خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نویز

تو تجمع اخیر دانش‌گامون از جمعیت جدا شده‌بودم و بافاصله واستاده‌بودم به تهیه ی فیلم از دریای خروشان بچه‌ها، محض یادگاری. بعد کلی تکنیک و جلوه‌های ویژه هم چاشنی کار کرده‌بودم و از در و دیوار بالا می‌رفتم تا زاویه مناسب باشه و اینا. اون‌طرف بچه‌ها به شدت شعار می‌دادند و درگیری بود و داستانی شده‌بود خلاصه.

بعد اومدم خونه فیلمارو بازبینی‌کردم دیدم یک کدومشون قابلیت نگهداری تو آرشیو و این‌که بعدها جائی عَلَمشون کنم رو ندارند.

واس‌خاطر این‌که یه پسره تموم مدت را افتاده‌بود دنبالم و تقریبا تو تموم فیلما صدای معاشرت‌کردنش هست. که تو پس‌زمینه صدای هیاهو و شعار و داد و فریاده، بعد یکی هم بغل میکروفون دوربین واستاده و دو دیقه یه‌بار میگه “خانوم ورودی چندی شما”، “کدوم دانشکده‌ای”، “می‌شه آشنا بشیم”، “من خیلی پسر خوبیما”، “چشونه اینا این‌قدر شلوغ می‌کنند، یاه یاه یاه”. 

می خوام بگم صدای یارو هرچی صحنه‌ی حماسی از دریچه‌ی دوربین شکار کرده‌بودم رو زده با خاک یکسان کرده. کل ماجرا رو زیر سوال برده اصلا.

همچین آدمای سرخوشی پیدا می‌شند تو اون هاگیرواگیر.

بعد الان ما بچه محصلا اوضاع وخیمی هم داریم کلا. ببینید این چندوخ یا تعطیلی بوده یا بین‌التعطیلین یا تجمع یا اعتصاب، اون‌وخ یه ماه دیگم تحویل پروژست خیر سرمون.

می خوام بگم این ترم از بدترین ترم‌هائیه که تو دوران تحصیلم به چشم دیدم. اصلا دست‌ودل آدم به کار نمی‌ره. بسکی حس‌میکنی شرایط ناپایداره و جو غیرعادیه.

مخصوصا این ترم طراحی‌فنی دارم که اصلا عقلم قد نمی‌ده بهش. یعنی ازون مباحثیه که راستِ‌کار عمرانیاست و از ذهن لطیف و انتزاعی ما نباس انتظار بره که بشینیم ستون و تیرآهن و میلگرد اینا محاسبه کنیم که.

بعد الان تو مقطعی از زندگیم قرار‌گرفتم که خلاء یه دوس‌پسر ممتاز و پرکار عمرانی رو تو زندگیم حس‌می‌کنم. که بشینه مشقامو بنویسه برام. اصلا داشتن دوس‌پسر عمرانی از ملزومات تحصیل در رشته ی معماریه.

وگرنه همین‌جوری پیش‌بره بعید می‌دونم درسه رو بتونم جمعش کنم این ترم. مسئولیتشم با جنبشه اون‌وخ.

ای بابا ببینید چقدر هزینه دادیم برای جنبش ها. خدایی کی می‌خواد جواب‌گو باشه. حالا معنویاش هیچی، ضررای مادیشو پاشم چی‌کار کنم. باورکنید اون‌روز اندازه‌ی دویست سیصد تومن پول‌خورد فقط از لای نرده‌ها پاچیدم جلوی پای اینایی که با باتوم واستاده‌بودند دم‌ در دانش‌گا. قبلا هم یه عینک‌آفتابی ازین گوچی قلابیا شیکوندن ازم، اونم ده تومن از پشت چراغ‌قرمز خریده‌بودم. دیگه یه‌سری خورده ریزم بوده که سرجمع حساب‌کردم راست بیست سی تومن می‌شده. می‌خوام بگم این خسارتایی که زدندو بایس بدند بلاخره. همین‌جوری نمی‌شه که.

 حالا البته یه‌ ساندیس تو ون نیروی‌انتظامی دادن خوردم. یکی‌دو وعده نون‌و‌آب هم بعدا دادن و یه تلفنم به خرج اونا زدم که پول اینارو از حسابشون کم میکنم.

بزم بالماسکه‌ی ملی

برای اولین بار تو زندگیم، دلم خواست مرد می‌بودم.

مردی سیبیلو،  پُر پشم و پیلی، استخوان‌پهن و با آرواره و فک علی‌حده‌ زمخت مردانه.

اون‌وخ روسری حریر گلدار ِ مادر-خواهر-زن-زیدم رو سر می‌کردم و به کمپین من مجیدام می‌پیوستم.

که یکی-دو روزه می‌شینم عکس‌های* سرپوشیده‌ی مردان سرزمینم رو تماشا می‌کنم و اشک تو چشام حلقه می‌زنه، گاهی از فرط احساسات رقیق و این‌ها، گاهی از زور خنده. یعنی من مرده‌ی این سرخوشی و شوخ‌طبعی و فراغ‌بالیم که بینمون موج می‌زنه. من عاشق اونیم که سفره‌قلمکار کشیده به‌سرش. عاشق اونی که روسری دم دستش نبوده لابد و ملحفه سرکرده. عاشق اونی که لُنگ سرشه. اون‌یکی که سوئیشرتشو سرش‌کرده. اونی که چادرنماز مامانش سرشه و با سیبیلای از بناگوش دررفتش عشوه اومده.

می‌خوام بگم دست‌مریزاد. روسفیدمون کردین.

موقع تماشا‌کردن عکسا ته دلم قیلی‌ویلی می‌رفت و به‌غریزه حس می‌کردم دارم لحظات سرنوشت‌سازی از تاریخ مملکتمو تجربه می‌کنم.

خود ِ هفتاد سالمو ‌می‌دیدم که ضربان قلبم بالارفته و دارم واسه نوه‌هام قصه‌‌ی مردان و زنان چارقد به‌سر رو تعریف می‌کنم.

