌ می‌زنیم از هیجان.

بعد خانومی که شوهرش تو بغل من نشسته بود هم تو اون هاگیرواگیر قاه‌قاه به‌صورت هیستیریکی می خندید و بی‌تابی می‌کرد. دوتا آقایی که جلو نشسته‌بودندم هی التماسش می‌کردند که باباجان آروم بگیر الان میان ماشینو رو سرمون خورد می‌کنندا.

هیجان بعدی تو خیابون تخت‌طاووس وارد شد بهمون. که چندهزار نفربودیم و تجمع منسجم و متراکمی به‌هم زده بودیم. بعد چندنفر هم لیدر شده‌بودند و خلاصه خیابونو بستیم و جلوی ماشینا ایستادیم تا سپرمون باشند و گاردی‌ها نتونند صفمونو بشکنند. ماشینا هم بوق‌می‌زدند و همراهیمون می کردند طبعا.

خلاصه یه نیم‌ساعتی وضع پایدار و مناسبی داشتیم و همه‌جوره شعاری دادیم و جمعیت هی‌زیاد شد. که دیگه تهش معلوم نبود کجاست. نشون به اون نشون که من چهار تا آشنا دیدم تو جمعیت. یعنی همین‌جور که گلوپاره می‌کردم یه‌دستی می‌خورد رو شونم و می‌دیدم اِ این‌که فلانیه که.

بعد یوهو نمی‌دونم چمون‌شد که راه‌افتادیم و متعاقبا ماشینایی که پشت‌سرمون گیر‌کرده‌بودند هم راه افتادند و ترافیک روون شد. خوب گاردی‌های موتوردار هم عینهو اجل‌معلق از لابه‌لای ماشینا نازل‌شدند رو سرمون و صف اول شکست و همین‌جور انگاری موسی عصاشو به دریای نیل زده‌باشه جمعیت از وسط می‌شکافت و مردم به‌سمت پیاده‌روها و فرعی‌ها میدوئیدند.

این‌بار در یه ساختمون تجاری باز شد و بالای صدنفر آدم رفتیم چپیدیم تو حیاطش. بعد از لابه‌لای نرده‌ها مردم ِ درحال فرارو که تماشا می‌کردم، به‌نظرم اومد یه‌جور ِ سرخوش و رهائی دارند می‌دوئند. خرامان می‌دوئیدند اصلا.

می‌خوام بگم وحشتی من تو چهره‌ها نمی‌دیدم مثل سابق. خشم و نفرت هم. درعوض فراغ‌بال و شوق و سرزندگی، روحیه‌ی غالب جمع بود.

شاید به‌خاطر این‌بود که واقعا بی‌شمار بودیم. نمی‌دونم… هرچی بود گاردی‌ها تو نظرمون حقیر و ناچیز میومدند.

به‌خیابون که برگشتیم، این‌طرف و اون‌طرف کپسولای گاز اشکاور افتاده‌بود و اشک از چشامون سرازیر شد. دختری که نمی‌شناختم و هرگز نخواهمش شناخت، سیگاری گیراند و به‌دستم داد. منم دو-سه کام‌گرفتم و ردش‌کردم به نفربعد.

یه تعدادی هم زیر بغل باتوم‌خورده‌هارو گرفته‌بودند و می‌بردنشون.

بعد یکی‌یکی در ساختمونا باز ‌شد و انگاری در ِ هر ساختمونی به یه‌ منبع لایزال‌آدمیزاد وصل باشه، همین‌جور مردمی که پناه‌گرفته بودند دسته‌دسته بیرون میومدند.

بعد بذارین براتون از شبش بگم که با شال و دست‌بند سبز داشتم خرید می‌کردم برای خودم که یه خانوم جوونی چندثانیه زل زد به مچ‌دستم و یوهو انگاری چیزی یادش افتاده‌باشه اومد و ابتدا به‌ساکن ازم پرسید “خوب چه‌خبر، چیکار کردین امروز؟”.

انگاری صد ساله منو می‌شناسه. بعد مختصر براش تعریف‌کردم که خوب بود و ایشالله دفعه‌ی بعد خودت بیای ببینی.

می‌خوام بگم همین ظرافتای ماجراس که دل آدمو می‌بره. این‌که آدما بواسطه‌ی یه‌سری مشترکات این‌قدر به‌هم نزدیک می‌شند. این‌که روابط جدیدی تعریف می‌شند این‌وسط. که غریب‌ ِآشنا یعنی همین اصلا. یعنی تو تخت‌طاووس سیگار دهنی ِ یکی دیگه‌رو از دستش بگیری و پوک بزنی. یعنی گاردی‌ها که رفتند برای لحظاتی هفت‌نفری باهم توی پژو بخندین و خداحافظی گرمی ‌بکنید و بیاید بیرون هرکدوم برید پی زندگی خودتون. یعنی یکی که قیافشم یادت نیست روبان سبز گره‌بزنه دور مچت و بعد تو جمعیت گم بشه.

و به‌این فکر می‌کنم از دیشب تاحالا، که چه فیلمایی ساخته‌شه بعدا ازین‌روزا و چه داستان‌ها نوشته‌ و چه شعرها سروده شه. که لابد یه‌زمونی سینمای جنبش‌سبز خواهیم داشت و ادبیات جنبش‌سبز نیز هم. بعله.

13aban

یه‌بار یه‌آدمی در اولین برخورد، خواست معاشرتی کرده‌باشه و برگشت ازم پرسید که “سه‌تا کتاب اول زندگیت چیاند؟”.

در همون لحظه این آدم برام شد نماد یه موجود بیخود ِ لوس. یعنی مسخره‌تر ازین نمی‌شه یه مکالمه رو آغاز کرد به‌نظرم. باز “چه‌خبر” یا “به‌به چه هوای خوبی” دیالوگ‌های آبرومندتری هستند درین‌جور مواقع.

ولی طرف ول‌کن نبود و پشت‌بندش درومد که “آخرین کتابی که خوندی چی بود”. آدمو یاد سوال جوابای بی‌نمک مجلات زرد می‌نداخت.

