از همونلحظه که صف دور و دراز مسافرین هفتتیر رو تو فلان ایستگاه تاکسی شمالی ِ شهر دیدم، فهمیدم که امروز روز ماست. اولین بار تو زندگیم بود که ازینکه صف تاکسی اینقدر درازه که هرچیم ون و تاکسی میاد از طولش کم نمیشه خوشحال بودم.
بعدتر از دل همون ترافیک مدرس ماجرا شروع شد. دوباره بوق ماشینا و وی نشوندادنا و روبانسبز بستنا بهراه بود.
تاکسی تا خود میدون نمیرفت طبیعتا و ما یهجایی تو فرعیهای اطراف میدون، بین مردمی که فریاد میکشیدند و شعار میدادند و وسط دود آتیش و گاز اشکاور از ماشین پیادهشدیم.
تعدادی گاردی سر فرعی ایستادهبودند و راه رسیدن به هفتتیر رو سد کردهبودند و اینطرف جمعیت ملتهبی بودند که شعار میدادند و بهسمت گاردیها پیشروی میکردند.
من تو اکثر تجمعات اینچند ماه شرکتکردم، اما اینیکی یه تفاوت آشکاری با قبلیها داشت و اونم اینکه جسارت مردم بهصورت تصاعدی و جهشی و پرشی بالا رفتهبود بهنظرم. عینهو فولادی که گداخته تا مقاومتش چندبرابر شده، نیرو و ظرفیت مردمم چندبرابر شدهبود انگاری. آدم اعتماد بهنفسش میرفت میچسبید به سقف آسمون، بسکه فضا حماسی بود.
بعد لطف ماجرا به همینه اصلا، که میبینی هرتجمع مختصات جدیدی داره برای خودش. که میبینی ازین تجمع تا تجمع بعدی مردم قدکشیدند و پختهشدند.
یهجا گاردیها حملهکردند و جمعیت میدوئیدند و تو کوچههای فرعی میرفتند و زنگ خونههارو میزدند تا دری بازشه و پناه بگیرند. اونوخ من همینطور که میدوئیدم دست انداختم به دستگیرهی درعقب پژوئی که تو حاشیهی کوچه پارک شده بود و درو باز کردم که سوار شم، بعد همینجور که همراهمو میکشیدم که اونم سوارشه، سهنفر از سمتچپ سوار شدند. من و همراهمم سوارشدیم که میکنه به عبارتی پنجنفر آدم گندهی کامل و بالغ. دوتا آقا هم جلو نشستهبودند. بعد حالا در بسته نمیشد و گاردیها درچند قدمی بودند، خلاصه یکیدو نفر رو سر و کول و کتف من نشستند تا بلاخره در بستهشد. بعد گاردیها زوزهکشان باتومشونو تو هوا میچرخوندند و بغل گوش ما در آمدوشد بودند، ازینور ما عینهو کنسرو ماهیساردین پرس شدیم به همدیگه و نفسنفس میزنیم از هیجان.
بعد خانومی که شوهرش تو بغل من نشسته بود هم تو اون هاگیرواگیر قاهقاه بهصورت هیستیریکی می خندید و بیتابی میکرد. دوتا آقایی که جلو نشستهبودندم هی التماسش میکردند که باباجان آروم بگیر الان میان ماشینو رو سرمون خورد میکنندا.
هیجان بعدی تو خیابون تختطاووس وارد شد بهمون. که چندهزار نفربودیم و تجمع منسجم و متراکمی بههم زده بودیم. بعد چندنفر هم لیدر شدهبودند و خلاصه خیابونو بستیم و جلوی ماشینا ایستادیم تا سپرمون باشند و گاردیها نتونند صفمونو بشکنند. ماشینا هم بوقمیزدند و همراهیمون می کردند طبعا.
خلاصه یه نیمساعتی وضع پایدار و مناسبی داشتیم و همهجوره شعاری دادیم و جمعیت هیزیاد شد. که دیگه تهش معلوم نبود کجاست. نشون به اون نشون که من چهار تا آشنا دیدم تو جمعیت. یعنی همینجور که گلوپاره میکردم یهدستی میخورد رو شونم و میدیدم اِ اینکه فلانیه که.
بعد یوهو نمیدونم چمونشد که راهافتادیم و متعاقبا ماشینایی که پشتسرمون گیرکردهبودند هم راه افتادند و ترافیک روون شد. خوب گاردیهای موتوردار هم عینهو اجلمعلق از لابهلای ماشینا نازلشدند رو سرمون و صف اول شکست و همینجور انگاری موسی عصاشو به دریای نیل زدهباشه جمعیت از وسط میشکافت و مردم بهسمت پیادهروها و فرعیها میدوئیدند.
اینبار در یه ساختمون تجاری باز شد و بالای صدنفر آدم رفتیم چپیدیم تو حیاطش. بعد از لابهلای نردهها مردم ِ درحال فرارو که تماشا میکردم، بهنظرم اومد یهجور ِ سرخوش و رهائی دارند میدوئند. خرامان میدوئیدند اصلا.
میخوام بگم وحشتی من تو چهرهها نمیدیدم مثل سابق. خشم و نفرت هم. درعوض فراغبال و شوق و سرزندگی، روحیهی غالب جمع بود.
شاید بهخاطر اینبود که واقعا بیشمار بودیم. نمیدونم… هرچی بود گاردیها تو نظرمون حقیر و ناچیز میومدند.
بهخیابون که برگشتیم، اینطرف و اونطرف کپسولای گاز اشکاور افتادهبود و اشک از چشامون سرازیر شد. دختری که نمیشناختم و هرگز نخواهمش شناخت، سیگاری گیراند و بهدستم داد. منم دو-سه کامگرفتم و ردشکردم به نفربعد.
یه تعدادی هم زیر بغل باتومخوردههارو گرفتهبودند و میبردنشون.
بعد یکییکی در ساختمونا باز شد و انگاری در ِ هر ساختمونی به یه منبع لایزالآدمیزاد وصل باشه، همینجور مردمی که پناهگرفته بودند دستهدسته بیرون میومدند.
بعد بذارین براتون از شبش بگم که با شال و دستبند سبز داشتم خرید میکردم برای خودم که یه خانوم جوونی چندثانیه زل زد به مچدستم و یوهو انگاری چیزی یادش افتادهباشه اومد و ابتدا بهساکن ازم پرسید “خوب چهخبر، چیکار کردین امروز؟”.
انگاری صد ساله منو میشناسه. بعد مختصر براش تعریفکردم که خوب بود و ایشالله دفعهی بعد خودت بیای ببینی.
میخوام بگم همین ظرافتای ماجراس که دل آدمو میبره. اینکه آدما بواسطهی یهسری مشترکات اینقدر بههم نزدیک میشند. اینکه روابط جدیدی تعریف میشند اینوسط. که غریب ِآشنا یعنی همین اصلا. یعنی تو تختطاووس سیگار دهنی ِ یکی دیگهرو از دستش بگیری و پوک بزنی. یعنی گاردیها که رفتند برای لحظاتی هفتنفری باهم توی پژو بخندین و خداحافظی گرمی بکنید و بیاید بیرون هرکدوم برید پی زندگی خودتون. یعنی یکی که قیافشم یادت نیست روبان سبز گرهبزنه دور مچت و بعد تو جمعیت گم بشه.
و بهاین فکر میکنم از دیشب تاحالا، که چه فیلمایی ساختهشه بعدا ازینروزا و چه داستانها نوشته و چه شعرها سروده شه. که لابد یهزمونی سینمای جنبشسبز خواهیم داشت و ادبیات جنبشسبز نیز هم. بعله.