اصلا کسی چه‌می‌دونه. شاید سال‌ها بعد که خوش‌ و خرم و رها بودیم، تو تقویم یه‌روزی –اواخر آذر- روز بالماسکه‌ی ملی باشه. روزی که سفره‌قلمکار، چادررختخواب، روسری، ملحفه و پتو سرمون می‌کنیم و میایم تو خیابون.

می‌خوام بگم کمپین من مجیدام -بعد از شش ماه رنج و غم واندوه- رگه‌هایی فرح‌بخش از نشاط و طنازی داشت. انگاری یه فستیوال و جشن ملی از تو دِل جنبش درومده باشه.

کلیپشو روی یوتیوب تماشا کنید، که موسیقی و ترانش شبیه اون‌چه که تو این چند ماه روی کلیپ‌های جنبش دیدیم نیست و جنس دیگه‌ای داره.

و ببینید با بزمی که راه افتاده، چه ظریف و نرم و نازک داریم تجدید قوا و روحیه می‌کنیم برای روزهای پیش‌ رو.

کمپین من مجیدام ازون قسمت‌های تاثیرگذار و منحصربه‌فرد جنبشه به نظرم. ازون ماجراهایی که سینه‌به‌سینه نقل میشند و شاخ و برگ پیدا میکنند و داستان حماسی یه ملتی میشند.

یاد اسپارتاکوس میفتم، زمونی که سردار رومی اومد ببرتش تا به صلیب بکشدش. اون‌وخ برده‌ها یکی‌یکی بلند‌شدند و گفتند “من اسپارتاکوس هستم”.

گاهی فک می‌کنم کی این همه بزرگ‌شدیم و قدکشیدیم؟ پارسال همین موقع‌ها تو بوفه نشسته‌بودیم و یه بچه‌های ارشد گلایه می‌کرد که ما ایرانیا خرد جمعی نداریم. میگفت تک‌تک آدما برای خودشون ممکنه تیز، عاقل و فرهیخته باشند. اما اون هوش‌جمعی که نیرومحرکه‌ی جامعست رو نداریم.

اون‌زمون همگی سر تکون دادیم و حرف طرف رو تاییدکردیم.

و هیچ‌وخ تصورشو نمی‌کردیم ظرف چندماه، به جایی برسیم که خرد جمعی پیداکنیم. که عقلامونو بریزیم رو هم و ایده‌ها و تکنیکای جدید دربیاریم هی.

که اونقدری هماهنگ عمل‌کنیم که خودمون شکمون ببره نکنه تو زندگی قبلی یه‌دور با هم تمرین‌کردیم تموم اینارو.

بشینید فیلمای شونزده آذر از شهرا و دانشگاهای مختلف رو تماشا کنید و ببینید چقدر هممون شبیه همیم. ببینید حرکت‌ها و شعارها و تکنیک‌هایی که زدیم عین همه. انگاری شب قبل همگی یه‌جا اردو زده باشیم و باهم مرور کرده‌باشیم برناممونو.

اینجوری هماهنگ‌شدیم که یادگرفتیم یه‌روز همگی ندا باشیم، یه روز مجید. و همینجوریه که داریم تمرین می کنیم فردا یه ملت باشیم.

*منبع عکس، گودر کسوف

گرداب

                   دیشب عده‌ای از حاضران در کنسرت فرزادفرزین، دست به اغتشاش زدند.

یک‌دسامبر

به ‌مناسبت روز جهانی ایدز، بذارین از خودم و ایدز براتون بگم.

البته من ایدز ندارم شکرخدا ولی آزمایششو یه‌بار دادم و بایس بگم اگه این مصیبت‌های آزمایششه، بدا به‌حال آدم اگه خودشو بگیره.

یعنی آستینمو زده‌بودم بالا و خانوم آزمایش‌چی هم روبه‌روم جاگیر شده بود. اون‌وخ تا دید موضوع آزمایشم ایدزه رو ترش کرد و بساطشو گذاشت زمین و رفت واستاد به پچ‌-پچ کردن با همکاراش. بعد مشغول وارسی دفترچه بیمم شد و گفت این عکس روی دفترچه شبیه خودت نیست و از کجا بدونم خودتی و اینا.

حالا اونم کِي؟ مرداد سال هشتاد و دو. زمونی که من تو آخرین ماه‌های هیفده سالگی بودم و یه جواب آزمایش اچ-‌آی-‌وی ایدز منفی برای تکمیل مدارک عزیمتم به قطب لازم داشتم. یعنی در اوج قداست و معصومیت و طفل بودن، یه مقدار با خانومه سر و کله زدم که “چرا خودم نباشم آخه. ببین دماغمو عین دماغ دختره‌ی توی عکسه. چش‌وابرو و دهنشم کپی مال منه. کلا منم دیگه”.

بدبختی تو اون سن و سال آدم کارت‌شناسایی دیگه‌ای هم نداره که بتونه رو کنه.

به‌هرحال خانومه راضی‌نشد و گفت برو آقاجون من ازت آزمایش نمی‌گیرم. به‌نظرم می‌ترسید سرنگه کمونه کنه بره تو چشش اونم مثل من ایدز بگیره.

بدین ترتیب اومدم بیرون و مامانمو برداشتم بردم سروقتش. مامانه هم کارت‌شناسایی خودشو نشون داد و براش تعریف‌کرد که آره این بچمه، خودمم فلانم و شغلم بیساره، آزمایشم برا سفارت و پذیرش می‌خوایم به‌خدا وگرنه ما رو چه به ایدز، تا خانومه  بلاخره قبول‌کرد بیاد آزمایشم کنه.

البته هنوز باهام مشکل داشت و دل به‌کار نمی‌داد. یعنی با استیصال و تردید دوتا دستکش‌ روهم پوشید و مثل زباله باهام رفتار‌کرد تا یه‌وخ ایدزمالی نشه. آخرشم یه‌نگاهی انداخت که یعنی من‌که می‌دونم از تو جوب پیدات کردن اوردنت آزمایش ایدز بدی که.