منم درومدم که “ببین رفیق، تمومش کن. من بیشتر عکسای کتابارو تماشا می‌کنم. از بچگی همین بودم. بعدها که پامو تو دانشکده‌ی معماری گذاشتم بدتر هم شدم”.

حالا که به‌این‌جا رسید بذارین براتون بگم که در زمینه‌ی مجله‌جات و روزنامه‌جات -کلا مطبوعات- هم اول آگهی‌های ترحیم و صفحه‌ی حوادث رو می‌خونم. حالا یهو دیدی نقد فیلمشم خوندم، اگه سرحال بودم.

وگرنه که نیازمندی‌ها اولویت بعدیم هستند.

اگه گشنم باشه مثلا منوی غذای برگزاری مجالس رو می‌خونم. ازینا که زده تالار لوکس قوی صورتی، بعد زیرش توضیح داده که بره‌بریان+باقلا پلو با ماهیچه+جوجه‌چینی+فسنجان+ 6مدل دسر و سالاد و کیک و نسکافه، هر نفر پانزده‌هزار تومان واقعی.

اکثر مواقع ولی قسمت‌های مربوط به اتوموبیل‌های مدل‌بالا و منازل آن‌چنانی ‌رو مطالعه می‌کنم و شما همیشه میتونین راجع به مظنه‌ی بازار ِ بنز و بی‌ام‌دبلیو و پنت‌هاس و ویلاهای تریبلکس‌ باهام صحبت کنید.

بعله آدمارو ازین‌که کجای نیازمندی‌هارو می‌خونند هم می‌شه شناخت.

مامانم برای مثال، واقع‌گراتر از منه و طبع ملایم‌تری هم داره. که همیشه ستون باغچه‌های فروشی در حومه‌ی تهرانو می‌خونه. دیدم یه‌وختایی دور یه‌‌موردی خط کشیده و کنارش چندتا عدد و رقم‌ رو جمع و تفریق کرده تا ببینه پولش می‌رسه آیا، یا که نه.

و سال‌هاست که محاسباتش روی کاغذ مونده.

یکی‌رو دیده‌بودم که ستون خط‌های موبایل کدپائین ِ رُند رو نگاه می‌کرد همیشه. قصد خرید نداشت ابدا. فقط با دیدن شماره‌های رند به هیجان میومد و اعلام می‌کرد که “اوه، اینو… صفرنهصد و دوازده، یک دو سه چهار پنج شیش هفت”.

می‌خوام بگم اینم مطالعست دیگه. مغز آدمم فعال می‌کنه. همین‌جوری نیازمندی‌ها رو تورق می‌کنی و آرزوها و تمایلاتت یکی‌یکی جون می‌گیرند و قد علم می‌کنند.

بعد یه پروسه‌ای‌ هم هست به اسم نیازمندی در گذر زمان. برای من لابد این‌جوریه که تو بیست‌وپنج سالگی می‌گم خوب یکی از همین روزا دومیلیارد می‌دم اون آپارتمانه‌ که تو یه فرعی دنج و مشجره و ویوی البرزو داره می‌خرم، پونصد میلیونم خورده ریز و ماشین و این‌ها، جهنم و ضرر دویست هزار تومنم می‌دم یه سگ می‌خرم.

تا سی‌وچند سالگی به آرمان‌های جوانیم پایبند می‌مونم و هی نهیب می‌زنم که “هی خدا پس کی می‌خوای پولشو برسونی، دارم پیر می‌شم دیگه کم‌کم”.

اون‌وخ تو پنجاه سالگی با واقعیت‌های زندگی روبه‌رو می‌شم بلاخره. که پسندازمو بالا و پائین می‌کنم تا ببینم یه زمین تو منطقه‌ای دور افتاده می‌تونم بخرم آیا، که سبزی و کلم بکارم و از دنیا و شر و شورش بیاسایم، یا نه.

ده سال بعدم که شصت‌وچند سالم شد، کلا نیازمندی‌ها نگاه نمی‌کنم دیگه. مثل بابام.

سووپرمارکت و آدما

چندروز پیشا رفته بودیم این فروش‌گاا گندهه که جدیدا باز شده، هایپراستار.

بعد یه‌چیز بی‌دروپیکری بود که سر تا ته سووپرمارکتشو فقط می‌خواستی بری یکی ‌دو ساعت تو راه بودی. البته که تو خارجه ازین فروش‌گااهای غول‌پیکر عادیه لابد، اما تو نظر من‌که تا ده-پونزده سالگی از بقالی ده متری محلمون تنقلات خریدم و دیگه نهایت با والدینم رفتم شرکت تعاونی صدمتری محل کارشون و بعدها هم گنده‌تر از شهروند و رفاه چیزی ندیدم، هایپراستار یه فضای عظیم با مقیاس فراانسانی بود.

اون‌وخ از لوازم منزل تا گل‌وگیاه و البسه و طلاجات و خوراکی‌جات هم پیدا می‌شد تو بساطشون. بعد انتهای سوپرمارکت هم غرفه‌ی عرضه‌ی اغذیه‌ی گرم آماده‌ی بلع -زرشک‌پلو با مرغ، پیتزا و ماکارونی- داشتند.

درکل آدم احساس پوچی می‌کرد. من خودم حس‌کردم یه انگل هستم که در دریایی از مارک‌ها و برندهای اقلام مصرفی غوطه‌ور شدم.

مخصوصا که از تکنیک های کثیف و خانمان براندازی مثل “دوتابخر، سه تا ببر” در راستای بازاریابی برای برخی اجناسشون استفاده کرده‌بودند و فضارو به‌سمت دربند کشیدن و تحت سلطه قراردادن انسان‌معاصر سوق داده‌بودند.

یعنی من همین‌جور قفسه‌هارو زیرچشمی رد می‌کردم و به خدا پناه می‌بردم از شر وسوسه‌ی خرید هزار و یک‌جور جنس غیرضروری.

