من اون آدمیم که هزار و یه جور کار و درس و مشق ِ تلنبارشده دارم اونوخ آخر هفته -تو این سرما و برف و بارون- بلند شدم رفتم همدون.
که تو راه بارون شدیدی میومد و از پشت شیشهی ماشین تابلوی سورئالی میدیدی از شرهکردن آب و اشباح درهم آمیختهی اتوموبیلهای درحال تردد. اونوخ قسمتهایی از جاده هم از زمون رضاشاه به اینور اصلاح و تعریض نشدهبود بهنظرم. بعد فضا بهصورت کلاسیک همونی بود که کارگردانا برای صحنهی تصادف و مرگ قهرمان داستان میچینند: شب و بارون و جادهی باریک و کامیونایی که از روبهرو میاند و جون میدند برای شاخبهشاخ کردن با سواریا.
حالا فککنین با همچین مصیبتی کوبیدم رفتم همدون، اونوخ بیشترین قسمت ِ سفر رو فارغ از جاذبههای توریستی-گردشگری و بدون درنظر گرفتن جنبههای تاریخی-فرهنگی ِ منطقه، به استراحت در هتل و لمیدن در لابی و نِتگردی و نهایتا مسائل و حواشی مربوط به خورد و خوراک و تناول غذا گذروندم.
یعنی الان دو-سه ساعتیه که برگشتیم تهران و من کماکان غارعلیصدر و گنبدعلویان و کاخهگمتانه رو از نزدیک ندیدم بهزندگیم.
می خوام بگم سرجمع چهارساعت بیرون از هتل بودم که اونم به گشتوگذار در سطح شهر گذشت.
بعد به پشتوانهی همین چهار ساعت اگه بخوام قضاوتی بکنم، بایس بگم که فضای شهر و آدماشو دوسداشتم. مخصوصا مدل حرفزدن آدما بهدلم نشست. که یهجوری یواشی و ملایم و ریلکس تکلم میکردند و وُلوم ِ صداشون پائین بود و من تازه فهمیدم تو تهران ملت -مِنجمله خودم- چقدر دار دار میکنند و اربده میکشند.
اونوخ اینا به خیابون و میدون و فرمون و خونه هم میگفتند خیابان و میدان و فرمان و خانه.
حالا میدونین چرا ما خیابون ومیدون و قندون و گلدون میگیم؟ چون گشادیم. چون حال نداریم وسط کلمه دهنمونو تمامقد باز کنیم و بگیم “آآآ”. چون “اوو” گفتن انرژی کمتری میبره از آدم.
دیگه جونم براتون بگه که مغازهداراشم بهطرز معنیداری بامرام و معرفت و اینا بودند. مثلا یهکیلو گردو میخریدی و موقع خروج چهارتا مغزبادوم بهعنوان اشانتیون میدادند بریزی تو جیبت. یا یهجعبه شیرینی میخریدی و آقاهه دوتا گز از طبخ روی پیشخون برمیداشت میداد دستت. که آدم یاد بابابزرگش میفتاد. کلا جو ِ عطوفت و مهر و محبت بود.
حالا بذارین یه توصیه بهتون بکنم برا زمونی که احیانا گذرتون بیفته همدون. صبحای جمعه ساعت ده-یازده اینطورا تو مقبرهی باباطاهر یهسری پیرمرد گوگولی میان آواز میخونن و شعر دکلمه میکنند و نی و سنتور و دَف میزنند، همینجوری هوای دِلی. اسم تشکیلاتشونم انجمن ادب و فرهنگ ِ باباطاهره.
بعد محفل کلا تو ردهی سنی ِ مثبت هفتاد ساله. یعنی اطفالی به سنوسال من انگشتشمار بودند توی جمع.
اونوخ دیدزدن این پیرمردا که احساساتی شدند و بغضکردند و اشک تو چشماشون حلقهزده و یاد عشق عهد شبابشون افتادند و هی سرتکون میدند و تو حال خودشونند، آدمو رقیقالقلب و لطیف و اینا میکنه و یه حالت روحانی بهت دست میده که دلت میخواد یه پیرمرد بازنشستهی هفتاد ساله باشی.
مخصوصا من چند سالیه متوجهشدم هدف و انگیزم از زندگی رسیدن بهدوران بازنشستگیه. اصلا من آدم ِ بازنشست شدنم. بایس بهحال خودم باشم و برای خودم وِل بچرخم و ماهبهماه هم مستمری و حقوق بگیرم.
بعد تو پنجاهو پنج سالگی اگه حساب کنیم بازنشست شم، هفتاد و پنجسالم که عمر کنم، دوران بازنشستگیم میکنه به عبارتی بیست سال.
حالا حرفم سر اینه که حاضرم ازونور تا شصت سالگی کار کنم، که ازینور پنجسال بازنشستگیمو -از حالا تا سیسالگی- پیشخور کنم.
بهولله دنیارو بد چیدند. من سِن بازنشستگیم الانه.