منم تا روزی که بنا بود جواب آزمایشو بدند دل‌نگرون بودم که نکنه راستکی ایدز داشته‌باشم، پاشم چی‌کار کنم اون‌وخ. البته عقلم قد می‌داد که نه تزریقیم نه فراورده‌ی خونی استفاده‌کردم نه حرکت‌خاصی زدم. اما هی‌ فکر‌میکردم حالا کار یه‌بار می‌شه دیگه، اگه از شانس منه که همین‌جوری ابتدا به‌ساکن خودم در درونم ایدز تولید کردم.

حالا فرداشبم بناست یه کنسرت خيريه به‌نفع بیماران مبتلا به ایدز و بابت مبارزه با ایدز برگزار شه. خوانندشم این پسره فرزادفرزینه. البته صدایی نداره به‌اون‌صورت. اون‌وخ قیافه‌هم نداره که اقلا حض بصری‌ ببره آدم. ولی کنسرته دیگه. چهار تا آدم می‌بینین، چهار تا آدم شمارو می‌بینند. براتون ساز می‌زنند، می خونند، مه مصنوعی و رقص‌نور هوا می‌کنند. خوش‌ می‌گذره به‌هرحال.


پدیده‌های مزخرف دو دستند.

دسته‌ی اول صاف تو تخم چشمات زل می‌زنند و می‌گند: بعله آقاجان ما مزخرفیم، می‌گی چی. این‌ها یه‌جور اصیل و شرافت‌مندانه‌ای مزخرفند که آدم تحسین می‌کنه صراحتشون رو.

دسته‌ی دوم ولی، مزخرف‌های پیچیده در زرورقند. مزخرف‌های گنده‌گوز. مزخرف‌هایی که بسیار هارت و پورت می‌کنند. این‌ها دلنشینی و صمیمیت مزخرف‌های دسته‌ی اول رو ندارند و همین مزخرف بودنشونو تشدید می‌کنه. این‌ها اََبَر مزخرف هستند.

بعد این دسته‌بندی رو به تموم پدیده‌ها می‌شه تعمیم داد به‌نظرم. از آدما بگیر بیا تا نوشته‌ها و هنر و موسیقی و فیلم.

مثلا فیلمی که کارگردانش ادعا می‌کنه بهترین فیلمیه که ساخته و فلانه و بیساره، از قضا فیلم مزخرفی از آب درومده. اون‌وخ اون ادعای کارگردان باعث می‌شه مزخرفی ِ فیلمه بیشتر تو چشم بیاد و یه اَبَر مزخرف بشه. نمونشم الان داریم رو اکران.

درعوض فیلمائی هم هستند که کارگردانش می‌گه: بعله من فیلمو واس‌خاطر این ساختم که بفروشه و پول در بیاد از توش، مگه چیه.

این‌جوریه که تکلیف آدم روشن می‌شه و مزخرفی ِ فیلم اذیت نمی‌کنه و حتا یهو دیدی زد و خودشو تو دلت هم جا کرد. مثل فیلم نیش‌ ِ زنبور.

که ما همین‌جوری هوای دلی رفتیم خودمونو انداختیم تو سینما و می‌دونستیم بناست یه کمدی ِ گیشه‌ای -تو کلاس رضاکیانیان و مریلا زارعی البته- ببینیم.

پفک و چیپسم خریدیم و تخمه‌آفتاب‌گردونم دلمون می‌خواست بخریم ولی نداشتند.

می‌خوام بگم درپایان دست‌وبال پفکیمونو تکوندیم و با رضایت نسبی از سالن خارج شدیم.

مخصوصا که من رضاعطارانو همه‌رقمه دوس‌دارم و هنوز یادم نرفته اون روزی رو که تو تجمع مسجد قبا تی‌شرت‌ سبز پوشیده و دستمال‌سر بسته‌بود و وی نشون می‌داد.

و عاشقشم که تو این فیلمه هم چندجا گریزای جنبشانه زده بود.

که همون ابتدای فیلم تو یه سکانسی تیکه‌ی “بگم؟ بگم؟” فلان مناظره رو انداخت و تو یه سکانس دیگه “مدارکش موجوده” بهمان مناظره رو. یه‌جا هم به‌طرز بی‌ربطی حرف از خونه‌ای با دیوارای سبز زد و موقع ادای کلمه‌ی سبز چشاش برق زد و ملت تو سینما با ذوق برگشتند همو نگاه کردند.

کلا هرجا راه داشت کلمه‌ی سبز تو دیالوگا چپونده شده بود. مثلا “حضور سبز” و “هره‌ی سبز” رو من تو دو تا از دیالوگا خاطرمه.

حرفم اینه که همینا واسه من کافی بود و روحمو شاد کرد. آدم چی می‌خواد دیگه از فیلمی که در همون حد و حدودی که ادعا کرده ظاهر شده و تازه یه‌جاهایی بهت چشمک زده و حالیت‌کرده اگرچه داره لودگی و لوس‌بازی در میاره، اما حواسش به تو و به اتفاقاتی که افتاد و روزایی که تو این چند ماه از سر گذروندی هم هست.

بعله حالا یه‌جاهایی هم حوصله‌ سر بَر و لوس بود که فدای سرش. عوضش موسیقی خوب و بانمکی داشت که آدم خوشش میومد. حالا رضا کیانیانشم متوسط بود که بود. از کیانیان ِ خاک‌آشنای فرمان‌آرای پر فیس و افاده که بهتر بود باز.

همین دیگه. کلا لقمه‌ای که از اول این پست دور سرم چرخوندم و حرفی که تو گلو غرغره کردم اینه که آدم نیش‌زنبور بسازه ولی محاکمه‌درخیابون نسازه. آدم آقای‌هفت‌رنگ بسازه ولی محاکمه‌درخیابون نسازه.

 اصلا چه کاریه، آدم محاکمه‌درخیابون نسازه یه‌باره.

همه‌دون

من اون آدمیم که هزار و یه جور کار و درس‌ و مشق ِ تلنبارشده  دارم اون‌وخ آخر هفته -تو این سرما و برف و بارون- بلند شدم رفتم همدون.