می‌خوام بگم کل مجموعه مدلی از یک آزمون و امتحان الهی بود. که برای تزکیه‌ی نفس و مبارزه‌ با هوا و هوس و رذائل انسانی، خوبه آدم بره بین قفسه‌ها بچرخه، خرید نکنه و بیاد بیرون.

دیگه عیب و ایراد اگه بخوام بگیرم، اینو بایس بگم که چرخ‌دستی‌هاش یه سایز داشت فقط و اونم سایز دبل‌ایکس‌لارج بود. یعنی هرکدوم اندازه‌ی یه وانت نیسان جنس جا می‌گرفت توش. که حس می‌کردی گاری بستی به خودت.

نکته‌ی قوتش ولی، به‌نظر من پارکینگش بود. یعنی اشک تو چشمای آدم حلقه می‌زد بس‌که  پارکینگه جادار و دل‌باز و روشن و استاندارد بود. اون‌وخ مفتی هم بود. یعنی دیگه چی می‌خواد آدم از یه فروش‌گاا.

اونم واسه مائی که از پارکینگ‌ مراکز خرید، پارکینگ تندیس رو دیدیم مثلا. که آدم به عقل طراحش شک می کنه اصلا.

بعد یکی از تفریحات سالم من تو سووپرمارکتا اینه که برم واستم دم صندوق و خریدای مردمو تماشا کنم.

که محتویات سبد‌خرید ِ مردم، حرف می‌زنند با آدم.

 مثلا می‌بینی یکی کلم‌بروکلی داره تو سبدش و ساقه‌ی کرفس و شیرسویا و نون‌سبوس‌دار و روغن‌زیتون و جوانه‌ی گندم. یعنی طرف ازین جون‌دوست‌های سلامت و تندرست ِ خسته‌کنندست.

 بعد یکی دیگه همه‌‌ی این‌هارو داره به‌اضافه‌ی یه‌بسته پاستیل یا شکلات‌فندقی. اینم جون‌دوسته، ولی خسته‌کننده نیست و آدم قابل معاشرتیه.

یکی هم می‌بینی که تا خرتناق سبدش پر چیپس و بستنی و شکلات و کنسروجات و سوسیس‌کالباس و مرغ‌سوخاری و نوشابست. یعنی محض رضای خدا یه بطری شیر یا چمیدونم یه‌بسته ریحون تو سبدش نیست. خوب اینو با تاثر تماشا می‌کنی و فکر می‌کنی تا ده سال آینده سینه‌ی قبرستون خوابیده لابد.

اون‌وخ این‌جوریه که می‌گم تو سووپرمارکت می‌شه آدمارو شناخت. بعضی آدما خیلی خوش‌سووپرمارکتند مثلا. آدمو به‌وجد میارند بسکی ماجراجوئند و همه‌چیو زیر و رو می کنند. ذائقه‌ی کول و منعطفی هم دارند و از طعم‌ها و رنگ‌ها و اقلام جدید استقبال می‌کنند.

بعضی‌ها عوضش محافظه‌کارند. جسارت تِست کردن چیزای جدیدو ندارند. سال‌هاست که شامپوی خمره‌ای زدند به سرشون و راضی بودند و هیچ‌وخ نخواستند شامپوی تخم‌مرغی رو هم امتحان کنند. یا همیشه ماکارونی رشته‌ای خریدند و تاحالا وسوسه نشدند ازونائی که شکل جونور داره و رنگ‌وارنگه بخرند. چمیدونم، هیچ‌وخ نخواستند شیر‌میوه‌ای بخورند. یا پنیر گردوئی. خریدشون کلاسیکه به عبارتی. همیشه سبدشون یه‌جوره.

نمی‌خوام بگم کدوم دسته آدم باحالاند و کدوم دسته آدم بیخودا.

می‌خوام بگم تو سووپرمارکت جزئیاتیو از آدما می‌شه شناخت، که هزاریم که با یارو کافی‌شاپ، سینما، مهمونی، پیک‌نیک رفته باشی و سروکله زده باشی، جزئیات با این کیفیت دستگیرت نمی‌شند.

برای واو

ازدواج رفیق‌فابریک آدم -آبجی آدم- ازون اتفاقات غریب و ویژه‌ی زندگیه.

ما چهار تا رفیق بودیم از دوره‌ی دبیرستان. که باهم قله‌های صمیمیت و نداری رو درنوردیده و به بالاترین درجات رفاقت نائل شده‌بودیم.

مثل تموم جمع‌های این‌چنینی، هزار و یه‌جور ماجرا و داستان و کل‌کل و شوخی داشتیم باهم. قرار و مدار و شرط‌‌بندی هم داشتیم طبعا. سر این‌که کی از جمعمون زودتر از بقیه ازدواج می‌کنه.

و جالب این‌که روی اولین نفر و آخرین نفر هم‌رای بودیم. که همگی حدس می‌زدیم آخرین نفر من باشم و اولین نفر “واو”.

حالا هفت سال گذشته و واو داره ازدواج می‌کنه.

از تموم رویاها و حدس و گمانایی که اون‌زمون برای آینده داشتیم، این تنها پیش‌بینی‌مونه که درست از آب درومد.

بدبختی اینه که آدم فکر می‌کنه رفیقش همیشه همون دختر بازیگوشی که براش جُک می‌گرفتی تا از در و دیوار مدرسه بالا بره باقی می‌مونه. فکر می‌کنی سال‌ها که بیاند و برند باز رفیقت با همون روپوش خاکی و چشمای متوحش سرجاش واستاده تا بری سراغش.

بعد یوهو از کیلومترها اون‌طرف‌تر عکس نامزدیش می‌رسه دستت. که می‌بینی رفیق گرمابه و گلستانت، یار غار ِت، پیرهن دکلته تنش کرده و تاج به سرش زده و دست‌تو‌دست یه مردغریبه از توی عکس بهت لبخند می‌زنه.

رفیق، تو این‌جارو نمی‌خونی و اگه بدشانسی نیارم هیچ‌وقت هم نخواهی خواند.

پس بذار راحت بگم، خبر ازدواجت منقلبم کرد. به‌همم ریخت اصلا. سه روزه بوی بارون ستارو گوش می‌دم و خاطراتمون فریم به فریم از جلوی چشمام رد می‌شند. مضحکه که اصلانم این آهنگ ِ ما نیست. بعید می‌دونم هیچ کدومتون شنیده‌باشینش حتا. اما هی خورد خورد به‌خودم تلقین کردم که ازین آهنگه خاطره‌ی مشترکی داریم و خلاصه به‌زور چسبوندمش به خودمون. الانم باورم شده دیگه. فکر می‌کنم اون‌شبی که اومده‌بودیم خونتون روح احضار کنیم و وسط مراسم ناغافل مامانت سر رسید اینو گوش می‌دادیم.

یعنی هیچ‌وخ قیافه‌ی مامانتو یادم نمیره. که در اتاقو باز کرد و دید چهارتائی زیر نور شمع نشستیم دور هم و توک انگشتمونو چسبوندیم به اون نعلبکی فلش‌دار.

این خاصیت ماماناست انگاری. که موقعی که بایس بیرون باشند یوهو کلید میندازند میان توی خونه.

نمی‌دونم واسه مردغریبه‌ی تو عکس هم از ماجراهامون تعریف کردی یا نه. البته تعریف کردنم نداره. اون شوخیای افغانی و اون توحش و بی‌قیدی و مسخرگی‌ها فقط برای خودمون جذاب و بانمکه و برای بقیه معنای خاصی نداره و چیزی بیشتر از بی‌عقلی‌های چهار تا دختر گستاخ نیست.

می‌دونی من هیچ‌وخ برای شوهرم این‌چیزارو تعریف نمی‌کنم. برای بچه‌هامم همین‌طور. چون می‌ترسم تعریف کنم و بعد لبخند زورکی برام بزنند و تو دلشون بگند چه یخ. همون‌جور که والدینم هرزگاهی خاطره‌ای برام تعریف کردند و من نکتشو نگرفتم و لبخند احمقانه زدم.

می‌خوام بگم آدم بایس احترام خاطراتشو نگه داره. بیخود دوره نیفته به تعریف کردنشون و نخ‌نماشون نکنه.

خاطره‌رو بایس برای همونایی تعریف کنی که خودشون نقشی تو ماجرا داشتند. این‌جوریه که هزار بار می‌تونی براشون اون‌روزی که قلیون برگشت رو روپوش دبیرستانت رو تعریف کنی و هربار بدون این‌که موضوع تکراری شه غش‌غش بخندین و شیهه بکشین.

خلاصه بگم رفیق. ازدواجت با این واقعیت که هرچی بود تموم شد و گذشت، روبه‌روم کرد. گرچه عملا سال‌هاست که همه‌چی تموم شده، سال‌هاست که من ازتون دور افتادم و نودی به بوقی صداتونو از پشت تلفن شنیدم و خلاص. اما خوب همیشه ته دلم گرم بوده. همیشه فکر می‌کردم سه‌تائیتون تو همون روزای هیفده سالگی منتظرم میمونین تا برگردم بیام سر وقتتون.

حالا ولی عکس زن قشنگی که کیک نامزدیشو قاچ می‌کرد، حالیم کرد چقدر بزرگ شدیم. که هرچیم تو سر و کول خودمون بزنیم به گذشته بر نمی‌گردیم. که ازون کلاس و دخترای شونزده-هیفده ساله حالا یه سری عکس و فیلم وی‌اچ‌اس مونده فقط. خیلی از بچه‌ها ازدواج کردند و چند نفری هم مادر شدند.

توئم که به عنوان اولین متاهل از بین ما چهارتا، رسما وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی شدی که مسخرگی‌های سابقمون دیگه جائی توش نداره لابد.

چند  وخ دیگه بایس بیایم عروسیت و دنباله‌ی پیرهنتو بگیریم و قند بسابیم‌رو سرت. سه-چهار سال بعدم مامان می‌شی و ما میشیم خاله قلابی‌های بچت.

بعد سی-چهل سال دیگه که همگی پیر و زشت شدیم، من برای دخترت تعریف می‌کنم که مامانش خوشگل‌ترین دختر دبیرستان و بلکه منطقه بود.

خلاصه که رفیق، امیدوارم خوش‌بخت بشی. رو ما به عنوان ساق‌دوش حساب کن، قول می‌دم آبرومند باشیم و هرهر کرکر نکنیم.

امروز بیست‌وچهار سال‌رو پُر کرده و وارد بیست‌وپنجمین سال زندگیم شدم.

نکته‌ی خاصی هم نداره. الحمدلله سالروز تولد از معدود موارد مشترک بین تموم جان‌دارانه و هممون یه‌روزی متولد شدیم بلاخره.

 حالا هزاریم که های‌و‌هوی راه بندازیم و تولد‌بگیریم و سور‌بدیم و بزم و پای‌کوبی راه بندازیم، باز دلیل نمیشه که با تولدمون شق‌القمر کرده و تخم‌دو‌زرده گذاشته باشیم.

که همین من اگه یه‌هفته دیرتر یا زودتر هم متولد شده‌بودم به حال شما که هیچی، به حال اطرافیان و خودمم فرقی نداشت.

کلهم متولد نشده‌بودم هم باز تفاوت چندانی نمی‌کرد. شما که اصلا متوجه نمی‌شدید و والدینم هم فرزند دیگه‌ائی رو جایگزین می‌کردند.

یه‌زمونی کتاب‌داستان‌های کانون‌پرورش فکریو باز می‌کردم و صفحه‌ی اولش اون جمله‌ی کذایی “برای گروه سنی‌ ج” رو می‌دیدم و بعد پشت جلد رو نگاه می‌کردم تا ببینم چقدر مونده تا شامل “گروه ج: سال‌های پایان دبستان” بشم. به همین ترتیب چندسالی هم سرم گرم ورود و خروج به گروه‌های سنی ِ دال و هِ بود.