که تو راه بارون شدیدی میومد و از پشت شیشه‌ی ماشین تابلوی سورئالی می‌دیدی از شره‌کردن آب و اشباح درهم آمیخته‌ی اتوموبیل‌های درحال تردد. اون‌وخ قسمت‌هایی از جاده هم از زمون رضاشاه به این‌ور اصلاح و تعریض نشده‌بود به‌نظرم. بعد فضا به‌صورت کلاسیک همونی بود که کارگردانا برای صحنه‌ی تصادف و مرگ قهرمان داستان می‌چینند: شب و بارون و جاده‌ی باریک و کامیونایی که از روبه‌رو میاند و جون می‌دند برای شاخ‌به‌شاخ کردن با سواریا.

حالا فک‌کنین با هم‌چین مصیبتی کوبیدم رفتم همدون، اون‌وخ بیشترین قسمت ِ سفر رو فارغ از جاذبه‌های توریستی-گردشگری و بدون درنظر گرفتن جنبه‌های تاریخی-فرهنگی ِ منطقه، به استراحت در هتل و لمیدن در لابی و نِت‌گردی و نهایتا مسائل و حواشی مربوط به خورد و خوراک و تناول غذا گذروندم.

یعنی الان دو-سه ساعتیه که برگشتیم تهران و من کماکان غارعلی‌صدر و گنبدعلویان و کاخ‌هگمتانه رو از نزدیک ندیدم به‌زندگیم.

می خوام بگم سرجمع چهارساعت بیرون از هتل بودم که اونم به گشت‌وگذار در سطح شهر گذشت.

بعد به پشتوانه‌ی همین چهار ساعت اگه بخوام قضاوتی بکنم، بایس بگم که فضای شهر و آدماشو دوس‌داشتم. مخصوصا مدل حرف‌زدن آدما به‌دلم نشست. که یه‌جوری یواشی و ملایم و ریلکس تکلم می‌کردند و وُلوم ِ صداشون پائین بود و من تازه فهمیدم تو تهران ملت -مِن‌جمله خودم- چقدر دار دار می‌کنند و عربده می‌کشند.

اون‌وخ اینا به خیابون و میدون و فرمون و خونه هم می‌گفتند خیابان و میدان و فرمان و خانه.

حالا می‌دونین چرا ما خیابون ومیدون و قندون و گلدون می‌گیم؟ چون گشادیم. چون حال نداریم وسط کلمه دهنمونو تمام‌قد باز کنیم و بگیم “آآآ”. چون “اوو” گفتن انرژی کمتری می‌بره از آدم.

دیگه جونم براتون بگه که مغازه‌داراشم به‌طرز معنی‌داری بامرام و معرفت و اینا بودند. مثلا یه‌کیلو گردو میخریدی و موقع خروج چهارتا مغزبادوم به‌عنوان اشانتیون می‌دادند بریزی تو جیبت. یا یه‌جعبه شیرینی می‌خریدی و آقاهه دوتا گز از طبق روی پیشخون برمی‌داشت می‌داد دستت. که آدم یاد بابابزرگش میفتاد. کلا جو ِ عطوفت و مهر و محبت بود.

حالا بذارین یه توصیه بهتون بکنم برا زمونی که احیانا گذرتون بیفته همدون. صبحای جمعه ساعت ده-یازده این‌طورا تو مقبره‌ی باباطاهر یه‌سری پیرمرد گوگولی میان آواز می‌خونن و شعر دکلمه می‌کنند و نی و سنتور و دَف می‌زنند، همین‌جوری هوای دِلی. اسم تشکیلاتشونم انجمن ادب  و فرهنگ ِ باباطاهره.

بعد محفل کلا تو رده‌ی سنی ِ مثبت هفتاد ساله. یعنی اطفالی به سن‌وسال من انگشت‌شمار بودند توی جمع.

اون‌وخ دیدزدن این پیرمردا که احساساتی شدند  و بغض‌کردند و اشک‌ تو چشماشون حلقه‌زده و یاد عشق‌ عهد شبابشون افتادند و هی سرتکون می‌دند و تو حال خودشونند، آدمو رقیق‌القلب و لطیف و اینا می‌کنه و یه حالت روحانی بهت دست می‌ده که دلت می‌خواد یه پیرمرد بازنشسته‌ی هفتاد ساله باشی.

مخصوصا من چند سالیه متوجه‌شدم هدف و انگیزم از زندگی رسیدن به‌دوران بازنشستگیه. اصلا من آدم ِ بازنشست شدنم. بایس به‌حال خودم باشم و برای خودم وِل بچرخم و ماه‌به‌ماه هم مستمری و حقوق بگیرم.

بعد تو پنجاه‌و پنج سالگی اگه حساب کنیم بازنشست شم، هفتاد و پنج‌سالم که عمر کنم، دوران بازنشستگیم میکنه به عبارتی بیست سال.

حالا حرفم سر اینه که حاضرم ازون‌ور تا شصت سالگی کار کنم، که ازین‌ور پنج‌سال بازنشستگیمو -از حالا تا سی‌سالگی- پیش‌خور کنم.

به‌ولله دنیارو بد چیدند. من سِن بازنشستگیم الانه.

دو و نیم ِ صبح نوشت

ببینم شمام اونقدری که من گرفتارم و دستم‌بنده، گرفتارید و دستتون‌بنده یا نه؟

فک‌کن صبح پا‌میشم می‌رم دانش‌گا تا عصر. بعد تا میام استراحتی‌بزنم و معاشرتی با خانواده کنم و البته گودرو صفر کنم شب شده. یه دو ساعتم میشینم سر درس و مشق که میکنه یک‌نصفه‌شب و  دیگه می‌رم می‌خوابم تا صبح فردا که دوباره چرخه رو به‌همین صورت ادامه بدم.