 بعدتر هدفم زدن سقف هجده‌سالگی و به‌دنبالش بیست‌ویک سالگی بود. که فکر می‌کردم دنیای “بالای بیست‌ویک‌ سال” چیز به‌خصوصیه لابد.

می‌خوام بگم شاید محض نمک بد نبود فیلمی، کتابی چیزی در میوردند برای بالای سی‌سال، یا بالای چهل سال، یا “برای آن‌ها که دست‌کم نیم قرن زندگی کرده‌اند” تا آدم کمتر احساس بیخود بودن می کرد.

خود من برای مثال موجود بسیار شرطی و جوگیری هستم و اگه روزی برچسب بالای سی‌سال روی فیلمی ببینم، به‌طرز محسوسی گول می‌خورم و امید واهی پیدا می کنم که لابد در سی‌سالگی مورد خارق‌العاده‌ای در انتظارمه و لابد به درجه‌ی خاصی از درک و شهود می‌رسم و پرده‌ها از مقابل چشمانم افکنده میشه و چه و چه.

می‌خوام بگم وقتی با همین ترفند ساده می‌شه به جماعتی -مثل من- امید واهی داد، چرا نویسنده‌ها و فیلم‌سازان دریغ می کنند خوب.

که آدمیزاد به همین امیدای واهی زندست و اگه اینم ازش بگیرند که افسردگی می‌گیره دیگه.

 مخصوصا که یکی مثل من روز تولدش -بیست مهر- توی تقویم مقارن با روز اسکان معلولان و سالمندان و روز ملی کاهش اثرات بلایای طبیعی باشه.

البته که من به ‌اون ‌صورت اهل تولد‌بازی و این‌ها نیستم و هرچی مناسبت بدبختی‌وار و مصیبت‌زده هم که به این‌روز اضافه کنند باز مهم نیست.

چون آخرین‌بار تو پونزده سالگی جشن تولد گرفتم و همون‌جا وسط جشن هم احساس پوچی کردم و این پوچی هنوز که هنوزه گریبان‌گیرمه. یعنی حس می‌کنم خیلی معذب کنندست که یه‌سری رو به بهونه‌ی جشن تولد و با پیام زیرپوستی ِ “بایس برام کادو بیارین” دعوت کنم خونمون.

بعد آخرش که چی. مهمونا که رفتند تو می‌مونی و کوهی از اجناس و هدایای بیخودِ غیرضروری و خلاف سلیقت که بایس همشونو بزاری تو کمدت تا به مرور زمان و خورد خورد به عنوان کادوی تولد ببری تو پاچه‌ی سایر دوستانت فرو کنی.

بعد کادوهای اساسی و دانه‌درشت هم که همیشه مربوط به والدین و نزدیکان آدم میشند. که اینا هم توقع جشن و تجملات ازت ندارند و بدون آداب خاصی همین‌جور که پیژامه پاته و موهات شونه نکردست کادورو میارند بهت می‌دند وماچتم می‌کنند حتا.

پس دیگه موضوعیتی برای جشن تولد گرفتن باقی نمی‌مونه.

بعد این‌جوری میشه که تولد واسه من فقط میشه یه آئین و مراسم درونی‌ که هرسال یک‌سری افکار و احساسات کلیشه‌ائی و تکراری درم بوجود میاره.

که هربار به کیفیت سالی که ازش عبور کردم فکر می‌کنم. به این‌که یه سال دیگم گذشت و زندگی همچنان چهره‌ی مزخرفشو حفظ کرده.

بعد یه‌مقدار مطالعات آماری و مقایسه‌ائی هم راجع به خودم انجام می‌دم. هی‌ میخوام ببینم آیا عوض شدم، یا که نه.

خوب درین لحظه فاحش‌ترین تغییری که به‌نظرم اومد پهن‌شدن ابروهام نسبت به دست‌کم چهار سال گذشته است. که تاهمین چندوخ پیش به‌طرز بیمارگونه‌ای مدلای جورواجور به ابروهام می‌دادم -حتا دیده‌شده کلا بتراشمشون و از نو با مداد یه ابروی فراانسانی ترسیم کنم- اما انگاری با بالا رفتنن سن آدم بیشتر خودشو به‌دست طبیعت و مکانیزم‌های طبیعی می‌سپره. که الان هفته‌هاست ابروهامو آزاد گذاشتم و رهاشون‌کردم تا برحسب غریزه‌ رشد کنند و هرجا دلشون خواست سبز شند. که بهشون فرصتی دادم تا خودشونو بروز بدند و پتانسیل‌های نهفتشونو رو کنند.

دیگه این‌که امروز در آستانه‌ی بیست‌وپنج سالگی، عقیده‌دارم که مرد لزوما نمی‌باس قد‌بلند و برنزه و آرواره‌استخونی و شیکم سیکس‌پک و موجوگندمی باشه و بابت افکار سبک‌سرانه‌ای که سابقا درین زمینه داشتم متاسفم.

بله من عوض شدم رفقا.

البته مردانی که چنین خصوصیاتی دارند رو تحسین کرده و به‌خدا می‌سپارمشون. اما برای من مرد باهوشی که چند سانتی‌متر از خودم بلندتر باشه و دندون‌های مرتبی داشته‌باشه کفایت می کنه.

در ستایش والدینم

امشب سرمو تو اعماق کمد لباسام فرو برده‌بودم و دنبال جوراب پشمی می‌گشتم که به یه کیسه پلاستیک حاوی چند تکه لباس و یه مسواک و خمیردندون برخوردم.

فوران احساسات وقتی به اوج رسید که یه تکه کاغذ چروکیده که با دست‌خطی لرزان اسمم روش نوشته شده‌بود رو هم ته کیسه پیدا کردم.

کیسه‌ای بود که والدینم می‌خواستند بیارند دم زندون تحویل بدند تا به‌دستم برسه.