یعنی روکاغذ اگه بخوام فعالیت‌هامو بنویسم معلوم می‌کنه که هیچ حرکت خاصی نزدم. اما درعمل واسه همین سه-چهار تا حرکت نصفه‌نیمه‌ی روزانه وقت کم میارم.

که یه‌وختایی مثل چند شب پیشا مجبور می‌شم تا صبح بیدار بمونم بدبختیای عقب‌افتاده‌ رو راست‌وریس کنم.

بعد نیست طبع راحت‌طلب و لَشی دارم، اینه که مغزم فشرده‌بودن زندگی رو برنمی‌تابه و برای تعدیل کردن شرایط به‌صورت خودکار می‌زنه یه قسمت‌هایی رو تعطیل می‌کنه تا فشار بهم نیاد یه‌وخ.

الان مثلا مدتیه حافظه و هوش و حواسمو از دور خارج کرده.

که چند‌وخ پیشا بنا بود صبح بابارو تا یه‌مسیری برسونم. اون‌وخ همراه ِ بابا اومدم پائین و ازقضا بهم دست‌فرمون هم داد تا ماشینو دربیارم و سروته کنم، بعد همین‌جوری باباهه رو وسط کوچه گذاشتم و گاز دادم رفتم. که تو آینه می‌دیدمش که متعجب دم در خونه واستاده و کوچیک و کوچیک‌تر میشه.

و حس‌ می‌کردم یه‌جای کار می‌لنگه اما باز تا ته خیابون چیز خاصی یادم نیومد.

چند‌وخ قبل‌ترش هم تو راه‌ دانش‌گا واسه یه وانتی نوربالا زده بودم و بعد یادم رفته‌بود نوره رو خاموش کنم. تا جایی که همون‌جوری با نوربالا ماشینو پارک کردم و رفتم که به درس و مشقم برسم.

اون‌وخ چهار-پنج ساعت بعد که مراجعت کردم باتری ماشین خوابیده بود و استارت‌ نمی‌خورد طبیعتا.

آخرش یه‌‌پسری اومد زد به شیشه و داوطلب‌شد که بره ماشینشو بیاره برام باتری‌به‌باتری‌کنه. که سرتاپاش گریسی و خاکی شد تا ماشینو راه انداخت بلاخره.

حالا باز اگه بخوام یه‌چشمه از گیج‌زدنم براتون بگم، بایس ازون روزی بگم که دیسو گذاشتم در قابلمه‌ی پلوی ته‌دیگ‌دار و برش گردوندم تا پلوهه بیفته توی دیس. بعد که کارم تموم شد متوجه‌شدم دیسو پشت‌و‌رو گذاشته‌بودم دَر ِ قابلمه و نتیجتا پلو پشت دیس افتاده‌بود.

کلا می‌خوام بگم اوضاعم وخیمه. الان وارد مرحله‌ای شدم که دونه‌-‌دونه پسوردامو دارم به‌دست فراموشی می‌سپارم. دیشب گوشیمو خاموش کردم، بعد صبح پین‌کُدشو یادم نمیومد دیگه که روشنش کنم.

اینه که دست‌به‌کار شدم و پسوردای کارت ‌ای.تی‌.ام و بلاگ و ای‌میل و جی‌میل و فلان و بیسار رو یه‌گوشه یادداشت کردم تا به‌مشکل برنخورم دیگه ایشالله.

بعد دیدم کلا سندروم فراگیریه و خیلیا با فراموشی دست‌وپنجه‌ نرم می‌کنند.

انگاری عصر آی‌-تی صاف حافظه‌ی آدمیزادو نشونه رفته. یه‌زمونی کلی شماره تلفن حفظ بودیم که حالا به مرحمت فون‌بوک گوشیمون شماره‌ی نزدیک‌ترین رفیقمونم ازبَر نیستیم. بعد کلی تاریخ‌تولد حفظ بودیم که اونم دیگه معنی نداره الان. که فیس‌بوک خودش تولد همه‌رو حفظه و به‌وقتش آلارم می‌ده به آدم. دیگه تا همین دوسال پیش آدرس ده-بیست تا وبلاگو حفظ بودیم اقلا، که حالا با گودر و بلاگ‌چرخون اونم به خاطره‌ها پیوست.

چندوخ دیگه لابد پسورد و رمز‌عبور و این بازیام پاک برچیده میشه و سیستم از رو قیافمون شناساییمون می‌کنه.

اون‌وخ یکی یه‌دونه جی‌-پی‌-‌اس وصل می‌کنیم به‌خودمون و چند گیگ حافظه هم میذاریم تو جیبمون و هی ارتباطمون با حافظه‌ی طبیعیمون کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر میشه.  

گمونم سیر ِ تکامل بشر به‌سمت آلزایمری‌شدن باشه.

عصر ِ بعدی هم عصر نسیان و فراموشیه لابد.

سیزده‌بدر‌آبان

از همون‌لحظه که صف دور و دراز مسافرین هفت‌تیر رو تو فلان‌ ایستگاه تاکسی شمالی ِ شهر دیدم، فهمیدم که امروز روز ماست. اولین بار تو زندگیم بود که ازین‌که صف تاکسی این‌قدر درازه که هرچیم ون و تاکسی میاد از طولش کم نمی‌شه خوشحال بودم.

بعدتر از دل همون ترافیک مدرس ماجرا شروع شد. دوباره بوق ماشینا و وی‌ نشون‌دادنا و روبان‌سبز بستنا به‌راه بود.

تاکسی تا خود میدون نمی‌رفت طبیعتا و ما یه‌جایی تو فرعی‌های اطراف میدون، بین مردمی که فریاد می‌کشیدند و شعار می‌دادند و وسط دود آتیش و گاز اشکاور از ماشین پیاده‌شدیم.

تعدادی گاردی سر فرعی ایستاده‌بودند و راه رسیدن به هفت‌تیر رو سد کرده‌بودند و این‌طرف جمعیت ملتهبی بودند که شعار می‌دادند و به‌سمت گاردی‌ها پیشروی می‌کردند.