تی‌شرت بنفشم که دور یقش گلای صورتی و قرمز داره و جزو نوترین و آبرومندترین تی‌شرت‌هامه هم توی همین کیسه بود. چقدر مامانمو تحسین کردم که اینو گذاشته‌بوده که مثلا به‌خیال خودش بیاره بده تو زندون بپوشم.

می‌خوام بگم کی جز مامان آدم می‌تونه این‌قدر طبع لطیفی داشته ‌باشه که تو برزخی‌ترین شرایط درست‌ترین تی‌شرت‌رو انتخاب کنه.

بعد من اون‌روزا آدمی بودم که نصفی از ابروهامو با تیغ زده‌بودم و شدیدا وابسته به یه‌ مداد ابروی قهوه‌ای بودم تا صبح‌به‌صبح باهاش دنباله و دمب انتزاعی برای ابروهای نصفم ترسیم کنم.

اون‌وخ یه‌بار مامان گفت ازین بابت که تو زندون به مدادابرو دسترسی نداشتم و ابروهام نصفه و کچل می‌مونده ناراحتم بوده.

همچین آدمیه یه مامان. کجای دنیا من دیگه کسی‌رو گیر بیارم که نگران اعتیادم به مدادابرو باشه و فکر کنه حالا چجوری بی‌مدادابرو سر می‌کنم.

البته که تو زندون آینه‌ای وجود نداره و تو نمی‌دونی چه ریختی شدی حتا. که من آخرین تصویری که از خودم داشتم همونی بود که صبح‌روزی که از خونه خارج می‌شدم توی آیینه‌ی اتاقم دیده‌بودم. آرایش‌شده و سرحال.

بعدتر -اون‌ شبی که رفتیم برای بازجوئی- بیرون اتاق بازجو، یه آینه‌‌ی بزرگ بود که طعم این‌که می‌گند “فلانی خودشو تو آیینه دید و نشناخت” رو بهم چشوند. هیچ‌وخ یادم نمی‌ره. از تاثیرگذارترین صحنه‌های زندگیم بود.

دو سه‌بار با حرکت دادن عضلات صورتم چک کردم تا مطمئن شم تصویر مال خودمه. شال و چادر تیره و در مرکزش صورتم به‌رنگ سفید گچی. فکر نمی کردم پوستم قابلیتشو داشته‌باشه که تا این‌درجه مهتابی و بی‌رنگ بشه.

ابروهای نصفه و چشمای قرمزم به‌کنار، یه حالت مصیبت‌زده‌ای تو صورتم بود انگاری همین حالا از زیر آوار کشیدنم بیرون و درحال احتضارم.

آدمیزاد پیزوریه دیگه. زودتر از اونی که فکرشو می‌کردم زردنبو و رنگ‌ورو رفته شده‌بودم.

بعد فقط بابت یه‌چیز افسوس می‌خورم. این‌که کاش دوربین داشت آدم تو زندون.

که یکی دو صحنه‌ی ترتمیز بود که بدجوری دوربین‌عکاسی می‌طلبید.

یه‌جا زندان‌بانه خیلی باهامون رفیق شده‌بود و مرام و معرفت‌رو به‌جائی رسوند که برای نهار در سلولو باز کرد تا بیایم توی راهرو که هواش بهتر بود بشینیم.

بعد ده‌نفری نشسته بودیم کف راهرو. پیر و جوون درهم. قیافه‌ها داغون و موها ژولیده. دو-سه نفر از گرما شلوار پاشون نبود. یه قابلمه روحی حاوی خورشت قیمه وسطمون بود و چند نفرمون با قاشق خم شده بودند روی این قابلمهه مشغول غذا کشیدن بودند. من و یکی دو نفر دیگه هم به دیواره‌ها تکیه داده‌بودیم و لیوان آب دستمون بود. اون وخ ته راهرو ازین هواکش پروانه‌ائیها داشت لخ و لخ برای خودش می‌چرخید و از لابه‌لای پره‌هاش نور خفیف می‌پاچید تو راهروی کدر تاریک. با پرسپکتیوی از درهای آهنی سلول‌ها در طرفین راهرو.

عکسی که نگرفتم و از تو ذهنمم نمی‌شه اسکنش کرد، یه همچین فضایی داشت.

عکس بعدی، مربوط به همون شب می‌شه. که آزاد شدم. مامان و بابا قاطی یه‌سری آدم دیگه واستاده بودند دم‌در و با دیدن دختر ابرو نصفه‌ی کپک‌زدشون ذوق‌‌زده بودند. آدم دوس داشت عکس بگیره از قیافشون. که به غیر از والدینم، بعید می‌دونم کسی حاضر می‌شد آغوششو باز کنه تا منو با اون وضعیت ایدزی و هپاتیتی و کر و کثیف بغل کنه.

والدینم که یه سامسونت شناسنامه و کارت‌شناسائی و مدرک و سند و فیش‌حقوقی و گردش حساب‌بانکی و دفترچه پس‌انداز و قبض آب و برق و فاکتور خشک‌شوئی و بقالی همراهشون اورده‌بودند که یه‌وخ برای آزادیم چیزی کم و کسر نیارند.

بدبختی آدما سطح و درجه و مرحله داره.

بدبختی یکی گشنه‌ موندن بچشه، بدبختی اون‌یکی مریضی. بعضی‌هام ازین بدبختیای ایده‌آلیستی دارند. مثلا بدبختیشون گرم شدن کره‌ی زمین و آب شدن یخ‌های قطب و در معرض خطر قرار گرفتن خرس‌قطبی و سفره‌ماهیه. بدبختی بعضی‌هام عشقی-عاطفیه. چرا دوسم نداره و چرا تنهام‌ گذاشت و این‌ها.

بعد یه‌سری بدبختی‌های ریز-ریز و خورد-خورد هم هست که ازشون میشه به عنوان خورده‌بدبختی یاد کرد.

به‌نظر من جان‌سوزترین بدبختی‌ها همین خورده‌بدبختی‌ها هستند. که نه می‌تونی به‌روی خودت بیاریشون نه میشه مثل بدبختیای گنده بزنی تو سر و کلت و خنج بکشی. هی بایس بریزی تو خودت و غم‌باد بگیری.

مثلا خورده‌بدبختی من تا صبح شنبه این بود که یه‌دسته از مژ‌ه‌هامو با فرمژه کنده بودم و خیلی بابت کچل‌شدن مژه‌هام افسرده بودم.

چند ساعت بعد ولی خورده‌بدبختیم شد جفت‌وجور نشدن واحدهای درسیم و این‌که یکی دو قلم درس رو نتونستم بردارم این ترم. که ممکنه بابت یکی دو تا درس ناقابل یه ترم به طول دوران تحصیلم اضافه شه. این‌جا دیگه اونقدری خورده‌بدبختی جدید بر زندگیم سایه انداخت که مژه که هیچی، ابروهامم کچلی بگیرند بریزند غمم نیست.

می خوام بگم  خورده‌بدبختی از بین نمی‌ره، از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه.

بعد الان سه‌روزه که دربه‌در همین خورده‌بدبختی شدم. نه خواب دارم نه خوراک. صبح‌ تا شب از اتاق این مسئول به اتاق اون مسئول می‌رم و منت‌کشی می‌کنم.

بابا جان چرا آخه هم‌چین می‌کنید با آدم. یه دانشجو به‌صورت دیفالت موجود بی‌نوا و سربار و دل‌خسته‌ائیه، شما دیگه نمک به زخمش نپاشین.

بعد ببینم احیانا کسی از خواننده‌های اینجا تو آموزش دانش‌گاای ما آشنا نداره که سفارش منو بکنه؟ پیر شدم به‌خدا. یه‌دسته از گیسام سفید شده در عرض سه‌روز.

حالا از من که گذشت. اما هرکدومتون کارمندی چیزی هستین و با ارباب‌رجوع سر و کار دارید، جان مادرتون یه‌کم مهربون‌تر باشین، یه‌کم صمیمی‌تر، یه‌کم کار راه بندازتر، یه‌کم بیشتر دل به‌کار بدین و مُراجع‌رو دسته‌بیل فرض نکنید. اونم آدمه به ولله. این‌جوریشو نگاه نکنید که مفلوک و کرک و پر ریخته و افسرده دم در اتاقتون واستاده. اونم واسه خودش کیا بیایی داره و دم و دستگاهی و خونواده‌ای و روزگاری و ماجراهایی و باد و غروری.

این‌جوری میشه که امروز دو بار تو این ترافیک و دود و دم کوبیدم رفتم دانش‌گا و هربار دست رد به سینم زدند. بعد منم تموم راه برگشتو پشت فرمون اَر زدم و ریملم تا روی چونم شُره کرده‌بود.

اون‌‌وخ سرنشینان ماشین‌های مجاور توی ترافیک با تعجب و ترحم نگاهم می‌کردند و لابد باخودشون فکر می‌کردند شوهرم ولم کرده. یا مثلا دست بچم رفته تو چرخ‌گوشت.

یعنی کی فکرشو میکرد که یه‌ خورده‌بدبختی مضحک منو به این‌روز انداخته باشه.

خورده‌بدبختی ِ به ظاهر سخیف و حقیر و ابتدائی که برای هرکیم تعریف کنی به ریشت می‌خنده و میگه برو خدا روزی‌تو جای دیگه حواله کنه، به جهنم که فلان درسو بهت ندادن.

و ازین دست دل‌داریهای ناشی از عدم درک متقابل.

یعنی هرچی می‌خوام ازین دانش‌گا و محتویاتش متنفر نشم نمی‌ذارن.

اون‌روز رفتم پیش یکی ازین استادایی که نمره‌ی سیزده برام رد کرده و طلب یکی دو نمره‌ی اضافه داشتم. حق هم داشتم‌ها. این همون درسی بود که تو فرجه‌ی تحویل پروژش بنده توی حبس بودم و خلاصه زمانو از دست دادم و بعدا یکی دو روزه با بدبختی کارو بستم و تحویل دادم.

خلاصه چون می‌دونستم استاد خودش گرایشات جنبش سبزانه داره دل‌رو به دریا زدم و خیلی گذرا و سربسته حالیش کردم که بابا من تو زندون بودم اون‌جا هم امکانات نداشتم که کارو کامل کنم.

بعد استاد پوزخند زد و گفت از کجا بدونم که راست میگی و هیچ بهت نمیاد اهل این مسائل باشی و سندی مدرکی چیزی اگه داری که زندون بودی وردار بیار.

خوب منم چی‌بگم. تبسمی کردم که “دست شما درد نکنه استاد” و رفتم بیرون.

یارو فکر کرده زندون دوره‌ی آموزش گل‌دوزیه که بعد از اتمامش مدرک و گواهی بدند که بعله فلانی کلاس‌های منجوق دوزی و سوزن‌دوزی رو پشت سر گذاشته و پای برگه‌رو هم مهر بزنند و امضا کنند بدند دست آدم.

ای‌بابا.

بگو اگه مدرک دستم داده بودند که باهاش می‌رفتم خارج. پیش تو نمیومدم که.

حالا این ازین.

اون استاد دیوونمونم که قدیما براتون تعریف کرده‌بودم که پیرانه سر هوس جوانیش افتاده بود و راه افتاده‌بود دنبالم که من دوست دارم و خیلیم پول‌دارم و شرکت دارم و الم و بلم و ادا اطفار پسرای بیست‌ ساله‌رو در میورد، بعله همین آدم‌ یه‌زمونی درومده بود که هروخ کاری مشکلی چیزی تو دانشکده برات پیش اومد بهم بگو خودم برات حلش می‌کنم و اینا. که بعدتر دیدم نه‌بابا این حرفش چیز دیگه‌ائیه و خلاصه مجبوری تو وضعیتی قرار گرفتم که مثل یه تیکه فاضلاب باهاش رفتار کنم. که چند ماهه هرجا جلوم سبز شده و حرفی زده انگاری دیوار باشه رومو کردم اون‌ور و رفتم.