من تو اکثر تجمعات این‌چند ماه شرکت‌کردم، اما این‌یکی یه تفاوت آشکاری با قبلی‌ها داشت و اونم این‌که جسارت مردم به‌صورت تصاعدی و جهشی و پرشی بالا رفته‌بود به‌نظرم. عینهو فولادی که گداخته تا مقاومتش چندبرابر شده، نیرو و ظرفیت مردمم چندبرابر شده‌بود انگاری. آدم اعتماد به‌نفسش می‌رفت می‌چسبید به سقف آسمون، بس‌که فضا حماسی بود.

بعد لطف ماجرا به همینه اصلا، که می‌بینی هرتجمع مختصات جدیدی داره برای خودش. که می‌بینی ازین تجمع تا تجمع بعدی مردم قدکشیدند و پخته‌شدند.

یه‌جا گاردی‌ها حمله‌کردند و جمعیت می‌دوئیدند و تو کوچه‌های فرعی می‌رفتند و زنگ خونه‌هارو می‌زدند تا دری بازشه و پناه بگیرند. اون‌وخ من همین‌طور که می‌دوئیدم دست انداختم به دستگیره‌ی درعقب پژوئی که تو حاشیه‌ی کوچه پارک شده بود و درو باز کردم که سوار شم، بعد همین‌جور که همراهمو می‌کشیدم که اونم سوارشه، سه‌نفر از سمت‌چپ سوار شدند. من و همراهمم سوارشدیم که میکنه به عبارتی پنج‌نفر آدم گنده‌ی کامل و بالغ. دوتا آقا هم جلو نشسته‌بودند. بعد حالا در بسته نمی‌شد و گاردی‌ها درچند قدمی بودند، خلاصه  یکی‌دو نفر رو سر و کول و کتف من نشستند تا بلاخره در بسته‌شد. بعد گاردی‌ها زوزه‌کشان باتومشونو تو هوا می‌چرخوندند و بغل گوش ما در آمد‌وشد بودند، ازین‌ور ما عینهو کنسرو ماهی‌ساردین پرس شدیم به‌ هم‌دیگه و نفس‌نفس‌ می‌زنیم از هیجان.

بعد خانومی که شوهرش تو بغل من نشسته بود هم تو اون هاگیرواگیر قاه‌قاه به‌صورت هیستیریکی می خندید و بی‌تابی می‌کرد. دوتا آقایی که جلو نشسته‌بودندم هی التماسش می‌کردند که باباجان آروم بگیر الان میان ماشینو رو سرمون خورد می‌کنندا.

هیجان بعدی تو خیابون تخت‌طاووس وارد شد بهمون. که چندهزار نفربودیم و تجمع منسجم و متراکمی به‌هم زده بودیم. بعد چندنفر هم لیدر شده‌بودند و خلاصه خیابونو بستیم و جلوی ماشینا ایستادیم تا سپرمون باشند و گاردی‌ها نتونند صفمونو بشکنند. ماشینا هم بوق‌می‌زدند و همراهیمون می کردند طبعا.

خلاصه یه نیم‌ساعتی وضع پایدار و مناسبی داشتیم و همه‌جوره شعاری دادیم و جمعیت هی‌زیاد شد. که دیگه تهش معلوم نبود کجاست. نشون به اون نشون که من چهار تا آشنا دیدم تو جمعیت. یعنی همین‌جور که گلوپاره می‌کردم یه‌دستی می‌خورد رو شونم و می‌دیدم اِ این‌که فلانیه که.

بعد یوهو نمی‌دونم چمون‌شد که راه‌افتادیم و متعاقبا ماشینایی که پشت‌سرمون گیر‌کرده‌بودند هم راه افتادند و ترافیک روون شد. خوب گاردی‌های موتوردار هم عینهو اجل‌معلق از لابه‌لای ماشینا نازل‌شدند رو سرمون و صف اول شکست و همین‌جور انگاری موسی عصاشو به دریای نیل زده‌باشه جمعیت از وسط می‌شکافت و مردم به‌سمت پیاده‌روها و فرعی‌ها میدوئیدند.

این‌بار در یه ساختمون تجاری باز شد و بالای صدنفر آدم رفتیم چپیدیم تو حیاطش. بعد از لابه‌لای نرده‌ها مردم ِ درحال فرارو که تماشا می‌کردم، به‌نظرم اومد یه‌جور ِ سرخوش و رهائی دارند می‌دوئند. خرامان می‌دوئیدند اصلا.

می‌خوام بگم وحشتی من تو چهره‌ها نمی‌دیدم مثل سابق. خشم و نفرت هم. درعوض فراغ‌بال و شوق و سرزندگی، روحیه‌ی غالب جمع بود.

شاید به‌خاطر این‌بود که واقعا بی‌شمار بودیم. نمی‌دونم… هرچی بود گاردی‌ها تو نظرمون حقیر و ناچیز میومدند.

به‌خیابون که برگشتیم، این‌طرف و اون‌طرف کپسولای گاز اشکاور افتاده‌بود و اشک از چشامون سرازیر شد. دختری که نمی‌شناختم و هرگز نخواهمش شناخت، سیگاری گیراند و به‌دستم داد. منم دو-سه کام‌گرفتم و ردش‌کردم به نفربعد.

یه تعدادی هم زیر بغل باتوم‌خورده‌هارو گرفته‌بودند و می‌بردنشون.

بعد یکی‌یکی در ساختمونا باز ‌شد و انگاری در ِ هر ساختمونی به یه‌ منبع لایزال‌آدمیزاد وصل باشه، همین‌جور مردمی که پناه‌گرفته بودند دسته‌دسته بیرون میومدند.

بعد بذارین براتون از شبش بگم که با شال و دست‌بند سبز داشتم خرید می‌کردم برای خودم که یه خانوم جوونی چندثانیه زل زد به مچ‌دستم و یوهو انگاری چیزی یادش افتاده‌باشه اومد و ابتدا به‌ساکن ازم پرسید “خوب چه‌خبر، چیکار کردین امروز؟”.

انگاری صد ساله منو می‌شناسه. بعد مختصر براش تعریف‌کردم که خوب بود و ایشالله دفعه‌ی بعد خودت بیای ببینی.