حالا واحدام که این‌جوری شد کلی با خودم کلنجار رفتم که “آیا هدف وسیله‌رو توجیه میکنه” و اینکه آیا برم سراغ همین استاد دیوونهه و بگم کارمو درست کنه یا که نه.

خلاصه بلاخره یه صبح تا ظهر دم اتاقش کشیک دادم و وقتی چند تا از دانشجوها تو اتاقش بودند و امنیت جانیم تامین بود رفتم و از توی چهارچوب در گفتم که بله این‌جوری شده استاد.

اونم یه‌کم ادای این‌که به مشکلم اهمیت‌ میده‌رو در اورد و بی‌خودی دو ساعت آسمون‌ریسمون بافت و آخرشم گفت که کاری از دستش بر نمیاد. حتا حس می‌کنم در لفافه خواست حالیم کنه که این به اون در.

می‌خوام بگم هم‌چین وضعیتیه.

الان خورده‌بدبختیم واحدای درسیمه، پس‌فردا باز یه‌چیزی از آسمون نازل می‌شه که این‌یکیو یادم می‌ره.

تازه بدبختیای بزرگ و اصلی و سرشاخه هم که به قوت خودشون باقیند.

*تیتر از چارلی‌چاپلین

تردید

صحبت خاصی ندارم، فقط دیدم شب جمعست و ممکنه بخواین دست زید، زن، دوس‌دختر، پارتنرتونو بگیرین برین سینما و ازون‌ورم شامی بخورین و بعدم تشریف ببرین منزل برای ادامه‌ی ماجرا، بعد نگران بودم که مبادا فیلم تردید رو انتخاب کنید.

که ما رفتیم دیدیم و نپسندیدیم و افسرده و دل‌خسته از سینما خارج شدیم.

فیلم در اصل ورژن بومی شده‌ی هملت بود. یعنی نمایشنامه‌ی عریض و طویل هملت‌رو با اون دم و دستگاه ِ پادشاهی دانمارک برداشته‌بود تو تهران معاصر مدل‌سازی کرده‌بود. که چیز بیخودی هم از آب درومده بود از قضا.

حالا اینکه چجوری در رقابت با درباره‌ی الی، تردید بهترین فیلم جشنواره‌ی فجر شد من سر در نمیارم.

که یه تعدای همون نیم‌ساعت اول فیلم بلند شدند رفتند خونشون و من و الباقی تماشاگرا هم تا آخر فیلم به خودمون پیچیدیم و دهن‌دره کردیم و ساعتمونو نگاه کردیم و فیلمه‌ هی کش اومد، هی کش اومد. بدبختی ازون تیپ‌ آدمایی هم نیستم که جسارت ترک سالن وسط فیلم‌رو داشته باشم و هی میشینم به‌پای فیلم منتظر یه معجزه. مثل این زنایی که شوهرشون عیاش و خائن و بی‌محبته و زنه هی صبر می‌کنه که لابد بچه که بیارم خوب میشه، لابد چهل سالش که بشه درست می‌شه، لابد بازنشسته‌ که بشه بهم برمی‌گرده. و آخرشم هیچی به هیچی.

البته که واروژ کریم‌مسیحی، کارگردان فیلم یه‌جا گفته که این فیلم برای قشر سطح پائین فرهنگی نیست و مخاطبش متوسط رو‌به بالای جامعست. یعنی اگه فیلمو نپسندیدی لابد عقلت قد نداده بهش.

ای بابا.

 اینم از شانس ماست. هرجا کسی چیزی به‌خوردمون داد که پسندمون نشد، انگ خنگی و بیسواتی بهمون زد.

 مدرسه هم که می‌رفتیم با معلم دینی سر قرآن حرفمون می‌شد و ایرادی چیزی از آیات می‌گرفتیم، اونم در میومد که شما درکتون نمی‌رسه و اینها معانی خفن پنهانی داره که عوام‌الناس حالیشون نمیشه. بگو آخه زن مومن اگه این  کتابه واسه من اومده که خوب میباس در سطح عقل و هوش و شعور منم نوشته‌ شده‌باشه.

بعدم اول همون آیه خداهه گفته “یا ایهاالناس”، یعنی با من بوده. مخاطبش من ِ متوسط ِ آدم معمولی بوده. نگفته که “یا ایها‌الخاص” و “یا ایهالنابغه”. برچسبی چیزیم که پشت جلد کتابش نزده که برای آی‌کیوی بالای صد و پنجاه، تا منی که آی‌کیوم صدم پر نمی‌کنه تکلیفم مشخص شه.

خلاصه اینکه پیشنهاد من برای شب جمعه، بی‌پولیه که فیلم بانمک و ترتمیزیه و ادعای خاصی هم نداره طفلی.

یه مدل غذا هم در نظر گرفتم که میتونین بعدش که اومدین منزل درست کنین و بزنید به بدن. که ارزون قیمت و مقرون به صرفه هم هست. یعنی نفری سه تومن که پول بلیطتون میشه، با دو-سه تومنم میتونین این غذاهه‌رو درست کنید.

بدین صورت که سه‌ چهار تا سیب‌زمینی پخته‌ رو پوست می‌گیرین با گوش‌کوب می‌کوبین، بعد پیازداغ و جعفری خرد‌شده و گردو خردشده و دیگه جونم براتون بگه کره و روغن زیتون و آویشن و نمک و فلفل هم اضافه می کنین و تمام. پوره‌ی لطیف معطر راحت‌الحلقومی حاصل میشه که با نون سنگک و دوغ و سالاد شیرازی یک وعده غذای گرم مفصل شاهانه خواهد بود.

که قوت کافی برای مناسک شب‌جمعه هم داره.

نوشته‌های قدیمی‌تر »