می‌خوام بگم همین ظرافتای ماجراس که دل آدمو می‌بره. این‌که آدما بواسطه‌ی یه‌سری مشترکات این‌قدر به‌هم نزدیک می‌شند. این‌که روابط جدیدی تعریف می‌شند این‌وسط. که غریب‌ ِآشنا یعنی همین اصلا. یعنی تو تخت‌طاووس سیگار دهنی ِ یکی دیگه‌رو از دستش بگیری و پوک بزنی. یعنی گاردی‌ها که رفتند برای لحظاتی هفت‌نفری باهم توی پژو بخندین و خداحافظی گرمی ‌بکنید و بیاید بیرون هرکدوم برید پی زندگی خودتون. یعنی یکی که قیافشم یادت نیست روبان سبز گره‌بزنه دور مچت و بعد تو جمعیت گم بشه.

و به‌این فکر می‌کنم از دیشب تاحالا، که چه فیلمایی ساخته‌شه بعدا ازین‌روزا و چه داستان‌ها نوشته‌ و چه شعرها سروده شه. که لابد یه‌زمونی سینمای جنبش‌سبز خواهیم داشت و ادبیات جنبش‌سبز نیز هم. بعله.

13aban

یه‌بار یه‌آدمی در اولین برخورد، خواست معاشرتی کرده‌باشه و برگشت ازم پرسید که “سه‌تا کتاب اول زندگیت چیاند؟”.

در همون لحظه این آدم برام شد نماد یه موجود بیخود ِ لوس. یعنی مسخره‌تر ازین نمی‌شه یه مکالمه رو آغاز کرد به‌نظرم. باز “چه‌خبر” یا “به‌به چه هوای خوبی” دیالوگ‌های آبرومندتری هستند درین‌جور مواقع.

ولی طرف ول‌کن نبود و پشت‌بندش درومد که “آخرین کتابی که خوندی چی بود”. آدمو یاد سوال جوابای بی‌نمک مجلات زرد می‌نداخت.

منم درومدم که “ببین رفیق، تمومش کن. من بیشتر عکسای کتابارو تماشا می‌کنم. از بچگی همین بودم. بعدها که پامو تو دانشکده‌ی معماری گذاشتم بدتر هم شدم”.

حالا که به‌این‌جا رسید بذارین براتون بگم که در زمینه‌ی مجله‌جات و روزنامه‌جات -کلا مطبوعات- هم اول آگهی‌های ترحیم و صفحه‌ی حوادث رو می‌خونم. حالا یهو دیدی نقد فیلمشم خوندم، اگه سرحال بودم.

وگرنه که نیازمندی‌ها اولویت بعدیم هستند.

اگه گشنم باشه مثلا منوی غذای برگزاری مجالس رو می‌خونم. ازینا که زده تالار لوکس قوی صورتی، بعد زیرش توضیح داده که بره‌بریان+باقلا پلو با ماهیچه+جوجه‌چینی+فسنجان+ 6مدل دسر و سالاد و کیک و نسکافه، هر نفر پانزده‌هزار تومان واقعی.

اکثر مواقع ولی قسمت‌های مربوط به اتوموبیل‌های مدل‌بالا و منازل آن‌چنانی ‌رو مطالعه می‌کنم و شما همیشه میتونین راجع به مظنه‌ی بازار ِ بنز و بی‌ام‌دبلیو و پنت‌هاس و ویلاهای تریبلکس‌ باهام صحبت کنید.

بعله آدمارو ازین‌که کجای نیازمندی‌هارو می‌خونند هم می‌شه شناخت.

مامانم برای مثال، واقع‌گراتر از منه و طبع ملایم‌تری هم داره. که همیشه ستون باغچه‌های فروشی در حومه‌ی تهرانو می‌خونه. دیدم یه‌وختایی دور یه‌‌موردی خط کشیده و کنارش چندتا عدد و رقم‌ رو جمع و تفریق کرده تا ببینه پولش می‌رسه آیا، یا که نه.

و سال‌هاست که محاسباتش روی کاغذ مونده.

یکی‌رو دیده‌بودم که ستون خط‌های موبایل کدپائین ِ رُند رو نگاه می‌کرد همیشه. قصد خرید نداشت ابدا. فقط با دیدن شماره‌های رند به هیجان میومد و اعلام می‌کرد که “اوه، اینو… صفرنهصد و دوازده، یک دو سه چهار پنج شیش هفت”.

می‌خوام بگم اینم مطالعست دیگه. مغز آدمم فعال می‌کنه. همین‌جوری نیازمندی‌ها رو تورق می‌کنی و آرزوها و تمایلاتت یکی‌یکی جون می‌گیرند و قد علم می‌کنند.

بعد یه پروسه‌ای‌ هم هست به اسم نیازمندی در گذر زمان. برای من لابد این‌جوریه که تو بیست‌وپنج سالگی می‌گم خوب یکی از همین روزا دومیلیارد می‌دم اون آپارتمانه‌ که تو یه فرعی دنج و مشجره و ویوی البرزو داره می‌خرم، پونصد میلیونم خورده ریز و ماشین و این‌ها، جهنم و ضرر دویست هزار تومنم می‌دم یه سگ می‌خرم.

تا سی‌وچند سالگی به آرمان‌های جوانیم پایبند می‌مونم و هی نهیب می‌زنم که “هی خدا پس کی می‌خوای پولشو برسونی، دارم پیر می‌شم دیگه کم‌کم”.

اون‌وخ تو پنجاه سالگی با واقعیت‌های زندگی روبه‌رو می‌شم بلاخره. که پسندازمو بالا و پائین می‌کنم تا ببینم یه زمین تو منطقه‌ای دور افتاده می‌تونم بخرم آیا، که سبزی و کلم بکارم و از دنیا و شر و شورش بیاسایم، یا نه.

ده سال بعدم که شصت‌وچند سالم شد، کلا نیازمندی‌ها نگاه نمی‌کنم دیگه. مثل بابام.

سووپرمارکت و آدما

چندروز پیشا رفته بودیم این فروش‌گاا گندهه که جدیدا باز شده، هایپراستار.

بعد یه‌چیز بی‌دروپیکری بود که سر تا ته سووپرمارکتشو فقط می‌خواستی بری یکی ‌دو ساعت تو راه بودی. البته که تو خارجه ازین فروش‌گااهای غول‌پیکر عادیه لابد، اما تو نظر من‌که تا ده-پونزده سالگی از بقالی ده متری محلمون تنقلات خریدم و دیگه نهایت با والدینم رفتم شرکت تعاونی صدمتری محل کارشون و بعدها هم گنده‌تر از شهروند و رفاه چیزی ندیدم، هایپراستار یه فضای عظیم با مقیاس فراانسانی بود.

اون‌وخ از لوازم منزل تا گل‌وگیاه و البسه و طلاجات و خوراکی‌جات هم پیدا می‌شد تو بساطشون. بعد انتهای سوپرمارکت هم غرفه‌ی عرضه‌ی اغذیه‌ی گرم آماده‌ی بلع -زرشک‌پلو با مرغ، پیتزا و ماکارونی- داشتند.

درکل آدم احساس پوچی می‌کرد. من خودم حس‌کردم یه انگل هستم که در دریایی از مارک‌ها و برندهای اقلام مصرفی غوطه‌ور شدم.

مخصوصا که از تکنیک های کثیف و خانمان براندازی مثل “دوتابخر، سه تا ببر” در راستای بازاریابی برای برخی اجناسشون استفاده کرده‌بودند و فضارو به‌سمت دربند کشیدن و تحت سلطه قراردادن انسان‌معاصر سوق داده‌بودند.

یعنی من همین‌جور قفسه‌هارو زیرچشمی رد می‌کردم و به خدا پناه می‌بردم از شر وسوسه‌ی خرید هزار و یک‌جور جنس غیرضروری.

می‌خوام بگم کل مجموعه مدلی از یک آزمون و امتحان الهی بود. که برای تزکیه‌ی نفس و مبارزه‌ با هوا و هوس و رذائل انسانی، خوبه آدم بره بین قفسه‌ها بچرخه، خرید نکنه و بیاد بیرون.

دیگه عیب و ایراد اگه بخوام بگیرم، اینو بایس بگم که چرخ‌دستی‌هاش یه سایز داشت فقط و اونم سایز دبل‌ایکس‌لارج بود. یعنی هرکدوم اندازه‌ی یه وانت نیسان جنس جا می‌گرفت توش. که حس می‌کردی گاری بستی به خودت.

نکته‌ی قوتش ولی، به‌نظر من پارکینگش بود. یعنی اشک تو چشمای آدم حلقه می‌زد بس‌که  پارکینگه جادار و دل‌باز و روشن و استاندارد بود. اون‌وخ مفتی هم بود. یعنی دیگه چی می‌خواد آدم از یه فروش‌گاا.

اونم واسه مائی که از پارکینگ‌ مراکز خرید، پارکینگ تندیس رو دیدیم مثلا. که آدم به عقل طراحش شک می کنه اصلا.

بعد یکی از تفریحات سالم من تو سووپرمارکتا اینه که برم واستم دم صندوق و خریدای مردمو تماشا کنم.

که محتویات سبد‌خرید ِ مردم، حرف می‌زنند با آدم.

 مثلا می‌بینی یکی کلم‌بروکلی داره تو سبدش و ساقه‌ی کرفس و شیرسویا و نون‌سبوس‌دار و روغن‌زیتون و جوانه‌ی گندم. یعنی طرف ازین جون‌دوست‌های سلامت و تندرست ِ خسته‌کنندست.

 بعد یکی دیگه همه‌‌ی این‌هارو داره به‌اضافه‌ی یه‌بسته پاستیل یا شکلات‌فندقی. اینم جون‌دوسته، ولی خسته‌کننده نیست و آدم قابل معاشرتیه.

یکی هم می‌بینی که تا خرتناق سبدش پر چیپس و بستنی و شکلات و کنسروجات و سوسیس‌کالباس و مرغ‌سوخاری و نوشابست. یعنی محض رضای خدا یه بطری شیر یا چمیدونم یه‌بسته ریحون تو سبدش نیست. خوب اینو با تاثر تماشا می‌کنی و فکر می‌کنی تا ده سال آینده سینه‌ی قبرستون خوابیده لابد.

اون‌وخ این‌جوریه که می‌گم تو سووپرمارکت می‌شه آدمارو شناخت. بعضی آدما خیلی خوش‌سووپرمارکتند مثلا. آدمو به‌وجد میارند بسکی ماجراجوئند و همه‌چیو زیر و رو می کنند. ذائقه‌ی کول و منعطفی هم دارند و از طعم‌ها و رنگ‌ها و اقلام جدید استقبال می‌کنند.

بعضی‌ها عوضش محافظه‌کارند. جسارت تِست کردن چیزای جدیدو ندارند. سال‌هاست که شامپوی خمره‌ای زدند به سرشون و راضی بودند و هیچ‌وخ نخواستند شامپوی تخم‌مرغی رو هم امتحان کنند. یا همیشه ماکارونی رشته‌ای خریدند و تاحالا وسوسه نشدند ازونائی که شکل جونور داره و رنگ‌وارنگه بخرند. چمیدونم، هیچ‌وخ نخواستند شیر‌میوه‌ای بخورند. یا پنیر گردوئی. خریدشون کلاسیکه به عبارتی. همیشه سبدشون یه‌جوره.

نمی‌خوام بگم کدوم دسته آدم باحالاند و کدوم دسته آدم بیخودا.

می‌خوام بگم تو سووپرمارکت جزئیاتیو از آدما می‌شه شناخت، که هزاریم که با یارو کافی‌شاپ، سینما، مهمونی، پیک‌نیک رفته باشی و سروکله زده باشی، جزئیات با این کیفیت دستگیرت نمی‌شند.

نوشته‌های قدیمی‌تر »